تبليغاتX
اینجا سرزمین آفرینش است

دوستم آرش آسمانی در وبلاگش به مطلب جالبی  اشاره کرده بودند که دوست داشتم در موردش اینجا صحبت کنم ٬ نوشته زیبایی نوشته بودند و در پایان آن یک سوال که نمی شه به راحتی از کنار آن گذشت ٬ سوالی که حتما همه ما زیاد به اون فکر کردیم و جواب های متفاوتی هم به ذهن ما رسیده ٬ قبل از اینکه به مطلب بپردازم از همه دوستانی که در دایره همجنسگرایی نیستند و ما را در سرزمین آفرینش همراهی می کنند ٬ خواهش می کنم این بار نیز همراهیم کنند ٬ به انرژی همه شما احتیاج دارم ٬ احساس بودنتان تان امیدواری ام می دهد ٬ پس یاری ام کنید . و اما مطلبی که می خواستم به آرش بگم اما اینجا با همه شما دوستان در میان می زارم :


آرش پرسيده  بودی  ( آيا ما واقعا همجنسگرا به دنيا آمده ايم؟ ) می دونی دوست داشتم جوابت را بدم " نه " ٬ یعنی دوست داشتم جواب این سوال " نه " باشد ٬ اما وقتی به اين موضوع فکر می کنم که من تنها ۱۵ سالم بود که برای اولين بار در زندگی ام دل شيفته می شدم ٬ در سنی که دوستانم سرگرم دوست دخترهايشان بودند ٬ من آروم و بی صدا دل شيفته يک پسر شده بودم ٬ حتی خجالت می کشيدم اين را به او و یا به دیگران بگویم ٬ حتی خجالت می کشيدم با اون دوست بشم ٬ یک حس شیرین اما عجیب که شیرینی اش را درک نمی کردم و این بر تلخی دست نیافتنی بودنش نیز  اضافه می شد ٬ دوست داشتنی عجیب اما ناشناخته در میان دوستی های رایج .
وقتی زنگ های تفريح مدرسه بچه ها مشغول بازی بودن ٬ من مسیر نگاهم فقط يک جا بود . بعد از تعطیلی مدرسه باز هم گام هایم تنها یک ردپا را دنبال می کردند .
باورت نمی شه اما صبح های مدرسه ٬ توی صف که بودیم  آرزو می کردم زودتر شروع به خوندن دعای امام زمان کنيم  ٬ آخه موقع خوندن اون دعا ٬ همه صف به سمت قبله برمی گشتيم و من می تونستم برای چند دقيقه او رو ببينم .
من می تونستم روزم رو با ديدن چهره اون شروع کنم .
آرش ٬ وقتی اين ها رو می بينم ٬ این شیفتگی  رو ٬که بعد ها در سن هجده سالگی در مقابل فرد دیگری تبدیل به متفاوت ترین دوست داشتن دنیا شد ٬ وقتی این احساس متفاوت را می بینم و وقتی دوربودنش را از هرگونه میل زمینی احساس می کنم . و وقتی فکر می کنم به اينکه من هيچ کدام از شرايطی که روان شناس ها می گن می تواند منجر به همجنسگرایی شود را نداشتم ( نه خانواده خشک مذهب داشتم  ٬ نه اينکه دختر اطرافم کم بود ٬ نه هزار محدوديت و عقده روحی ديگه  ) - وقتی همه قسمت های اين پازل را می چينم کنار هم ٬ سخت می تونم باور کنم که من یک همجنس گرا به دنیا نیامدم  . اگر خوب دقت کنی اسم وبلاگ من به همین موضوع اشاره داره .

قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن ٬ خیلی روی این مسائل فکر کردم ٬ می دونی دوست داشتم با خیال راحت شروع به نوشتن کنم .

آخه می دونی آدم تا وقتی فقط برای خودش بنویسه و نوشته هاش توی دفتر خاطرات خودش بمونه ٬ مسئولیتش خیلی سبک تره ٬ خوب یا بد ٬ درست یا اشتباه ٬ برای خودش نوشته و امید یا نا امیدی نوشته هاش فقط دامن گیر خودش خواهد بود . اما همین که برای دیگران نوشتی ٬ دیگه فقط مسئول خودت نیستی ٬ بلکه مسئولیت تاثیری که مطلب تو در روحیه دیگران گذاشته نیز بر عهده توست ٬ همین که کسی را نا امید کنی گناه نا امیدی اون برای تو هم نوشته می شه ٬ و همین که کسی رو به راه اشتباه بکشی ٬ تو هم در انحراف مقصر شناخته خواهی شد . اگرچه برعکس آن نیز هست ٬ اگر کسی را امیدوار کنی ٬ آفریدگار نیز هماندم امید را به تو باز خواهد گردادند .

با همه ابن حرف ها ٬ وقتی تصمیمم برای شروع به نوشتن در این سرزمین جدی شد ٬ تنها به همان جمله ای فکر می کردم که سردر این سرزمین نوشته ام ٬ وقتی می خواستم به این فکر کنم که از چی شروع کنم ٬ باز هم همان جمله اولی در ذهنم نقش می بست  " من اینگونه آفریده شده ام . . . "  نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر .

در شروع سرزمین آفرینش هم نوشته بودم ٬ پاسخی که من به خاطر همه گلایه ها و سوال هایم از آفریدگار گرفتم همین بود ٬ من اینگونه ام ٬ کامل نیستم ٬ اما نقص مطلق نیز ندارم  ٬ اینگونه آفریده شده ام ٬ پر از مسیر هایی برای پیمودن و تجربه کردن ٬ پر از سوال های برای یافتن و پاسخ گرفتن و شاید پاسخ دادن ٬ پر از خونه های خالی و دونه های گم شده که باید پیداشون کنم و سر جای خودشون بزارم ٬ پر از خونه های جا به جا شده که باید به بهترین نحو بچینمشون تا رنگ و منظره زیبای آفرینشم  نمایان بشه . خدا من رو مثل یک پازل آفریده که بعضی از خونه هاش خالی مونده اما دونه هایی هم برای پر کردنش به من داده یا اینکه حداقل یادم داده که دونه ها رو بدست بیارم ٬ یادم داده بایدبگردم و بهترین دون هایی که برای من ساخته شده رو بدست بیارم و سر جای خودشون توی خونه های خالی خودم بنشونم .

و بعضی خونه های پازل هم به هم ریخته است ٬ تا خودم از اول به سراغ همه خونه های پازل برم ٬ روی هرکدوم به چگونگی قرار گرفتنشون و بودنشون فکر کنم و بهترین جا رو برای اونها انتخاب کنم .

حالا دیگه نوبت منه که این پازل رو حل کنم ٬ جای به هم ریخته ها رو مرتب کنم ٬ در کنارش سعی کنم خونه های خالی رو پیدا کنم و پرشون کنم ٬خونه هایی مثل عشق ٬ امید ٬ ایمان ٬ آرزو  و . . .

خونه هایی که هر کدوم یه دنیاست از معانی رنگارنگی که همشون با هم می تونن رنگین کمان زیبایی رو توی دل آسمون زندگیم به اهتزاز در بیارن .

