![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 3:10 توسط وفا |
|
|
آرش از کوه دماوند وطن را نگریست و صدا زد کورش ٬ مام میهن تنهاست ٬ نکند بار دگر رنج سکندر بیند .
و آن روز که آرش وجود جسم پاکش را در کمان می نهاد تا فدای خاک میهن کند می دانست که این خاک هرگز بی آرش نخواهد ماند
آرش یک نماد است ٬ نماد عشق به میهن و خاک و سرزمین
عشق به سرزمینی که برای مردمانش فراتر از یک نام و یا یک خطه جغرافیایی ست .
تیر آرش بر مرز ایران زمین فرو نشست و هزاران سال است که شیرمردان و شیرزنان این خاک برای پاسداری از حریم میهن و حرمت نهادن بر نام آرش کوشیدند و مبارزه کردند و در مقابل دشمنان همیشگی این خاک و بیگانه پرستان دشمن تر از دشمن ٬ از مام میهن دفاع کردند .
ایرانیان نشان دادند که تیر آرش هیچ گاه از حرکت بازنخواهد ایستاد .
و امروز آرش از فراز بلندای سپیدار کوه ایران به ما می نگرد ٬ امروز آرش ایران را به دستان ما سپرده است
و بار دگر ما را فرا می خواند : " مام میهن تنهاست ٬ نکند بار دگر رنج سکندر بیند "
قبلا در معرفی خودم توضیح داده بودم که یه روزنامه نگارم و یه نویسنده کوچولو که از رنج روزگار و از درد میهن و مذهب می نویسد .
از شهریور ماه امسال تصمیم گرفتم که علاوه بر میهن برای خودم و آنانی که شبیه من هستند بنویسم ٬ به این منظور " سرزمین آفرینش " رو راه انداختم و دوست های خوبی مثل شما رو پیدا کردم ٬ تا دی ماه هم به کارهای اینجا می رسیدم و هم به کارهای سایت خبریم ٬ اما از دی ماه که شارژ سایت خبریم تمام شد تصمیم گرفتم دیگر تمدید نکنم ٬ زیرا تصمیم داشتم به کار فرهنگی بپردازم .
از نظر من مشکل اصلی ما در ایران مشکل فرهنگ است ٬ تا زمانی که وضعیت فرهنگ و آگاهی مردم ما اینطور است ٬ هر حکومتی بر ایران حاکم باشد وضع ایران بهتر از این نخواهد بود . برای همین تصمیم داشتم کار فرهنگی کنم .
اما امروز بسیار نگرانم
نگران میهن ٬ میهن من نباید در دامن جنگ آشوب باشد ٬ میهن من نباید در حلقه ی تحریم جدا از همه دنیا باشد ٬ اینجا مهد تمدن بشریست ٬ پس چه به روز ما آمده که اینگونه گوشه گیرمان کرده اند
امروز فرصت تنگ تر از آن است که از فرهنگ مردمانمان سخن بگویم .
امروز مردانی میهن را و حتی خاکش را نشان کردند ٬ به بهای زورگویی شان حاضرند خاک میهن را تاراج کنند .
امروز این بیگانه پرستان ٬ میهنمان را به سوی ویرانی می برند ٬ همانطور که دینمان را به سوی نابودی می کشند .
اینان جز خار و سبک کردن میهن آرزوی در دل ندارند همانگونه که دینمان را سبک کردند .
اینان قدرت فهم آیات آسمانی خدا و پیامبرش را نداشتند پس خدا و پیامبر را برای خود کوچک کردند زیرا اینان خدای بزرگ نمی شناسند ٬ عبادت هایشان همین است ٬ روحشان همین اندازه است و نه بزرگ تر از این .
امروز برای میهن نگرانم .
نابودی منابع طبیعی و محیط زیست ( جنگل گلستان - سد لار و سایر مناظق حفاظت شده میهن )
نابودی آثارز تاریخی ( تنگه تاریخی بلاغی و محوطه پاسارگاد ٬ نقش رستم ٬ مقبره کورش ٬ کعبه زرتش و . . . )
نابودی مذهب با ترویج خرافه گری و افکار پوسیده ضد دین
کشاندن ایران به سمت جنگی بی هدف و یا تحریمی نابودکننده
. . .
مام میهن تنهاست
بهتر از همه می دونید که نزدیک ۲ ماه پیش بی فکری و بی مسئولیتی ستمگران حاکم بر ایران منجر به از دست دادن مادرم شد ٬ مادرم را از من گرفتند ٬ دستم کوتاه بود و نشد کاری برای مادر کنم .
اما تصمیم دارم برای مدتی خودم را و آفرینش و افکار شخصی ام را کنار بگذارم .
این بار باید برای میهن نوشت ٬ تا قبل از آنکه اسکندرها بیایند . و به راستی میراث اسکندرها جز ویرانی و آتش نیست .