مثلا یکیشون همین خونه عشق بود ٬ خونه ای که قبلا براش یه دونه پیدا کرده بودم ٬ اما شاید به خاطر نداشتن شناخت درست از خودم و اون دونه و مهمتر از همه ٬ از اون خونه خالی پازل وجودم  ٬ دونه رو اشتباه انتخاب کرده بودم ٬ هر کاری از دستم بر میآمد کردم که اون دونه به خونه خالی عشق من بخوره تا شاید یک گوشه از پازلم رو کامل کنه اما نشد ٬ حتی حاضر شدم همه ی گوشه های خالی پازل رو به هم بچسبونم و همه دنیام رو یکی کنم برای داشتن اون دونه ٬ اما نشد ٬ یعنی اون دونه همه دنیای من شد ٬ اما همه دنیای من نتونست یه خونه خالی برای اون دونه بشه ٬ به هر راهی شد متوسل می شدم ٬ از نذر و نیاز تا جادو و جنبل ٬ اما نشد .

 تا اینکه یه روز به خودم گفتم اصلا من این دونه رو می خوام ٬ پازلشم خورم  می سازم ٬ حالا که این دونه به پازلم نمی خوره ٬ من هم میام و یک پازل جدید می سازم که به این دونه بخوره ٬ اما این هم نشد ٬ می دونی چرا ؟ چون اون دونه حاضر نشد بمونه . اون دونه گفت : ببین ٬ ماجرای من مثل کفش سیندرلا می مونه ٬ من قراره با یک خونه خالی از یک پازل توی دنیا هماهنگ بشم ٬ من برای اون خونه خالی از اون پازل ساخته شدم ٬ تو که دلت نمی خواد اون خونهه  توی اون پازله همیشه خالی بمونه ؟ تو که دلت نمی خواد من دونه دو تا پازل بشم  و یه دونه توی دنیا باشه که هیچ پازلی نداشته باشه ؟ ٬ اگه یه روز اون پازل من ٬ گشت و منو پیدا کرد و جای خالی من رو نشونم داد و از من پرسید چرا حاضر شدم جای خورم رو رها کنم و اینجا بشینم ٬ چی جوابش رو بدم ؟

تازه اینا به کنار ٬ اگه یه روز دونه خودت آمد و دید که توی جای خالیش که مدت ها دنبالش بوده ٬ تو یه دونه دیگه رو به زور جای اون گذاشتی ٬ اونوقت با دل شکسته اون دونه بیچاره چی کار می خوای بکنی ؟ اونوقت اون دونه تنها کجا رو داره که بره ؟

خلاصه ٬ دونه ای که دوستش داشتم اینقدر این حرف ها رو گفت و گفت و گفت ٬ تا اینکه ٬ بالاخره موفق شد . بالاخره من هم دونه رو آزاد کردم و گذاشتم بره و برای خودش پازلش رو پیدا کنه ٬ گذاشتم بره و جزئی از یک پازل دیگه بشه .

حالا پازل من یک خونه خالی داره که از همه خونه های خالی دیگش شیطون تره ٬ اما دیگه من نگران این خونه خالی پازلم نیستم ٬ حالا می دونم یه دونه براش هست ٬ چون خدایی که این پازل رو ساخته آفرینشش بی نقصه و هیچ وقت یک پازل ناقص درست نمی کنه ٬ به تعداد همه این خونه های خالی ٬ دونه های کوچولو آفریده که ما باید بگردیم و تلاش کنیم و بشناسیم و پیداشون کنیم .

گفتم بشناسیم ٬ درسته ٬ این خیلی مهمه ٬ هم باید خونه های خالی خودمون رو بشناسیم و هم دونه ها رو ٬ آخه اصلا درست نیست که یک دونه اشتباهی توی خونه ای بشینه که جاش نباشه ٬ چون هم دونه اصلی رو بی خونه کرده و هم انکه خونه خودش رو خالی گذاشته ٬ پس ما باید همه چیز رو خوب ببینیم و احساس کنیم .

تنها کافی ست به راهی که شروع کردیم ایمان داشته باشیم و مطمئن گام برداریم ٬ حتما ما هم به دونه گم شده پازل مون می رسیم . فقط شاید حل کردن پازل ما یه کم سخت تر باشه ٬ شاید پیدا کردن اون دونه ای که پازل ما را کامل می کنه کمی سخت تر از پازل آدمای دیگه باشه ٬ اما خوب ٬ همین سختیش می تونه حل کردن پازل رو زیباتر ٬ با شکوه تر و دلنشین تر کنه ٬ حل کردن یک پازل ساده که لذت بخش نیست  .

تازه مگه ندیدید ٬ همیشه معلم ها به بچه باهوش ترای کلاس ٬ معماهای سخت تر می گن ! خوب خدا هم حتما یک چیزی توی وجود ماها دیده که پازل سخت تری برامون در نظر گرفته .

این همه حرف زدم ٬ تازه در مورد یه دونه از خونه های خالی پازلمون گفتم ٬ خونه های دیگه هم هستن ٬ خونه هایی که حتی اگه پرشون کردیم باید چند وقت یک بار تکونی بشون بدیم برای جابه جای و درست کردن خونه های دیگه ٬ خونه هایی که همشون با هم ٬ همه زندگی ما رو تشکیل می دن و حتا نبود یکی از اونها می تونه ساختار و زیبایی پازل ما رو زیر سوال ببره ٬ خونه هایی که ما باید تلاش کنیم  برای پیدا کردنشون و درست چیدنشون ٬ چه بسا درست چدینشون از پیدا کردن هم مهتر و سخت تر باشه .

قصد نداشتم اینقدر طولانی صحبت کنم ٬ این نوشته شاید بیشتر از اینکه جواب دوست خوبم آرش شده باشه ٬ درد دلی با شما شد ٬ با شمایی که دوستتون دارم و تا اون زمان که دوست داشتن معنا داشته باشه همراهتون می مونم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 2:0  توسط وفا | 
با سلام و درود بسیار بر مردمان نیک سرشت سرزمین آفرینش ٬ و با پوزش فراوان به خاطر دیر به روز رساندن این سرزمین .

هفته گذشته جسمم اندکی بیمار بود ٬ با وجود تب و بیماری ٬ همه فکر و قلبم پیش شما بود ٬ شمایی که حقیقتا دوستتان دارم و اینک دیگر می توانم بگویم که عاشقانه وابسته تان شده ام ٬ دوست داشتم هرچه سریعتر به این اینجا برگردم  ٬ آفریدگار را سپاس می گویم که برای بار دیگر می توانم با شما صحبت کنم .

برای این نوشتار دوست داشتم به چند مطلب کوتاه اشاره کنم ٬ همچون گذشته ٬ کلامی از سخنان کتاب حق برای شما خواهم نوشت ٬ داستانی از داستان های زیبای خانم نظرآهاری نیز آماده کردم برای قلب های پر نورتان ٬ دوست داشتم قسمت هایی نیز از کتاب ماعده های زمینی آندره ژید را نیز هدیه کنم به شما ٬ در کنار آن ها اشاره ای کوتاه به حوادث روز که از این پس به نوشته های این سرزمین اضافه خواهد شد و برای شروع قصد دارم در مورد " حکم ظالمانه سنگسار " بنویسم  .

برای سهولت بیشتر و تفکیک مسائل از شماره گذاری استفاده خواهم کرد ٬ امیدوارم همچون همیشه تا پایان این نوشتار همراهیم کنید .

نوشتار اول ( کلامی از آفریدگار حقیقت )

" خدا یکتاست و جز او خدایی نیست ٬ هرگز او را کسالت خواب نگیرد تا چه رسد که به خواب رود ٬ اوست مالک آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است ٬ که را توان آن است که در پیشگاه او به شفاعت برخیزد مگر به اذن او ٬ دانش او محیط است به آنچه پیش نظر خلق آمده و آنچه خواهد آمد و خلق به هیچ مرتبه علم او احاطه نتوانند کرد مگر به آنچه او خواهد ٬ قلمرئ علمش از آسمان ها و زمین فراتر و نگهبانی زمین و آسمان بر او آسان و بی زحمت است چه او دانای بزرگوار و توانای با عظمت است " ( ۲۵۵ سوره بقره )

" کار دین به اجبار نیست ٬ راه هدایت و ضلالت بر همه روشن گردید ٬ پس هرکس هرکس از راه کفر و طاغوت برگردد و براه ایمان و پرستش خدا گراید ٬ بر رشته محکم و استواری چنگ زده است که هرگز نخواهد گسست و خداوند به هرچه خلق گویند و کنند شنوا و داناست ٬ خدا یار اهل ایمان است و آنان را از تاریکی های جهان بیرون آرد و به عالم روشنایی برد " ( ۲۵۶ و ۲۵۷ سوره بقره )

کلام های بالا آنقدر پر معنا ٬ صریح و شفاف هستند که اطمینان دارم در عمق قلب های شما نفوذ کرده اند ٬ اما دوست داشتم در مورد آن قسمت که فرموده " هرکه از راه کفر و طاغوت برگردد " سخن بگویم ٬ خدا کفر و طاغوت را در یک جایگاه قرار داده ٬ از دید من این هشداری است روشن برای آنان که خود و رفتار و عملکرد خود را آسمانی می دانند ٬ چند سال پیش آیت الله مشکینی مجلس هفتم را نمایندگان منتخب امام آخر زمان نامید و برای بار دیگر سال گذشته آیت الله جنتی در نماز جمعه دولت احمدی نژاد را منتخب از سوی خدا نامید ٬ همسر سخنگوی دولت نیز در کتابی که اخیرا چاپ کرده احمدی نژاد را معجزه هزاره سوم می نامد ٬ ماجرا وقتی جالب تر می شود که خود آقای احمدی نژاد وقتی در مورد سخنرانی بدون مخاطبش در سازمان ملل مورد سوال قرار می گیرد پاسخ می دهد آنجا هاله ای نورانی مرا فراگرفته بود ٬ گویا کم کم خود رئیس جمهور نیز رسالت سنگین آسمانی اش را باور کرده و اطمینان پیدا کرده که او یگانه منجی ست برای هدایت همه بشر ( از ایران تا آمریکا ) ٬ برادران من روی سخن خدا جز با شما نیست ٬ خداوند جایگاه شما و کافران را یکی می داند ٬ معنای طاغوت جز این نیست که بندگان اینگونه عملکردشان را به آفریدگار متصل کنند و از این طریق هرکس را که به عملکردشان نقدی داشت به جرم توهین به مقدسات محاکمه کنند ٬ سخن بسیار است و مجال کوتاه ٬ این ها تنها نشانه هایی ست برای اندیشیدن  .

نوشتار دوم ( گزیده ای از مائده های زمینی از آندره ژید )

 ناتانائیل ٬ آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی

هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد

هماندم که مخلوقی نظر مارا به خویشتن منحصر کند ٬ مارا از خدا برمی گرداند

ناتانائیل ٬ ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری

ناتانائیل ٬ دوست می داشتم لذتی به تو بدهم که تاکنون هیچ کس به تو نداده است . اما نمی دانم چگونه

می خواستم به چنان صمیمیتی تو را خطاب کنم که هیچ کس دیگر تا کنون نکرده باشد

می خواستم در این ساعت شب به جایی بیایم که تو در آن ٬ چه بسا کتاب ها را پی در پی میگشایی و می بندی ٬ و در هر یک از آن کتاب ها چیزهایی را جستجو می کنی که تا کنون در نیافته ای

به جایی که تو هنوز در آن منتظری ٬ به جایی که شوق تو از احساسی ناپایدار در شرف تبدیل به اندوه است .

جز به خاطر تو نمی نویسم ٬ و برای تو نیز جز به خاطر این ساعات

می خواستم چنان بنویسم که در آن هرگونه فکر و هرگونه تاثر فردی از نظر تو پنهان بماند و بپنداری که در آن جز پرتویی از شور و حرارت خویشتن نمی بینی .

می خواستم خود را به تو نزدیک تر کنم و تو مرا دوست بداری

من شوق را به تو خواهم آموخت

ای مزارع گسترده که در سپیدی سحر غوطه ورید ٬ من شما را بسی دیده ام

ای دریاچه های آبی ٬ من در موج هایتان غوطه ها خورده ام

هر نوازش نسیم خندان ٬ مرا به تبسم واداشته ٬ و من از بازگو کردن آن برای تو خسته نمی شوم ٬ من شوق را به تو خواهم آموخت

اگر چیزهای زیباتری می شناختم ٬ همانها را برای تو می گفتم ٬ همانها را ٬ مطمئنا همانها را ٬ نه چیزهای دیگر

تعلق خاطرم به تو بسیار بیش از دوستی و اندکی کمتر از عشق است

  

نوشتار سوم ( داستان " سیاه کوچکم بخوان " از خانم نظر آهاری )

کلاغ لکه ای بود بر دامان آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای ناهموار و نا موزونش ٬ خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست .

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید .

کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم ٬ کلاغ از کائنات گله داشت .

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نا زیبایی تنها سهم اوست . کلاغ غمگین بود و با خودش گفت : " کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود " . پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند .

خدا گفت : " عزیز من ٬ صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست . اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم بخوان ! فرشته ها منتظرند "

ولی کلاغ هیچ نگفت .

خدا گفت : " تو سیاهی . سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند . و زیبایی ات را بنویس . اگر تو نباشی . آبی من چیزی کم خواهد داشت . خودت را از آسمانم دریغ نکن "

و کلاغ باز خاموش بود .

خدا گفت : " بخوان ٬ برای من بخوان ٬ این منم که دوستت دارم . سیاهی ات را و خواندنت را "

و کلاغ خواند . این بار عاشقانه ترین آوازش را .

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .

 

نوشتار چهارم ( گزیده کلامی در باب حکم وحشیانه سنگسار )

چند زمانی بود که به فرمان آیت الله شاهرودی اجرای حکم ظالمانه سنگسار متوقف شده بود ٬ اما برای بار دیگر اخیرا چند پرونده در این مورد مطرح شده و تا هر آن امکان اجرای آن ها هست .