آیا همراهم می شوید ؟ آیا به ندای آرش پاسخ می گویید ؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:3 توسط وفا |
|
|
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم. بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند. هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران. ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم. تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش. ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند. و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد. ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان. و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد. ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید. ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد. اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند. به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟ ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند. من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت... عرفان نظرآهاری |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:24 توسط وفا |
|
|
سلام ٬ بعد از بیست روز دوباره دارم اینجا می نویسم . اما این بیست روز غیبت به این دلیل نبود که یاد سرزمین آفرینش نبودم ٬ با همه کارهای روزمره ام ٬ هرشب می آمدم اینجا و شروع می کردم به نوشتن ٬ اما بعد از نوشتن یک خط منصرف می شدم ٬ امیدوارم امروز منصرف نشم . . . منصرف می شدم از نوشتن " نقطه ٬ سرخط " سرزمین آفرینش . می ترسیدم که شاید ناخواسته این نوشته ٬ فکر کسی را به هم بریزد ٬ می ترسیدم امیدهای کوچک دوستانم را به تشویش بکشد ٬ می ترسیدم قلب های مهربان اهالی این سرزمین را غمگین کنم ٬ می ترسیدم دوستانم از سرزمین آفرینش بروند و من را در این سرزمین ابدی تنها بگذارند . آری دوستان ٬ اینجا سرزمین دوست داشتنی آفرینش من است ٬ سرزمین امیدها و آرزوهایم . سرزمین آرامش ابدی ام ٬ سرزمینی که سوگند یاد می کنم تا زمان بودنم ٬ بودنش را شاهد باشید . وقتی می خواستم سرزمین آفرینش رو شروع کنم دلشکسته بودم ٬ از بی مهری مردمان این روزگار . و امروز که دوباره می نویسم دلشکسته ام ٬ از بی مهری نامهربانی روزگار . همیشه دوستان زیادی رو می دیدم که بی حوصله و یا درهم و آشفته خاطر هستند . در همه موارد سعی کردم اونها رو به سمت نوشتن بکشم ٬ نوشتن روی کاغذ حس خوبی داشت ٬ اما از بزرگترین مزایای وبلاگ ٬ پیدا کردن دوستان هم خط و هم فکر است که می تواند فرد آشفته را از بسیاری آشفتگی ها و گوشه گیری ها بیرون آورد . وقتی بچه ها شروع به نوشتن می کردند ٬ اغلب بعد از یک یا دو سال مسیری رو پیدا می کردند که ادامه دادنش دیگر نیازی به وبلاگ نداشت ٬ من مثالی می زدم و می گفتم این وبلاگ مثل پیله پروانه هاست . بچه ها می آمدند ٬ با تنی ضعیف و رنجور می آمدند و همه خستگی ها را می شستند و بعد از مدتی بال می زدند و می رفتند . هنوز هم همه روزه شاهد وبلاگ های بسیاری هستیم که نویسندگانشان آنها را ترک کرده و آنها را با یک نامه و یا مقاله به پایان رساندند . بماند که اغلب این پروانه ها زود از پیله درمیان و در حالی که هنوز به این خونه نیاز دازند ٬ ترکش می کنند . و دوباره مجبورند با تنی رنجورتر به پیله برگردند . این دیدی بود که من نسبت به وبلاگ های بسیاری از دوستانم داشتم ٬ یک پیله ٬ یک قدم تا پرواز . . . اما من به جرات اینجا داد می زنم و می گم : آهای مردم ٬ اینجا خبری از پروانه نیست ! من حالا حالا ها به خونه خودم ٬ به سرزمینم ٬ به سرزمین آفرینشم نیاز دارم ٬ من هنوز همون کرم کوچولوی سرزمین آفرینشم . من کجا و پروانه شدن کجا ! شرط پروانه شدن اینه که بال در آورده باشی ٬ اینه که بتونی دل از زمین بکنی و پرواز کنی . . . من کجا و دل کندن! من کجا و پرواز کردن ! پس همیشه اینجا هستم ٬ این کرم کوچولو همیشه اینجا توی سرزمین آفرینش می مونه ٬ و اگر یه روز دیدید که کرم کوچوئه نیست ٬ بدونید که تونسته دل بکنه ٬ بدونید که پرواز کردن رو یادگرفته و پریده رفته ٬ و باز هم بدونید که اگه یه روز این کرم کوچولوئه پروازکنه و بپره اما باز همه شما رو دوست داره و اون بالا از توی آسمون ها نگاهتون می کنه و رنگین کمان براتون می فرسته . خوب ٬ حالا بریم سراغ موضوع اصلی . اگر یه کم از اینجا به بعد جدی تر می نویسم ٬ فقط به این دلیله که مطلب کمی جدی است . همه اقلیت های جنسی ٬ همه اون هایی که کمی گرایش های غیر معمول دارند ٬ به نوعی باید راهی برای آینده خودشون انتخاب کنند . چند نمونه از این راه ها رو می نویسم . ۱ - ادامه زندگی به روال معمول و عاشق و معشوق واقع شدند برای بازه های زمانی ۲ الی ۵ سال تا پایان عمر . ۲ - پیدا کردن فرد مورد علاقه و ایجاد رابطه دوطرفه و داشتن شرایط خانوادگی و در نتیجه ایجاد یک زندگی مشترک . ۳ - ازدواج با یک غیر هم جنس و در عین حال داشتن رابطه ی پنهانی با هم جنس ها . ۴ - توبه کردن ناگهانی و اظهار پشیمانی و فکر کردن به اینکه تا به حال گناه می کردند که نتیجه آن دو حالت است : الف - ازدواج ناگهانی با یک غیر همجنس و ادامه زندگی با او و بچه دار شدن و . . . ب - تنها زندگی کردن و نرفتن به سمت ازدواج ۵ - ادامه زندگی به صورت مجردی و داشتن رابطه جنسی با افراد زیاد . شاید راه های دیگری نیز وجود داشته باشد که به ذهن من نرسیده باشه ٬ اما به یقین همه راه های ادامه زندگی اقلیت ها حول همین محورها می چرخد . کمی به راه های بالا فکر کنید مگر چینی نازک خاطر ما چقدر توان شکستن و شکسته شدن دارد که قرار باشد راه یک را انتخاب کنیم . راه دوم ٬ بهترین سرانجام است ٬ اما احتمال پیش آمدن آن خیلی کم است . راه سوم چیزی جز خیانت به انسانیت نیست . الف راه چهار حتمی به شکست فرد و خانواده او منجر می شود . ب راه چهار نیز ادامه ای جز افسردگی و شاید نابودی نفس ندارد . راه پنجم نیز بیهوده و بی هدف است و زندگی بدون مهر و دوست داشتن از نظر هر انسانی غیرقابل قبول است . ایراد های بسیاری می توان به راه های بالا گرفت که من در اینجا توضیحی درباره آنها نمی دهم زیرا دوست ندارم در مورد راه های بالا به کسی خط دهم و مسیر مشخص کنم و اصلا دوست ندارم به راه های بالا نمره داده و خوب و بد برای انها تعیین کنم . راه اصلی که