اینجا تبدیل به سرزمین داستان ها شده ٬ اما یک حکایت جالب بود که چند وقت پیش خوانده بودم ٬ تصمیم گرفتم اینجا بیان کنم و سپس در زمانی مناسب بیشتر به این موضوع خواهیم پرداخت .

" در روزگارانی دور در یک معبد قدیمی استاد بزرگی بود که اندیشه های نوینی را درس می داد . در معبد گربه ای بود که به هنگام درس دادن استاد سروصدا می کرد و حواس شاگردان را پرت می کرد .

استاد از دست گربه عصبانی شد و دستور داد تا هروقت کلاس تشکیل می شود ٬ گربه را زندانی کنند . چند سال بعد استاد درگذشت ولی گربه همچنان در طول جلسات استادان دیگر زندانی می شد ٬ بعد از مدتی گربه هم مرد . مریدان استاد بزرگ گربه دیگری را گرفتند و به هنگام درس استید معبد آن را در قفس زندانی کردند !

قرن ها گذشت و نسل های بعدی درباره تاثیر زندانی کردن گربه ها بر کیفیت کلاس ها و آموزش مطالب ٬ رساله ها نوشتند "

داستان بالا به وضوح نشان دهنده تاثیر برخی افکار پوسیده گذشتگان در زندگی امروزه ما دارد ٬ افکار اشتباهی که گاه ریشه هایی این چنینی دارند . امیدوارم هرچه سریعتر برخی از احکام نادرست و ظالمانه نه تنها در ایران بلکه در سراسر دنیا  اصلاح شوند تا دیگر شاهد تکرار اشتباهات گذشتگان نباشیم .

نوشتار آخر ( پاسخی کوتاه بر نامه های پر مهر تان )

امیدوارم این بار نیز همراه خوبی برای شما مهربان ترین دوستان بوده باشم ٬ همچون گذشته در پایان ٬ تنها یک کلام می ماند سپاس از شما و همراهی تان .

از دوستان خوبم  ٬ مهشید ٬ روزبه  ٬ مهدی ٬ حامد ٬ رسول ٬ حسین ٬ آرش آرا ٬ هرمز ٬ دنی و دوست خوب آشنا ممنون به خاطر همه همراهی شان و البته تبریک تولدم  ٬ امید نوشتنم شما هستید .

از مهرداد عزیز به خاطر لطف زیادی که داشته و نوشته زیبایش ممنون ٬ امیدوارم در این سرزمین همیشه همراه ما بمانی .

از نیمای مهربونم به خاطر همه مهربونی ها و همه خوبی ها ممنون ٬ آیه ی هفت سوره زلزال را تقدیم می کنم به نیما " اگر به اندازه ی ذره ای نیکی کنید پاداش آن را در دنیا و آخرت خواهید دید " نیمای عزیز ٬ حتی اگر من هم قادر به جبران خوبی هایت نباشم ٬ آفریدگار پاسخ این همه نیکی تو را خواهد داد .

از آرش آسمانی عزیزم نیز سپاس فراوان به خاطر تک تک واژه های زیبایش ٬ دوست داشتم وبلاگی بسازم تنها برای نوشتن نظرات تو .

در پایان باز هم از همه شما تشکر می کنم و بهترین روزها و شب ها را برای تک تک شما مهربان ترین دوستان آرزو می کنم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 17:46  توسط وفا | 
سلام ٬ قصد نداشتم تا یک هفته دیگر مطلب جدیدی بنویسم ٬ اما در این چند روز دوستی که اصرار داشت خود را کافر بنامد در قسمت نظرات وبلاگ به بیان برخی مسائل پرداخت که البته تا اندازه ای که مربوط به من می شد جواب ایشان را دادم ٬ امروز هم داستانی از نوشته های خانم نظر آهاری انتخاب کردم که بی ارتباط با صحبت های او نیست ٬ داستانی با نام " پیغمبر آب و رسول باران " تقدیم به همه اهالی مهربان سرزمین آفرینش .

خداوند گفت دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ٬ از آنگونه که شما انتظار دارید ٬ اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند و ان گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد . پرنده آورازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود . عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند .

و خدا گفت : اگر بدانید ٬ حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد .

خداوند رسولی از آسمان فرستاد ٬ باران نام او بود . همین که باران ٬ باریدن گرفت ٬ آنان که اشک را می شناختند ٬ رسالت او را دریافتند ٬ پس بی درنگ توبه کردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .

خدا گفت : اگر بدانید ٬ با رسول باران هم می توان به پاکی رسید .

خداوند پیغامبر باد را فرستاد ٬ تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند ٬ روزی در خوف و روزی در رجا زیستند .

خدا گفت : آنکه خبر باد را می فهمد ٬ قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این چنین است .

خدا گلی را از خاک برانگیخت ٬ تا معاد را معنا کند .

و گل چنان از رستاخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید ٬ رستاخیز را به یاد آورد .

خدا گفت : اگر بفهمید ٬ تنها با گلی قیامت می شود .

خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت . دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند . مردم تماشا می کردند ٬ عده ای پیام دریا را دانستند ٬ پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند ٬ که هیچ از آنها باقی نماند .

خدا گفت : آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند ٬ به بهشت خواهد رفت .

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است ٬ اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد . تا پرنده را دروغگو بنامد و باد را مجنون و دریا را ساحر .

اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی ست . . .

با آرزوی بهترین روزها و آسمانی ترین شب های این ماه بارانی برای همه دوستان

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:41  توسط وفا | 

سلام و درود آفریدگار بر آنان که مهربانانه بذر امید را در دلهایشان پذیرایی می کنند ٬ درود آفریدگار بر آنان که در شب کوچه های ترس و نومیدی چون شبچراغی می درخشند ٬ بر آنان که کلام شان گرمای امید بخشی ست در میان انبوه بی مهری های این سردترین روزگاران ٬ درود آفردیگار بر شما به پاس ایمانتان ٬ به پاس آزادگی و استواری تان و به پاس امید سرشارتان . 

بعد از نوشته قبلی سوال های بسیاری هم در ذهن خودم و هم ذهن سایر دوستان شکل گرفته بود ٬  از آفرینش انسان و اسراری که تنها سینه او پذیرای آنان است ٬ از فرشته ها و دستور خدا به آنها برای سجده به انسان ٬ از نافرمانی شیطان و نافرمانی آدم و حوا و رانده شدن آنها از بهشت ٬ از آمدن انسان به زمین و بازگشتن او به به جایی که بدان تعلق دارد و سوال های بسیار دیگری .

اینبار نیز باید برای یافتن پاسخ به سراغ کتاب حقیقت رفت ٬ ابتدا متن آیات ۳۵ تا ۳۸ سوره بقره را برای شما بیان می کنم ٬ تا اندکی به آن فکر کنیم :

" و گفتیم ای آدم تو با جفت خود در بهشت جای گزین و در آنجا از هر نعمت که بخواهید بی هیچ زحمت برخوردار شوید ولی به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود . پس شیطان آدم و حوا را به لغزش افکند تا از آن مقام بیرون آورد . پس گفتیم که از بهشت فرو آیید که برخی از شما برخی را دشمنید و شما را در زمین تا روز مرگ قرار و آرامگاه خواهد بود . پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت که موجب پذیرفتن توبه او گردید ٬ زیرا خدا مهربان و توبه پذیر است . گفتیم همه از بهشت فرود آیید تا آنگاه که از جانب من رهنمایی برای شما آید ٬ پس هرکس پیروی او کند هرگز در دنیا و آخرت بیمناک و اندوهگین نخواهد گشت و آنانکه کافر شدند و تکذیب کردند نشانه های ما را ٬ البته که اهل دوزخند "  

فکر کنم پاسخ بسیاری از سوالات قبلی در همین سخنان خدا نهفته بود ٬ خداوند راه بازگشت به بهشتی که برای انسان آفریده بود را باز گذاشته است ٬ مسیری یا آزمونی که در نهایت به سرآغاز آفرینش ما ختم خواهد شد ٬ خداوند ابزار طی کردن این مسیر را نیز در اختیار ما گذاشته ٬ راه نیز زیباست و اینک تنها ما هستیم که باید انتخاب کنیم بهترین مسیر را و نیکوترین ابزار را و همانا والاترین ابزارهایی که برای ما آفرید چیزی نیست جز امید ٬ عشق ٬ ایمان ٬ آگاهی و . . .

سخن در مورد کلام بالا بسیار است ٬ اما ترجیح می دهم برداشت های شخصی ام از کلام حقیقت را ترویج نکنم ٬ بهتر است همه ما بیاندیشیم ٬ به ابزار هایی که در اختیارمان گذاشته شده ٬ به مسیری که برای ما بهترین است ٬ به آنچه برای ما در نظر گرفته شده ٬ بهتر است خود بیاندیشیم و بهترین مسیر را ادامه دهیم .

دوست عزیزی از کتاب مقدس انجیل پرسیده بود ٬ در پاسخ او بگویم که اگر اینجا از قرآن و اوستا به عنوان کتب مقدس یاد کرده بودم نشانه کم توجهی ام به پندها و داستان های شیرین و امیدبخش مسیح مهربانی ها نبوده ٬ انجیل مقدس سرشار از معانی زیباست که بسیاری از آموزه های بزرگ ادیان بشر را در خود گردهم آورده ٬ برای اینشب چند قسمت کوچک از انجیل یوحنا را انتخاب کرده ام که تقدیم می کنم به همه شما مردمان مهربان سرزمین مهربانی ها

" وقتی به کسی صدقه می دهی نگذار حتی دست چپت از کاری که دست راستت می کند آگاه شود ٬ تا نیکویی تو در آن نهان باشد ٬ آنگاه پدر آسمانی که امور نهان را می بیند ٬ تو را اجر خواهد داد "

" چشم ٬ چراغ وجود انسان است . اگر چشم تو پاک باشد ٬ تمام وجودت نیز پاک و روشن خواهد بود ٬ ولی اگر چشمت با شهوت و طمع تیره شد ٬ تمام و جودت هم در تاریکی عمیقی فرو خواهد رفت "

" بخواهید تا به شما داده شود ٬ بجویید تا بیابید ٬ در بزنید تا به روی شما باز شود ٬ زیرا هرکه چیزی بخواهد بدست خواهد آورد و هرکه بجوید خواهد یافت ٬ کافی ست در بزنید تا در برویتان باز شود "

آفریدگار در کتاب حقیقت ٬ آیه ۶۲ سوره بقره می فرماید " و هر مسلمان و یهود و نصاری و ستاره پرست که از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورد و نیکوکاری پیشه کند البته پاداش نیک یابد و هیچگاه در دنیا و آخرت بیمناک و اندوهگین نخواهد شد " می بینیم که خدا در کتاب حقیقت هیچ فرقی بین مسلمان و مسیحی نمی گذارد ٬ کلام آفریدگار این است که اگر به رسم انسانیت پایبند باشید رستگار خواهید شد . برای اینکه بار دیگر شباهت ها ی بسیار کتب آسمانی را نشان دهم ٬ قسمت هایی که قرآن و انجیل را در کنار هم می نویسم ٬ شما خود متوجه یکی بودن عمق معانی آنها ( با وجود ظاهر متفاوت شان ) خواهید شد .

" چرا پرکاه را در چشم برادرت می بینی ٬ اما تیر چوب را در چشم خود نمی بینی ؟ چگونه جرات می کنی بگویی اجازه بده پر کاه را از چشمت درآورم درحالی که خود چوبی در چشم داری ؟ ای متظاهر ٬ نخست چوب را از چشم خود درآور تا بهتر بتوانی پرکاه را در چشم برادرت ببینی " ( انجیل یوحنا )

" چگونه شما مردم را به نیکوکاری دستور می دهید اما خود را فراموش می کنید ؟ و حال آنکه کتاب خدا را می خوانید ٬ چرا در آن اندیشه و تعقل نمی کنید تا گفتار نیک خود را به مقام کردار آرید "  ( آیه ۴۲ سوره بقره قرآن )

می دانم که بسیار آگاه و دانا هستید و این آیات آنقدر آشکار هستند که نیازی به هیچ توضیحی ندارند ٬ پس کلام کوتاه می کنم ٬ آری اینچنین است سخنان آفریدگار با عزیز ترین آفریده هایش ٬ این بار نیز کمی به آنچه می گوید فکر کنیم ٬ همانا نشانه هایش راه سعادت بشر را برای ما چون روز روشن نموده است ٬ اینک ما هستیم که با ابزار اندیشه و ایمانی که بدان مسلح مان کرده باید پای در این مسیر بگذاریم .

همچون شب ها ی قبل داستانی برای شما اهالی مهربان این سرزمین انتخاب کرده ام ٬ داستانی با عنوان " و این آغاز انسان بود "  تقدیم به شما شما که عشقتان زندگی ست .

از بهشت که بیرون آمد دارایی اش فقط یک سیب بود . سیبی که به وسوسه آن را چیده بود .و مکافات ایم وسوسه هبوط بود .

فرشته ها گفتند : تو بی بهشت می میری ٬ زمین جای تو نیست ٬ زمین همه ظلم است و فساد .

انسان گفت :اما من به خودم ظلم کرده ام ٬ زمین تاوان ظلم من است . اگر خدا چنین می خواهد پس زمین از بهشت بهتر است .

خدا گفت : برو و بدان که جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد ٬ زمینی آکنده از شر و خیر ٬ آکنده از حق و باطل ٬ از خطا و از صواب٬ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه . . .

و فرشته ها همه گریستند٬ اما انسان نرفت ٬ انسان نمی توانست برود ٬ انسان بر درگاه بهشت وامانده بود .می ترسید و مردد بود .

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد ٬ چیزی که هستی را مبهوط کرد و کائنات را به غبطه واداشت .

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد .

خدا گفت : حال انتخاب کن زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ای . برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن توست .

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد . تا تو بهترین را برگزینی .

و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد .

رنج و نبرد و صبوری را .

و این آغاز انسان بود . . .

در پایان ٬ باز هم سپاس از شمایی که همراهیم کردید ٬ از دوست آشنا سپاس که امید امیدواری هایم شده است ٬ از دنی عزیز ممنون و بی صبرانه منتظر نقدهایش هستم ٬ از پوریا به خاطر شعر زیبایش و از رضا به خاطر همراهیش ٬ از رسول به خاطر ستاره هایی که به آسمان شب هایم هدیه داده است .

از آرش آسمانی ام که زیبا نوشته ٬ همچون همیشه  این است رازی که خداوند در سینه های ما قرار داده. "آن چنان عشق را بیاموزیم و به کار بندیم که خدا به واسطه ی آن عشق ما را خلق کرده این است رازی که خداوند در سینه های ما قرار داده.آن چنان عشق را بیاموزیم و به کار بندیم که خدا به واسطه ی آن عشق ما را خلق کرده " ٬ زیبا نوشتی آرش ٬ سپاس .

از آرش آرا به خاطر لطف بی دریغش و دوستی جاودانه مان ٬ از دوست خوبم رویا ٬ از هستی مهربانم که گرمای کلام اش امید بخش نوشتنم است ٬ از سامان عزیز به خاطر همه دوستی اش و از مهدی عزیز که او هم این روزها صمیمانه همراهیم می کند .

از هرمزد دوست داشتنی ام که او نیز به میان اهالی مهربان این سرزمین آمده تا برایمان نویدبخش روزهایی پرخاطره باشد .

و در پایان ٬ برای همه شما بهترین روزها و شب ها را آرزو می کنم ٬ راستی هفته دیگه تولد من است ٬ در این روزهای بارانی آبان من را هم از دعای خود بی بهره نگذارید .

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 23:13  توسط وفا | 

به نام آفریدگار بخشنده و مهربان و با درود فراوان به همه اهالی سبز سرزمین آفرینش

دیشب سخنانی از کتاب حقیقت را می خواندم که در آن خداوند انسان را خلیفه خود بر زمین معرفی کرده بود و فرشتگان از خداوند می پرسیدند که آیا می خواهی کسانی را بر زمین حاکم سازی که آن را تباه کنند ؟  حال آنکه ما خود تو را تسبیح و تقدیس می کنیم  . و خداوند آنها را یادآور می شود " اسرار آفرینش آنقدر بزرگ است که تنها در سینه انسان می تواند جای گیرد "

تصمیم گرفتم قسمت هایی از این کلام را برای شما بیاورم و بعد توضیحی کوتاه در این ارتباط .

" او خدایی ست که همه موجودات زمین را برای شما خلق کرد ٬ پس از آن به خلقت آسمان نظر گماشت و هفت آسمان را بر فراز یکدیگر برافراشت و او بر همه نظام آفرینش داناست .  به یاد آر آنگاه را که پروردگارت فرشتگان را فرمود : من در زمین خلیفه خواهم گماشت .گفتند پروردگارا آیا کسانی خواهی گماشت که در زمین فساد کنند ؟ و خونها ریزند و حال آنکه ما خود تو را تسبیح و تقدیس می کنیم .  خداوند فرمود من چیزی از اسرار خلقت بشر می دانم که شما نمی دانید ٬ و خدای عالم همه اسرار را به آدم تعلیم داد ٬ آنگاه حقایق آن اسرار را در نظر آن فرشتگان پدید آورد و فرمود اگر شما در دعوی خود صادقید اسرار اینان را بیان کنید . فرشتگان عرضه داشتند ای خدای پاک و منزه ٬ ما نمی دانیم جز آنکه تو خود به ما تعلیم داده ای ٬ تو دانایی و حکیم ٬ خداوند فرمود ای آدم ملائکه را به این اسرار آگاه ساز ٬ چون آنان را آگاه ساخت خدا فرمود : ای فرشتگان اکنون دانستید که من بر غیب آسمان ها و زمین دانا و بر آنچه آشکار و پنهان دارید آگاهم ؟ " ( سوره مبارک بقره )

در کلام بالا خداوند به گوشه هایی از آفرینش سراسر مهرش اشاره می کند ٬ که چگونه موجودات و زمین و آسمان را خلق کرد و چگونه بر امور همه آنها آگاه است و سپس اشاره به خلقت انسان می کند . در حالی که فرشتگان به او می گویند چه نیازی است انسان را بیافرینی ٬ ما خود تو را تسبیح می کنیم . اما او اشاره به اسراری می کند که تنها سینه انسان می تواند پذیرای آن باشد ٬ به درستی اگر هدف از آفرینش  تنها تسبیح و تقدیس خدا بود پس نیازی به خلقت انسان نبود ٬ فرشتگان بسی بهتر از ما می توانستند روزگار را به عبادت خدا بپردازند . این اسرار چیست که خداوند در سینه ی انسان نهاده و هیچ محل امنی جز سینه انسان برای آن نبوده ٬ در کودکی داستان شیرینی شنیده بودم که دیشب خاطر آن در قلبم زنده شد ٬ داستان اینگونه بود :

" روزی که خدا جهان را آفرید ٬ فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنان خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهادی بدهند .هرکدام از فرشتگان نظری دادند ٬ یکی گفت پروردگارا آن را در دل زمین  قرار بده ٬ دیگری اعماق دریا ها را پیشنهاد کرد و دیگری کوه ها را . خداوند فرمود اگر بخواهم به سخن شما گوش دهم تنها تعداد کمی از بندگانم به راز هستی پی خواهند برد در حالی که من می خواهم این راز در دسترس همه بندگانم باشد . در این میان فرشته ای پیشنهاد داد که ای آفریدگار مهربان راز زندگی را در دل انسان هایت قرار بده ٬ نزدیک ترین مکان به آنها خواهد بود اگر در جستجوی آن برآیند ٬ و خداوند این فکر را پسندید و راز هستی را در سینه انسان نهاد "

به راستی راز هستی چیست که اینگونه " جایگاهی بلند " برای آن قرار داده ٬ خداوند جواب کسانی را که این راز را تنها عبادت می دانند صریحا داده است ٬ زیرا اگر آفریدگار نیازمند این عبادت بود  فرشتگان نیز برای تسبیح او را  کفایت می کردند . راز زندگی بسی بالاتر است ٬ خداوند بارها در کتاب حق یادآور می شود و تذکر می دهد به عهدی که با او بسته ایم .

به راستی این چه عهدی ست ؟ 

گاهی اوقات لازم است که به هدف آفرینش مان بیاندیشیم و به رازی که آفریدگار در سینه هایمان قرار داده ٬ به مهری که در قلب هایمان جاری ساخته ٬ به عشقی که در وجودمان نهاده ٬ به ایمانی که قلب هایمان را به آن استحکام بخشیده و به امیدی که جانمان را به واسطه آن پرنور نگاه داشته .