باقی می ماند ٬ راهی موازیست در کنار همه راه های بالا . مسیری که شما را از هیچ یک از موارد فوق باز نمی دارد و شما را به سمت هیچ کدام تشویق نمی کند ٬ تنها شما را دعوت می کند به فکر کردن و شناخت خود ٬ شما را دعوت می کند به کسب خوآگاهی . راه شناخت نفس خود . من همه دوستان را دعوت می کنم که شروع به مسیری کنند برای کسب شناخت و خودآگاهی ٬ زیرا که یدون شناخت خود یقینا در هیچ یک از مسیرهای بالا موفق نخواهند شد . هر فرد آفرینش مخصوص به خود را دارد و باید برای پیدا کردن شناخت نسبی از استعداد ها و توانایی های خود تلاش کند ٬ تنها با خودآگاهی است که می توان این مسیر را به سلامتی پیمود و به سرمنزل آفرینش رسید . حقیقت این است که من راهی میانه انتخاب کردم و تصمیم دارم در کنار آن به شناخت خودم بپردازم . همانطور که قبلا قول داده بودم ٬ در این پست قصد داشتم درباره دیدگاه " کتاب حقیقت " نسبت به اقلیت ها بنویسم ٬ نتیجه تحقیقاتی که کسب کردم راهی برای من مشخص کرد که هم اکنون مشغول آزمایش آن هستم ٬ و پس از گذشت مدتی نیز جوابی که از این راه می گیرم را برای شما بازگو خواهم کرد . از شما هم درخواست می کنم که اگر راهی رو انتخاب می کنید ٬ با جدیت دنبال کنید و برای روشن شدن مسیر ٬ مراحل و چگونگی پیشرفت آن را برای ما بازگو کنید . از نوشته امروز نتیجه نمی گیرم و همین جا در حالی که پرونده مطلب باز است ٬ ادامه آن را رها می کنم و می سپارم به شما تا انتخاب کنید و بازگو کنید آنچه می بینید . راستی هیچ دقت کردید ٬ زمانی که شما یک مطلب را می نویسید ٬ بعد از پایان یک موضوع ٬ می روید سرخط برای یک موضوع دیگر . حالا اسم این پست را هم گذاشتم " اینجا سرزمین آفرینش است ٬ نقطه ٬ سرخط " به این دلیل که قصد دارم بار دیگر از سرخط شروع کنم . نقطه ٬ سرخط به امید پیروزی و کامیابی همه اهالی سرزمین آفرینش در سال جدید .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 3:11 توسط وفا |
|
|
شعر آرش کمانگیر را با صدای خود شاعر(سیاوش کسرایی) در اینجا بشنوید برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ. کوه ها خاموش، دره ها دلتنگ؛ راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ... بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی، یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد، رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان، ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟ آنک، آنک کلبه ای روشن، روی تپه، رو به روی من ... در گشودندم. مهربانی ها نمودندم. زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز، در کنار شعله ی آتش، قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز: «...گفته بودم زندگی زیباست. گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست. آسمان باز؛ آفتاب زر؛ باغ های گل؛ دشت های بی در و پیکر؛ سر برون آوردن گل از درون برف؛ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛ بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛ خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛ آمدن، رفتن، دویدن؛ عشق ورزیدن؛ در غم انسان نشستن؛ پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛ کار کردن، کار کردن؛ آرمیدن؛ چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛ جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛ گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛ هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛ در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛ نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛ گاه گاهی، زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته، قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛ بی تکان گهواره ی رنگین کمان را در کنار بام دیدن؛ یا، شب برفی، پیش آتش ها نشستن، دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن... آری، آری، زندگی زیباست. زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست. گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست. ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.» پیرمرد، آرام و با لبخند، کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند. چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛ زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد: « زندگی را شعله باید برفروزنده؛ شعله ها را هیمه سوزنده. جنگل هستی تو، ای انسان! جنگل، ای روییده ی آزاد، بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان، آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید، چشمه ها در سایبان های تو جوشنده، آفتاب و باد و باران بر سرت افشان، جان تو خدمتگر آتش ... سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان! « زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز، شعله ها را هیمه باید روشنی افروز. کودکانم، داستان ما ز آرش بود او به جان خدمتگزار باغ آتش بود. روزگاری بود؛ روزگار تلخ و تاری بود. بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره. دشمنان بر جان ما چیره. شهر سیلی خورده هذیان داشت؛ بر زبان بس داستان های پریشان داشت. زندگی سرد و سیه چون سنگ؛ روز بد نامی، روزگار ننگ. غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛ عشق در بیماری دل مردگی بیجان. فصل ها فصل زمستان شد، صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد. در شبستان های خاموشی، می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی. ترس بود و بال های مرگ؛ کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ. سنگر آزادگان خاموش؛ خیمه گاه دشمنان پر جوش. مرزهای ملک، همچو سر حدات دامن گستر اندیشه، بی سامان. برج های شهر، همچو بارو های دل، بشکسته و ویران. دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو ... هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت. هیچ دل مهری نمی ورزید. هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد. هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید. باغ های آرزو بی برگ؛ آسمان اشک ها پر بار. گرم رو آزادگان در بند؛ روسپی نا مردمان در کار... انجمن ها کرد دشمن، رایزن ها گرد هم آورد دشمن؛ تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند، هم به دست ما شکست ما بر اندیشند. نازک اندیشانشان، بی شرم، - که مباداشان دگر روز بهی در چشم،- یافتند آخر فسونی را که می جستند... چشم ها با وحشتی در چشم خانه هر طرف را جست و جو می کرد؛ وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد. آخرین فرمان، آخرین تحقیر... مرز را پرواز تیری می دهد سامان! گر به نزدیکی فرود آید، خانه هامان تنگ، آرزومان کور... تا کجا؟...تا چند؟... آه!... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان؟» هر دهانی این خبر را بازگو می کرد؛ چشم ها، بی گفت و گویی، هرطرف را جستجو می کرد.» پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می سایید. از میان دره های دور، گرگی خسته می نالید. برف روی برف می بارید. باد بالش را به پشت شیشه می مالید. « صبح می آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، - پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛ دشت نه، دریایی از سرباز... آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست. بی نفس می شد سیاهی در دهان صبح؛ باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز. لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛ کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین کنار در. کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته. خلق، چون بحری برآشفته، به خروش آمد؛ خروشان شد؛ به موج افتاد؛ برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد. «منم آرش، - چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ - منم آرش، سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده. مجوییدم نسب، - فرزند رنج و کار؛ گریزان چون شهاب از شب، چو صبح آماده ی دیدار. مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛ گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش. شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد! دلم را در میان دست می گیرم و می افشارمش در چنگ، - دل، این جام پر از کین پر از خون را؛ دل، این بی تاب خشم آهنگ ... که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛ که تا کوبم به جام قلبتان در رزم؛ که جام کینه از سنگ است. به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است. در این پیکار، در این کار، دل خلقی ست در مشتم؛ امید مردمی خاموش هم پشتم. کمان کهکشان در دست، کمانداری کمانگیرم. شهاب تیزرو تیرم؛ ستیغ سربلند کوه مآوایم؛ به چشم آفتاب تاره رس جایم. مرا تیر است آتش پر؛ مرا باد است فرمان بر. ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست. رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست. در این میدان، بر این پیکان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.» پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد، به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد: « درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند! به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند! که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند. زمین می داند این را، آسمان ها نیز، که تن بی عیب و جان پاک است. نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛ نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.» درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش. نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش. « ز پیشم مرگ، نقابی سهمگین بر چهره، می آید. به هر گام هراس افکن، مرا با دیده ی خون بار می پاید. به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد، به راهم می نشیند، راه می بندد؛ به رویم سرد می خندد؛ به کوه و دره می ریزد طنین زهر خندش را، و بازش باز می گیرد. دلم از مرگ بی زار است؛ که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است. ولی، آن دم که زاندوهان روان زندگی تار است؛ ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛ فرو رفتن به کام مرگ شیرین است. همان بایسته ی آزادگی این است. هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیک امید خویش می داند. هزاران دست لرزان و دل پر جوش گهی می گیردم، گه پیش می راند. پیش می آیم. دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم. به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند، نقاب از چهره ی ترس آفرین مرگ خواهم کند.» نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد. به سوی قله ها دستان زهم بگشاد: « بر آ، ای آفتاب، ای توشه ی امید! بر آ، ای خوشه ی خورشید! تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب. برآ، سر ریز کن، تا جان شود سیراب. چو پا در کام مرگی تند خو دارم، چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جودارم، به موج روشنایی شست و شو خواهم؛ ز گلبرگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم. شما، ای قله های سرکش خاموش، که پیشانی به تندهای سهم انگیز می سایید، که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی، که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید، که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید؛ غرور و سربلندی هم شما را باد! امیدم را برافرازید، چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید. غرورم را نگه دارید، به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.» زمین خاموش بود و آسمان خاموش. تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش. به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید. هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمان پاشید. نظر افکند آرش سوی شهر، آرام. کودکان بر بام؛ دختران بنشسته بر روزن؛ مادران غمگین کنار در؛ مردها در راه. سرود بی کلامی، با غمی جان کاه، ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه. کدامین نغمه می ریزد، کدام آهنگ آیا می تواند ساخت، طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند؟ طنین گام هایی را که آگاهانه می رفتند؟ دشمنانش، در سکوتی ریش خند آمیز، راه وا کردند. کودکان از بام ها او را صدا کردند. مادران او را دعا کردند. پیرمردان چشم گرداندند. دختران، بفشرده گردن بند ها در مشت، هم او قدرت عشق و وفا کردند. آرش، اما همچنان خاموش، از شکاف دامن البرز بالا رفت. وز پی او، پرده های اشک پی درپی فرود آمد.» بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز، خنده بر لب، غرقه در رویا. کودکان، با دیدگان خسته و پی جو، در شگفت از پهلوانی ها. شعله های کوره در پرواز، باد در غوغا. « شام گاهان، راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر، باز گردیدند، بی نشان از پیکر آرش، با کمان و ترکشی بی تیر. آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش. کار صدها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش. تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون، به دیگر نیم روزی از پی آن روز، نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند. و آنجا را، از آن پس، مرز ایران شهر و توران باز نامیدند. آفتاب، در گریز بی شتاب خویش، سال ها بر بام دنیا پا کشان سر زد. ماهتاب، بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش، در دل هر کوی و هر برزن، سر به هر ایوان و هر در زد. آفتاب و ماه را در گشت سال ها بگذشت. سال ها و باز، در تمام پهنه ی البرز، وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید، وندرون دره های برف آلودی که می دانید، رهگذر هایی که شب در راه می مانند نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند، و نیاز خویش می خواهند. با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ. می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه؛ می دهد امید، می نماید راه.» در برون کلبه می بارد. برف می بارد به روی خار و خارا سنگ. کوه ها خاموش، دره ها دلتنگ. راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ... کودکان دیری ست در خوابند، در خواب است عمو نوروز. می گذارم کنده ای هیزم در آتش دان. شعله بالا می رود پر سوز ( برگرفته از وبلاگ دوست بسیار خوبم آرش کمانگیر )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:2 توسط وفا |
|
|
به نام یزدان می ستایم و به یاری می خوانم دادار آفریدگار از همه چیز آگاه ٬ کردگار جهان ٬ خداوندان خداوند ٬ شهریاران شهریار ٬ آفریدگار و نگهدار آفریدگان ٬ روزی دهنده ی توانای نیروی ازلی ٬ بخشاینده بخشایشگر مهربان ٬ پروردگار توانا و دانا و پاک ٬ شهریار دادگر نیستی ناپذیر را . ( گزیده ای از خورشید نیایش از اوستای مقدس ) اینجا سرزمین پارسیان است ٬ سرزمین عشق و امید و آرزو ٬ سرزمین آرش کمانگیر ٬ سرزمین البرز کوه . . . " جشن سپندارمزد " یا " جشن اسفندگان " یکی از فرخنده جشن هایی ست که از نیاکان ما به جا مانده است . این جشن با هدف بزرگداشت سپنته آرمیتی یا سپندارمزد است ٬ سپنته آرمیتی به معنای باروری ٬ مهر و محبت و نماد عشق است . همه ایرانی ها از کوچک و بزرگ درباره ولنتاین می دانند ٬ می دانند ولنتاین نام کشیشی بوده که در مقابل قانون منع ازدواج ایستاده و در نتیجه این ایستادگی توسط امپراتور روم کشته شده ٬ و از آن زمان ( دوران فرمانروایی کلودیوس دوم ) تا به امروز ٬ او نمادی شده است برای عشق و متاسفانه این نماد به ایران ما هم رسیده و چند سالی است که حوالی ۱۴ فوریه ٬ بازار شکلات و عروسک و گل شلوغ می شود و همه صحبت از هدیه ولنتاین می کنند . این در حالی است که خود ما ٬ فدائیان زیادی در راه عشق داشته ایم ٬ از فرهاد و شیرین و بیژن و منیژه تا آرش افسانه ای مان . آرش کمانگیر که نماد عشق و مهر است برای ایران ٬ آرشی که جانش را فدای سرزمین مادری اش کرد و این بزرگترین نماد عشق است . و امروز ما می دانیم که آرش همچنان از فراز البرز به ما می نگرد ٬ به شادی ها ٬ امیدها و زندگی مان . جشن اسفندگان در گذشته در روز ۵ اسفند ( اسفند روز ماه اسفند ) برگزار می شده ٬ اما به دلیل تغییراتی که در تقویم به وجود آمده ٬ تاریخ صحیح این جشن در تقویم جدید ۲۹ بهمن است ٬ یعنی درست ۴ روز بعد از والنتاین . همچون هر سال از همه دوستان دعوت می کنم که نگاهی بیاندازند به آیین نیاکان مان ٬ به زیبایی های " سپندارمزد " به روز عشق و باروری و شادی ٬ و پیشاپیش این جشن را به همه تبریک می گویم . در پایان ٬ این روز به تنها عشق حقیقی زندگی ام ٬ به بانوی آرزوها و امیدهایم ٬ به مادر بزرگوارم تقدیم می کنم ٬ گرچه جسم خاکی اش دیگر در کنارم نیست ٬ اما هنوز هوای خانه ام از عطر نفس هایش پر است . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 1:27 توسط وفا |
|
|
نوشته ای برای نور ٬ که ساعت چهار بعداز ظهر یازدهم بهمن چترش را باز کرد ٬ رخت دنیا را کند و آرام آرام به آغوش خدا رفت که اشک های شوقش خیابان ها را می شست . همه اونهایی که سعید رو می شناسند ٬ می دونند که توی زندگیش فقط یه نقطه ضعف داره وابستگی بیش از حد به مادرش من یک سال اصفهان زندگی کردم ٬ وقتی از اراک حرکت می کردم ٬ توی اتوبوس به مامان زنگ می زدم ٬ وقتی می رسیدم زنگ می زدم ٬ شب ها هر جایی بودم ٬ خودم رو برای ساعت ۱۰ می رسوندم خونه و منتظر تلفن مامان بودم تا زنگ بزنه و من ببوسمش و بتونم یه شب دیگه زنده بمونم . وابستگی من به مامان در حدی بود که شب ها که به او شب به خیر می گفتم دیگه دوست نداشتم با کسی حرف بزنم ٬ دوست داشتم صدای اون هر شب ٬ آخرین صدایی باشه که توی گوشمه وابستگی های من به مامان خیلی زیاد بود ٬ از بچگی ٬ مامانم برای من همه چیز بود ٬ دنیاس من ٬ زندگی من ٬ خدای من و . . . یادم نمی ره ٬ هر وقت خونه عمه می رفتیم ٬ بچه ها اصرار می کردند که امشب اینجا بمون ٬ اما من نمی تونستم ٬ من باید نزدیک مامان باشم . مسافرت ها ٬ معمولا پسر عمه هام اصرار داشتند که بیا توی ماشین ما ٬ اما من می ترسیدم ماشینم رو عوض کنم و یه وقت اتفاقی برای ماشین مامان بیافته راستش ٬ آمادگی این رو ندارم که بیبشتر از این درباره وابستگیم توضیح بدم ٬ فقط در همین حد بدونید که بزرگترین ترس زندگی وفا ٬ از دست دادن مادرش بوده ٬ قنوت های نماز من همیشه اولین دعا این بود که " خدایا پدر و مادرم رو سالم و زنده نگه دار " حالا دوست دارم یه ماجرا رو برای شما بنویسم ٬ اگر از رنج هایی که در این دو ماه بر ما وارد شد بنویسم از شاهنامه هم طولانی تر می شود ٬ اما ماجرا را در چند سکانس می نویسم : ۱ - شش