اینشب نیز ٬ چون شب های دیگر کمی ٬ تنها کمی به خود و آفرینش سراسر مهرمان بیاندیشیم و به راستی که سپاس تنها مخصوص آفریدگار مهربان است .

برای این شب داستان " جهان را ادامه می دهیم "  از مجموعه داستان های خانم نظرآهاری انتخاب کردم ٬ به امید آنکه با همراهی همدیگر بتوانیم به آفرینشمان بیشتر بیندیشیم .

امانت خدا بر زمین مانده بود . آدمیان می گذشتند بر هیچ باری بر شانه هایشان .

خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد . قول نخستین و بیعت اولین را .

پیامبر گفت : ای آدمیان ٬ ای آدمیان این امانت از آن شماست . بر دوشش کشید . این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست . پس به یاد آورید انسان را و دشواریش را .

اما کسی به یاد نیاورد .

پیامبر گفت : عشق است . عشق است که بر زمین مانده است .مجال ٬ اندک است و فرصت کوتاه .

شتاب کنید وگرنه نوبت عاشقی می گذرد . اما کسی به عشق نیندیشید .

پیامبر گفت : آنچه نامش زندگی است ٬ نه خیال است و نه بازی . امتحان است و تنها پاسخ به آزمون زندگی ٬ زیستن است ٬ زیستن .

اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت .

و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود ٬ با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت . زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد .

آنگاه خدا گفت : به پاس لبخند کودکی ٬ جهان را ادامه می دهیم

امیدوارم شما نیز از این همراهی در سرزمین آفرینش مسرور و شادمان باشید ٬ در پایان دوست داشتم جوابی بسیار کوتاه به یکی از دوستانم بدهم ٬ هرچند این بحث آنقدر مفصل است که باید در نوشتاری جداگانه به آن بپردازم اما در حال حاضر پاسخی کوتاه به رسول عزیزم .

رسول عزیزم ٬ اول از لطفی که نسبت به من و این سرزمین داشتی سپاسگذارم ٬ رسول جان ٬ من تیتر این وبلاگ را اینطور انتخاب کردم " من اینگونه آفریده شده ام . . . " نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر ٬ دوست عزیزم آفرینش ما گناه نیست ٬ آفرینش ما خطا نیست ٬ گرچه ما هم می تونیم مثل بقیه آدم ها گناهکار باشیم ٬ ما هم می تونیم حرمت عشق رو زیرپا بزاریم و چیزهای دیگری که دوست ندارم اینجا حتی نامی از اونها ببرم .

رسول عزیزم ٬ آفرینش ما انسان ها به معنای واقعی کلمه مهر است و امید ٬ نور است و نعمت ٬ این آفرینش به واسطه نوعش گناه نیست چون حاصل اراده خداست و در پس اراده خدا محققا والاترین اهداف است ٬ والاترین نیکویی ها .  اما همین ما با وجود همه این آفرینش سراسر مهر می توانیم آنچنان روزگار بگذرانیم که شایسته نام زندگی نباشد ٬ گناهان آیینه اشتباهات ما هستند و بزرگترین گناه نا امیدی ست ٬ رسول عزیزم درست است پیمودن صحیح این راه کمی برای ما دشوارتر است ٬ اما شیرینی های بسیاری در راه است ٬ ایمان داشته باش که خداوند هرگز هیچ کدام از بندگانش را فراموش نکرده است و بدان که او بهترین را برای ما در نظر گرفته .

و در پایان از هستی عزیزم ٬ دوست خوبم روزبه ٬ نویسنده کوتاه مهربانم ٬ آرش آسمانی ام ٬ دوست آشنای همراهم ٬ دنی دوست داشتنی ام و رضای دلتنگم  صمیمانه سپاس که همراهیم کردند ٬ امیوارم همراه خوبی برای این مهربانترین ها بوده باشم .

به امید بهترین روزها و شب ها برای همه آنان که باران را به خاطر صداقت و پاکی قطره هایش دوست دارند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 0:13  توسط وفا | 

سلام و درود فراوان تقدیم به شما ٬ شما که لبخندتان زندگی ست و چشمانتان آیینه ای امید بخش ٬ شما که سلامتان کلامی ست مقدس از بی کرانی آسمان آبی قلب هایتان و شمایی که دوستی های بی دریغتان برترین نشانه آفرینش انسان است .

اینشب نیز به امید همراهی با شما مهربانترین های آفرینش ٬ قدم در این سرزمین گذاشتم و باز می خواهم از گفتگوهای یگانه آفریدگار پاکی ها با فرزندان عزیزش برای شما بازگو کنم ٬ می خواهم باز برای شما داستانی از داستان های آفرینش را بگویم ٬ از شما می خواهم بار دیگر به صمیمیت این کلام بنگرید ٬ آفریدگار هیچ گاه ما را تنها نخواهد گذاشت ٬ کمی با دقت به اطراف خود بنگرید ٬ ما در آغوش او هستیم ٬ انقدر صمیمانه ما را در آغوش گرفته که گاه حضورش را  فراموش می کنیم ٬ گاه که به غفلت خودمان او را نمی بینیم گلایه می کنیم که ما را فرامو ش کرده است در حالی که او ما را مهربانانه در آغوش گرفته است ٬ این است گوشه ای از سخنان سراسر مهر آفریدگار باران :

" نزول این کتاب آسمانی از جانب خدای مقتدر و داناست ٬ خدایی که بخشنده گناه و پذیرنده توبه بندگان است ٬ او که انتقامی سخت از ظالمان می گیرد ٬ خدایی که صاحب نعمت و رحمت است و جز او خدایی نیست و بازگشت همه به سوی اوست ."  ( سوره مبارک غافر )

" قسم به تلاوت کنندگان ذکر از هر کتاب آسمانی ٬ که به راستی خدای شما یکی است ٬ همانا خدای یکتا که آفریننده آسمان و زمین و هرچه بین آنهاست و آفریننده مشرق و مغرب هاست ٬ ما نزدیکترین آسمان را به زینت ستارگان آراستیم و به شهاب آن ستارگان از تسلط هر شیطان سرکش گمراه محفوظ داشتیم  ٬ تا شیاطین از وحی و سخنان بالا نشنوند . . . " ( سوره مبارک صافات )

" چنین نیست که کافران پنداشته اند ٬ قسم به روز بزرگ قیامت و قسم به نفس پر حسرت و ملامت که در قیامت خود را بر بسیاری تقصیر ملامت کند و حسرت خورد ٬ آیا آدمی می پندارد که ما دیگر استخوان های پوسیده او را باز جمع نمی کنیم ؟ و به حشر زنده نمی گردانیم ؟ بلی ما قادریم که سر انگشتان او را هم درست گردانیم " ( سوره مبارک قیامت )

اینشب نیز داستانی انتخاب کرده ام که امیدوارم با خواندن آن ٬ شب پر آرامش تان آسمانی تر شود ٬ داستان " دانه ای که سپیدار بود "  تقدیم به آرش آسمانی ام که چند شبی ست دلتنگ است و تقدیم به همه شما که آفرینش و پاکی ها را ستایش می کنید .

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید .
 
سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود . 
 