ماه به رفتن مادرم به مکه باقی بود که برای بار دیگر سرطان مادربزرگم عود کرد ٬ این بار سرطان معده او تبدیل به سرطان استخوان شده و هیچ درمانی برای آن وجود ندارد به جز شیمی درمانی های قوی که در اولین مرحله مادربزرگم رو از پا می اندازد . این بیماری تا یک ماه مانده به مکه رفتن ادامه داشت و دکتر های اراک و تهران نمی توانستنند کاری کنند ٬ سرانجام با مادر عازم سفری یک روزه به اصفهان شدیم ٬ با مشاوره با چند پزشک توانستیم درمانی را شروع کنیم که پیشرفت بیماری را کند می کند ٬ مادر بزرگ حالش بهتر شد و من به مادر گفتم " حالا که خدا کمکمون کرد باید به سفرت بری " آخه مامان قصد داشت از مکه رفتن انصراف بدهد . بالاخره مادر را راضی کردم که برود و قول دادم که مراقب مادربزرگم باشم . ۲ - واکسن آنفلانزا هیچ جا پیدا نمی شد ٬ یک هفته مانده به رفتنشون مادرم سرما خورد ٬ ۴ روز مانده به رفتن ٬ پدرم واکسن را پیدا کرد ٬ مادرم قصد زدن واکسن را نداشت اما به اصرار پدر رفتند و هردو واکسن را زدند . ۳ - شب رفتن به مکه بود که از کانون آمدم ٬ وقتی آمدم در راهرو رو باز کنم ٬ احساس تلخی داشتم ٬ حس کردم که فردا این موقع دیگه مادرم خونه نیست ٬ دلم گرفت ٬ آمدم تو و به مامان سلام دادم و رفتم توی اطاقم ٬ لبخند مسیح جرج مایکل رو گذداشتم و رفتم زیر پتو و گریه کردن رو شروع کردم . ۴ - شب رفتن مامان هست ٬ طفلی هنوز داشت کار خونه انجام می داد ٬ همه کارهای خونه را انجام داده بود ٬ به شوخی می گفتم که " مامان تو همه کارها رو به صورت لوح فشرده انجام دادی " اون شب نیم ساعتی فیلم گرفتم و مصاحبه کردم و شوخی کردم . ۵ - ساعت نزدیک به ۱ ظهر و اینجا ترمینال اراک است ٬ من در میان ازدحام جمعیت مامان رو گم کردم ٬ زده بودم زیر گریه ٬ نزدیک به ۲۰ اتوبوس بود و دور همه اونها پر جمعیت ٬ من نمی دونستم چیکار کنم ٬ فقط حس غریبی می گفت که دیگه هیچ وقت مادرم رو نمی بینم ٬ گریه می کردم و با وحشت جمعیت رو نگاه می کردم ٬ درست مثل بچه ی ۳ ساله ای که مادرش رو در شلوغی گم کنه ٬ ناگهان یکی از پسر عمه هام دستم رو کشید و در حالی که گریه می کردم من رو برد پیش اتوبوس ٬ اما مامان اینها دیگه داشتند راه می افتادند ٬ کلی گریه کردم و بالاخره رفتم بالا ئ تونستم برای آخرن بار مامان رو بغل کنم . آمدیم پایین و به محض رسیدن به خونه زنگ زدم به مامان و به اون گفتم که دلم براش تنگ شده ٬ باز هم لبخد مسیح جرج مایکل رو گوش دادم و گریه کردم . ۶ - مامان اینها رسیده بودند ٬ خیالم راحت بود ٬ مامان راحت با ما صحبت می کرد ٬ من از اینکه صدای مادرم رو می شنیدم ٬ خیالم راحت بود ٬ بعد از مدتی دیگه جواب اس ام اس ها رو نمی داد ٬ من فکر می کردم نمی بینه ٬ وای بر من ٬ نمی دونستم که مامان داره چه عذابی رو تحمل می کنه ٬ نمی دونستم که مامان کاملا فلج شده ٬ نمی دونستم که انگشت های نازنینش بی حس شده ٬ نمی دونستم که دست هاش دیگه توان نگه داشتن گوشی رو هم نداره ٬ من خوشحال بودم از شنیدن صداش ٬ تا اینکه بیماری بالا آمده بود و ریه های مامان رو هم گرفته بود ٬ صدای مامان عوض شده بود ٬ اما او همچنان برای اینکه مت ناراحت نشم ٬ می گفت خوبم و مشغول زیارت ٬ می گفت فقط کمی صدام گرفته ٬ نمی دونستم که اون دو هفته چه مصیبت هایی که به مامان نگذشته . ۷ - تولد آرش تمام شد و آمدم خونه ٬ شب خوبی بود و به من خوش گذشته بود ٬ دیدم خواهرم کمی گرفته است و گفت که فردا می خواهذ برای کار همسرش بروند تهران ٬ من هم شب نشستم و برای مامان یه تیکه از کتاب شریعتی رو در وبلاگ گذاشتم " تقدیم به پدر و مادرم که از من دورند اما احساس مقدسشان در وجودم جاریست " . فردا صبح خواهرم اینها رفتند و شبانه برگشتند و من هنوز نمی دونستم که مامان رو دیشب آوردن ایران . ۸ - دو روز گذشته بود و من عصر از کانون آمدم و کلی هاریبو خریده بودم که شب با خواهرم بخورم ٬ پیام های پیامگیر رو گوش می دادم و هاریبو می خوردم ٬ یکی از پیام ها گفت " قیاس وند هستم ٬ نمایندگی بیمه البرز در فرودگاه " و شماره موبایلش رو گذاشته بود ٬ تماس گرفتم و دیواری از غم ناگهان خراب شد سرم ٬ فوری زنگ زدم و - مامان تو تهرانی !!!!! - نه - چرا مامان ٬ دروغ بسه ٬ تو تهرانی - مامان گفت آره ٬ اما چیزیم نیست و فقط کمرم گرفته گفت فقط کمرم گرفته در حالی که فلج شدن همه بدنش رو گرفته بوده ٬ اون زمان حتی صورتش هم فلج شده بوده ٬ حتی لب ها و چشم ها . . . ۹ - فردا صبح ساعت ۵ با خواهرم و دامادمون بلیط گرفتیم ٬ تا ۵ بیدار موندم ٬ دعا کردم ٬ گریه کردم و التماس کردم خدا رو ٬ به خدا گفتم " خدایا من از همه دنیا همین یه دلخوشی رو دارم ٬ این رو از من نگیر " ۱۰ - ایستگاه مترو نواب پیاده شدیم ٬ اینجا خیابان آذربایجان است ٬ روبروی بیمارستان شهریار ایستاددیم ٬ سه دسته نرگس خریدم و رفتیم بالا . همه سعی ام رو کردم و جلوی خودم رو گرفتم و لبخند زدم به جای گریه . ۱۱ - از پانزده دی ماه تا یازده بهمن تهران بودن ٬ رنج و نبرد و صبوری را چشیدیم ٬ بر ما فاجعه می گذشت ٬ از بیمارستان نفرین شده شهریار ٬ از خیابان بی هویت آذربایجان تا ازدحام مرگ بار صادقیه ٬ از خاطرات بلوار میرداماد تا برف سخت آن شب در فرمانیه ٬ همه و همه ٬ از راه پله های بیمارستان نفرین شده شهریار تا راه پله های قدیمی ساختمان پلاسما فریز ٬ از دکتر نادری و دکتر جعفرزاده که هر کدام کوتاهی های وجشت ناکی کردند ٬ تا سرپرستار احمق شب آخر " پور غفار " از نگهبان های بیمارستان که هر شب رشوه می گرفتند تا من بتونم ۲ ساعت بیشتر پیش مامانم بمونم ٬ تا همه تلخی ها ٬ همه اینها یک طرف و در سوی دیگر ٬ رنج های مادرم . مادرم در مکه به بابا گفته بود " شاهپور ٬ من اگه مردم ٬ اعضای بدنم سالمه ٬ دلم می خواد به آدم هایی که نیاز دارن داده بشه " می دونید از چی دلم می سوزه ؟ از اینکه حتی یک عضو سالم برای بدنش باقی نموند ٬ بر اثر کوتاهی ها و کم کاری ها ٬ نمام اعضای بدن از بین رفت ٬ از ریه و کلیه و کبد تا قلب . آمار مرگ و میر بیماری " گیلن باره " در حدود صفر درصد است ٬ اما به شرطی که در هفته اول درمان شروع شود . اما مادر من از میانمان رفت زیرا : ۱ - جمهوری اسلامی ایران اینقدر بی اعتبار و بی ارزش است که کشور سعودی زائر ایرانی را در بیمارستان سعودی نمی پذیرد . ۲ - جمهوری اسلامی ایران به اندازه ای بی مسئولیت هست که یک دستگاه ام آر آی به همراه زوار نمی فرستد ولی به اندازه کافی به فلسطین و عراق و لبنان و افغانستان و طالبان و . . . کمک می کند . ۳ - هلال احمر جمهوری اسلامی یعنی کشک ۴- دکتر کاروان یعنی آشپز ۴- حج و زیارت جمهوری اسلامی اینقدر بی مسئولیت است که این بیمار را به ایران نفرستاد تا بیماری او به ریه هایش برسد . ۵- دکتر جعفرزاده و دکتر نادری در کمال حماقت درمان متضادی را انجام دادند ۶- کادر پرستاری نتوانست جلوی عفونت و زخم بستر و . . . را بگیرد . ۷ - بیمارستان نفرین شده شهریار و پزشکان آن زمان بستری شدن در آی سی یو را دیر تشخیص دادند و هزار دلیل علمی دیگر که من نمی دونم . مامان فقط یه سفارش داشت ٬ به من گفت : سعید جان من که اینطور شدم و معلوم نیست که آخر عاقبتم چه طور بشه اما نگذار کس دیگری اینطوری بشه . ۱۲ - روز عاشورا مامان به آی سی یو رفت ٬ روز عاشورا رو مامان با لب تشنه گذراند ٬ نمی دونم چیزی در باره آخرین حج امام حسین می دونید یا نه ٬ اما گفتنش ضرر نداره ٬ آخرین بار که امام حسین به حج رفت ٬ مجبور شد برای مبارزه با یزید در روز عرفات ٬ حج رو نیمه کاره رها کنه ٬ و به سمت کربلا بره و در این راه سختی بسیار تحمل کرد و سرانجام عاشورا به شهادت رسید . مامان من هم در عرفات از حرکت افتاد و حج را نیمه کاره گذاشت و رنج های بسیار را تحمل کرد و سرانجام عاشورا ما رو تنها گذاشت و رفت . ۱۳ - بالای سر مامان هستم ٬ وقتی اسم خودم رو بردم درجه هوشیاری به زور روی ۴۳ رفت ٬ مامان با هزار سختی دستش رو برگردوند و از خدا چیزی برای من خواست ٬ چیزی خواست که باعث شده تا الان بتونم سرپا بیاستم . ۱۴- ساعت چهار بعد از ظهر بود که من و خواهرم و دایی و دختر داییم ٬ پشت شیشه اطاق ایزوله بودیم٬ دکتر نادری بالای سر مامان بود ٬ جلوی چشم خودم روح بزرگ مادرم به اسمون پرواز کرد . ۱۵- دیوانه وار از اتاق آی سی یو بیرون آمدم ٬ دنبال کوله پشتی ام می گشم ٬ همه فکر می کردند دیوانه شدم ٬ اما من فقط کوله پشتیم رو می خواستم ٬ کوله پشتی رو پیدا کردم ٬ گشتم ٬ پیداش کردم ٬ این کتابی بود که در تمام این مدت خوانده بودم ٬ اسمش کتاب آسمانی بود ٬ کتاب رو پرتاب کردم به گوشه ای ٬ در بیمارستان شهریار فقط یک صدا شنیده می شد " خدا قاتله " " کتابت رو آتیش می زنم " " خونه کثافتت رو خراب مب کنم " ۱۶- ساعت هفت عصر پشت در آی سی یو بودم و دکتر اعلام کرد که دیگه هیچ کاری نمی شه کرد ٬ رفتم توی اتاق ٬ این اولین بار بود که می تونستم برم توی اتاق ایزوله ٬ بغلش کردم و بوسیدمش و به اون گفتم که دوستش دارم ٬ به اون گفتم " آذرمیدخت ٬ دوست دارم " دو هفته بود دلم می خواست بوسش کنم اما چون سرما خورده بودم می ترسیدم بوسش کنم ٬ بالاخره بوسش کردم ٬ اگر چه . . . ۱۷ - حرکت آمبولانس از بزرگراه نواب ٬ من توی ماشین آرش نشستم ٬ بهشت زهرا تهران و دریافت مجوز ٬ مسیر تهران - اراک را در بیداری و خواب طی کردم ٬ میدان ورودی شهر اراک ایستادیم ٬ همه بودند ٬ همه آمده بودند به استقبال آذرمیدخت ٬ آذر می دخت از حج آمده بود . ۱۸ - باغ جنت ازاک ٬ و سردخانه تا فردا صبح که ساره و مریم قرار گذاشتند که همه کارها را خودشان انجام دهند . ۱۸ - صبح جمعه است ٬ اینجا باغ جنت است ٬ نمازی پر شکوه ٬ به شکوه پرواز آسمانی آذرمیدخت ٬ مراسم تشییع در وصف نمی گنجد و من در اول صف ٬ لا الله الا الله ۱۹ - آخرین آرزوی ساره این بود که بتونه مامانش رو خودش بشوره و تونست و آخرین آرزوی من این بود که بتونم کارهای دفن رو خوردم انجام بدم و تونستم ٬ من اون پایین هستم ٬ اینجا بوی عطر بهشت می یاد ٬ صبح با آرش همه گل های نرگس و مریم شهر را خریدیم ٬ مامان را با نرگس و مریم به خاک سپردم ٬ صورتش را بر خاک گذاشتم ٬ بوسیدمش و بار دیگر به او گفتم که برای همیشه دوستش دارم . ۲۰ - مسجد آقا صابر ٬ مسجد وزین شهر است ٬ مراسم با قرائت قرآن توسط علی آقا شهسواری شروع شد ٬ یه روزهایی بود که با علی در ستاد دکتر معین بودیم ٬ شب ها که از فعالیت های روز خسته شده بودیم ٬ دور هم جمع می دیم و علی برای ما مرغ سحر رو می خوند ٬ حالا علی با بهترین صوت برای مسجد مادرم آذرمیدخت قرآن می خواند . بعد از علی نوبت خودم بود ٬ خدایا شکرت که توانستم در مجلس مادرم خودم صحبت کنم ٬ نه مداح و روضه خوان ٬ در اول مجلس هم گفتم که مادر من یک روشنفکر بود ٬ او یه دبیر بود و پیرو مکتب شریعتی ٬ مراسم او باید در شئن خودش برگزار می شد . ۲۱ - مراسم شب هفت هم در مسجد سید ها برگزار شد که با قرائت قرآن شروع شد و با سخنرانی دکتر هادوی ( استاد فلسفه و منطق دانشگاه تهران ) پایان یافت ٬ سر خاک مقدسش هم استاد ربیعی ٬ موسیقی دان برجسته ٬ نی نواخت و مردمان گریستند به حال دلتنگیشان . ۲۲ - مادرم همیشه سیب دوست داشت ٬ داستان سیب را انتخاب کردم و در مراسم او خواندم ٬ اینجا نیز می نویسم : درخت اسم خدا را زمزمه می کرد . . . سال های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه می کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد . سیب ها هرکدام یک کلبه بود ٬ کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند . و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ٬ خدا هم . . . درخت ٬ اسم خدا را به هر کس می رسید می بخشید . آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بیشتر . و وقتی که سیب می خوردند ٬ خدا را مزمزه می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت . درخت سیب زیادی خسته بود ٬ می خواست بمیرد ٬ اما اجازه خدا لازم بود ٬ درخت رو به خدا کرد و گفت : " همه ی عمر اسم شیرینت را بخشیدم ٬ اسمی که طعم زندگی را یاد آدم ها می داد . حس می کنم ماموریتم تمام شده ٬ بگذار زودتر به تو برسم " خدا گفت : عزیز سبزم ٬ تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن . آخرین سیبت سهم کودکی ست که دندان هایش هنوز جوانه نزده . این آخرین هدیه را هم ببخش ٬ صبر کن تا لبخندش را ببینی . و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند ٬ برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک آخرین سیب را از شاخه چید ٬ خدا لبخند زد و درخت آرام در آغوش خدا جان سپرد . در پایان از هرمزد ٬ کوتاه ٬ آریا ٬ آرش آسمانی ٬ امیر ٬ کیوان ٬ رسول ٬ آرشام ٬ میلاد ٬ امیر مهدی ٬ بابک ٬ ماهان ٬ رها ٬ تنها ٬ آرام ٬ نیما ٬ رازکهنه ٬ آلفونسو ٬ هستی ٬ آرش ٬ مهدی ٬ افشین ٬ مهرداد ٬ شروین ٬ تک ٬ خموشانه ٬آیدین ٬ هم قبیله ٬ واراند ٬ آدم آهنی ٬ حمید ٬ پدرام ٬ جستجوگر ٬ خانه هنر ٬ رضا حیدری ٬ گلوری ٬ حامد و دنی و همه دوستانم که در این مدت تنهایم نگذاشتند ٬ متشکرم . مامان ٬ به یادت سرخوشیم تا این خواب نیز پایان گیرد . . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:56 توسط وفا |