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه . گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم ٬ من اینجا هستم  ٬ تماشایم کنید .
 
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند ٬ کسی به او توجه نمی کرد .
 
دانه خسته بود از این زندگی ٬ از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت : نه ٬ این رسمش نیست .من به چشم هیچ کس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر ٬ کمی بزرگتر مرا می آفریدی .
 
خدا دانه کوچک را توی دستش گرفت و گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ٬ بزرگتر از آن چه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی . رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ٬ دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .
 
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .
 
سال ها بعد دانه کوچک ٬ سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد . سپیداری که به چشم همه می آمد . سپیدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچک را به باد گفته بود و می دانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد .
 
به امید آنکه همراه خوبی برای شما بهترین دوستان بوده باشم ٬ در پایان برای بار دگر از دنی عزیز ٬ دوست آشنای مهربانم ٬ همراه خوبم رسول ٬ آرش آسمانی ام ( برای آرش آسمانی دلتنگ شده ام ٬ آرش گویا فراموش کردی بر بام البرزکوه چه کسی در انتظار توست ؟ ) ٬ نیمای دوست داشتنی و مهربان ام ٬ دوست خوبم حسین و همراه جدید این سرزمین روزبه عزیز و از همه و همه تشکر می کنم برای همراهی تان .
 
بهترین شب ها و روزها تقدیم به بهترین و مهربانترین اهالی دنیا ٬ اهالی سرزمین آفرینش .
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 1:59  توسط وفا | 
سلام و درود فراوان به همه اهالی مهربان سرزمین آفرینش و سپاس مخصوص آفریدگار این مهربانی .

امروز آبانگان بود ٬ آبان روز ماه آبان ٬ زمانی که نام ماه و روز یکی می شود ( تقویم ایران باستان و تقویم شمسی ۶ روز اختلاف دارند و بر این مبنا ۴ آبان شمسی معادل ۱۰ آبان یا همان آبانگان می شود )آبانگان یعنی جشن باران ٬ این بزرگ جشن ایرانی بر بارانی ها فرخنده باد .  به مناسبت این جشن فرخنده گزیده ای از اوستای مقدس را برای این شب انتخاب کردم ٬ سپاس مخصوص از آفریدگار باران برای فرارسیدن دوباره این شب .

پشتیبان نام من است ٬ آفریننده و نگهبان نام من است ٬ شناسنده و سپندترین مینو نام من است ٬ چاره بخش نام من است ٬ پیشوا نام من است ٬ اهوره نام من است ٬ مزدا نام من است ٬ اشون نام من است ٬ فره مند نام من است ٬ بسیار بینا نام من است ٬ دور بیننده نام من است .

نگهبان نام من است ٬ پشت و پناه نام من است ٬ دادار نام من است ٬ نگهدارنده نام من است ٬ شناسنده نام من است ٬ پرورنده نام من است ٬ شهریار دادگر نام من است .

نا فریفتار نام من است ٬ بر ستیهندگی چیره شونده نام من است ٬ آفریدگار یگانه نامه من است ٬ بخشنده همه دهش ها نام من است ٬ بخشنده بسیار خوشیها نام من است ٬ بخشایشگر نام من است .

به خواست خود نیکی کننده نام من است ٬ به خواست خود پاداش رسان نام من است ٬ سودمند نان است ٬ نیرومند نام من است ٬ نیرومندترین نام من است ٬ اشون نام من است ٬ بزرگ نام من است ٬ برازنده شهریاری نام من است ٬ به شهریاری برازنده ترین نام من است ٬ دانا نام من است ٬ دورنگرنده نام من است ٬ اینچنین است نام های من .

ای زرتشت ٬ آنکه در این جهان استومند ٬ این نام های مرا باژ گیرد یا روزان و شبان به بانگ بلند بخواند . . .

آنکه این نامها را هنگام برخاستن از خواب یا به گاه خفتن ٬ به گاه خفتن یا هنگام برخاستن از خواب ٬ هنگام رفتن از جایی به جایی یا هنگام رفتن از جایی به جایی یا هنگام رفتن از شهر و کشور به سوی کشوری دیگر ٬ بخواند . . .

در این روز و در این شب ٬ کارد بر او کارگر نشود ٬ چکش و تیر و خنجر و گرزی که خشمی با نهادی سرشار از دروغ به سوی او پرتاب کند ٬ بر او کارگر نشود و سنگ های فلاخن بدو نرسند .

این نام های بیست گانه همچون زره پشت سر و زره پیش سینه در برابر گروه ناپیدای درودان و نابکاران تبهکار ٬ به زیان اهریمن نابکار ناپاک به کار می رود ٬ چنان که گئیی هزار مرد ٬ مردی تنها را نگهبانی کنند . ( بند های ۱۲ الی ۲۰ هرمزد یشت از اوستای مقدس )

امیدوارم ٬ سخنان کتاب حق اینشب نیز بر دل های پاک شما نشسته باشد ٬ برای این شب نیز چون گذشته داستانی کوتاه انتخاب کردم ٬ به امید آنکه قلب های مهربانتان همچون همیشه همراهیم کند .

داستان اینشب را هم تقدیم می کنم به همه آنانی که صمیمانه در حال گفتگو با آفریدگار اند ٬ داستانی به نام " نام او کرم شب تاب شد " تقدیم به شما

روز قسمت بود خدا هستي را قسمت مي كرد .خدا : گفت چيزي از من بخواهيد . هرچه كه باشد ، شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب كنيد كه خدا بسيار بخشنده است .

و هركه آمد چيزي خواست ، يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن ، يكي جثه اي بزرگ خواست و انيكي چشماني تيز . يكي دريا را انتخاب كرد و ديگري آسمان را .

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم ، نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ و نه بالي نه پايي ، نه آسمان و نه دريا ، تنها كمي از خودت ، تنها كمي از خودت به من بده .
وخدا كمي نور به او داد .

نام او كرم شب تاب شد .

خدا گفت : آنكه نوري با خود دارد بزرگ است .حتي اگر به قدر ذره اي باشد . تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي .
و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ، بهترين را خواست ، زيرا از خدا جز خدا نبايد خواست .

هزاران سال است كه او مي تابد . روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستاره اي نيست ، چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است 

در پایان یک جمله زیبا  از دکتر شریعتی هست که دوست داشتم برای شما هم بازگو کنم  : خدایا به آنان که دوستشان می داری بگو که عشق از زندگی کردن بهتر است و به آنان که دوست ترشان می داری بگو که دوست داشتن از عشق نیز برتر است .

این شب و همه معصومیتش به همراه تمامی قطره های باران تقدیم به شما دوست داشتنتان برترین عشق هاست .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 1:22  توسط وفا | 

سلام دوباره به همه اهالی صمیمی سرزمین آفرینش و سپاسی دیگر از او یگانه مهربان ٬ برای آفرینش این سرزمین و همه همرهان آسمانی اش .

چهارمین شب از شب های بارانی و پر احساس آبان نیز گذشت . و من ٬ اینجا ٬ در گوشه ای از این سرزمین ٬ برای شما از