|
|
سلام به همه دوست های خوبم از تک تک شما ممنون به خاطر همراهی که با من داشتید و به خاطر دعاهای مقدسی که در حق مادرم داشتید . بعد از اینکه کمی آسوده تر بشوم ٬ حتمی از تجربیاتی که در این دو هفته کسب کردم خواهم نوشت . در مورد مادرم خبر تازه اینکه ٬ داروی ivig تا این حد تاثیر گذاشت که بیماری را متوقف کرد و به برکت دعای دوستان ٬ پیشروی بیماری متوقف شد . دیروز دکتر نادری " پلاسما فریز " تجویز کردند که ۲۰ روز طول می کشد ٬ طی پلاسما فریز ٬ با دستگاه ویژه ای خون از بدن مادرم گرفته می شود و پلاسمای آن جدا می شود و پلاسمای جدید اضافه و دوباره به بدن بر می گردد ٬ ما امیدواریم طی این مراحل مادرم بتواند به حرکت بیافتد ٬ خدا را شکر تنفس مادرم امروز راحت تر بود و به اکسیژن نیاز پیدا نکرد . دوستان درد دل و خاطره های زیادی دارم که می خواهم برای شما بنویسم ٬ فقط یه چیز رو الان بگم ٬ قدر سلامتی که خدا به شما داده را بدونید ٬ و همیشه آفریدگار رو شکر کنید . به خاطر همه چیز ممنونم ٬ برای مادرم دعا کنید ٬ همین امروز دعا کنید . در پایان دوست داشتم بگم ٬ با همه این سختی ها ٬ من احساس می کنم خدا ما رو در آغوش خودش گرفته و مراقب ما هست و این بزرگترین نعمت و آرامش است . با آرزوی بهترین روزها و شب ها برای همه شما دوست های خوبم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:11 توسط وفا |
|
|
سلام دوستان خوبم وفا هستم ٬ درسته ٬ اینجا سرزمین آفرینش است ٬ اما راستش من از سرزمین آفرینش برای شما نمی نویسم ٬ من از یه کافی نت کوچولو به نام شقایق ( چهار راه بهبودی ) نزدیک بیمارستان مادرم می نویسم . اینجا تهران است ٬خیابان آذربایجان ٬ بیمارستان شعرهای حیدر بابا راستش من شنبه شب آمدم تهران ٬ از اون روز دلم می خواد یه جایی پیدا کنم که گریه کنم ٬ اما نمی شه ٬ آخه توی این شهر که نمی شه گریه کرد . اینقدر دلم می خواست توی باغمون بودم ٬ یا روی کوه سرخه و گریه می کردم ٬ اما اینجا توی این شهر هیچ پناهی ندارم برای گریه من از پنجره کوچک اتاق بیرون رو نگاه می کنم و حمئ خدا رو می گم و از او رحمت ما خواهم . الان که اینجا هستم ٬ مادرم به زور از من خواست از بیمارستان خارج بشم و برم استراحت ٬ اینجا فامیل زیاد دارم ٬ عمو ها و عمه ها و دایی ها اینجا هستند ٬ اما من هیچ جایی رو بهتر از سرزمین آفرینش برای استراحت و آرامش پیدا نکردم . اول از همه از هرمزد ممنون ٬ به هرمزد زنگ زدم و گفتم برام بنویسه و شما برام دعا کنید ٬ نمی دونم چه جور دعایی ٬ هر دعایی که بلد هستید ٬ از کوتاه می خوام بره حرم حضرت معصومه ٬ از اونایی که مشهد هستن می خواهم برن حرم اما رضا و از آرش خواستم بره سر بقعه بزرگ شبستری و برام شمع روشن کنه و توی دفترش بنویسه که اگه مامان شفا پیدا کنه ٬ من میام زیارتش . یه کم از ماجرا رو براتون تعریف کنم ٬ مامان روز دوم حج دچار ضعف شده بوده و از روز سوم کم کم بدنش از نوک پا شروع به بی حسی می کنه ٬ طوری که مادرم در عرض ۷۲ ساعت تا قفسه سینه بدنش بی احساس می شه ( دلم نمیاد بگم فلج می شه ) بعد اونجا توی عربستان هرچی درخواست می کنن که ببرنش بیمارستان ٬ سعودی ها اجازه نمی دن و مادر به اجبار تحت نظر یه دکتر عادی در هلال احمر ایران قرار می گیره ٬ اسم بیماری مامان " گلین باره " است ٬ توی این بیماره همه بدن از پایین شروع به فلج شدن می کنه و این قضیه کل بدن رو می گیره و در صوردت رسیدگی به موقع ٬ بیماری از نوک پا به سمت بالا کم کم برطرف می شه ٬ خلاصه اینکه در عربستان به مادرم رسیدگی نمی کنند و بیمارش رشد می کنه و سرانجام هفته قبل با اولین پرواز روز جمعه به ایران برگشت و در تهران در بینمارستان بستری شده ( مادر من خیلی مظیومه و اصلا دوست نداره کسی رو ناراحت کنه ٬ دو روز پس از بستری شدنش در تهران ٬ من تازه از بیماریش خبردار شدم ٬ اونم از طریق فرودگاه و بیمه البرز ٬ در تمام مدتی که عربستان بود ٬ من زنگ می زدم و می پرسیدم : خوش می گذره ؟ اونم برای اینکه من رو ناراحت نکنه با همه بی جونیش و با اینکه روی تخت بیمارستان بوده ٬ به دروغ می گفت خیلی خوش می گذره و مشغول مراسم هستیم . الات که من اینجا هستم ٬ مادرم از روی تخت بودن کلافه شده ٬ مادرم فقط دست هاش رو تکون می ده و حتی نمی تونه یه ثانیه بشینه و همش باید خوابیده باشه ٬ دلم پیش اونه ٬ اما نمی تونم برم بیمارستان ٬ براش دعا کنید ٬ از همه شما خواهش می کنم ٬ اگه وفا رو دوست دارید با هر روشی که می دونید دعا کنید ٬ دوستتون دارم ٬ برای مادرم دعا کنید ٬ این همه تلخ گفتم ٬ یه خبر خوب هم اینکه دیشب تونست کمی پاهاش رو تکون بده ٬ خواهش می کنم براش از خدا آرامش و امید و شفا بخواهید . نمی دونم چی باید اینجا بگم ٬ فقط اینکه از همه دوست های خوبم ممنونم ٬ از هرمز و باقی دست های خوبم ٬ برای مادر وفا دعا کنید ٬ دعا کنید و با یگانه آفریدگار مهربانی ها صحبت کنید . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 20:40 توسط وفا |
|
|
سلام دوستان من هرمزد هستم . متاسفانه خبر خوبی ندارم . وفا به من زنگ زد و چون خودش به کامپیوتر دسترسی نداشت از من خواست تا بجاش بیام و این پست رو بنویسم . متاسفانه مادر وفا دچار نوعی بیماری نسبتا سخت شدند و الان در یکی از بیمارستان های تهران بستری هستند . البته خود وفا به من گفته زیاد نگران کننده نیست اما از من خواست تا اینجا از شما دوستان عزیزمون بخواهم تا همه برای سلامتی ایشون دعا کنیم . من هم از شما دوستان خواهش می کنم برای سلامتی مادر وفا دعا کنید . متشکرم .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 1:35 توسط وفا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا سرزمین آفرینش من است .
سرزمین آفرینش , برای همه کسانی که باران را به خاطر صداقت و پاکی قطره هایش دوست دارند . و اینها دست نوشته هایی ست از عقاید , افکار , آرمان ها , آرزوها و گاهی نیز دلتنگی هایم . |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |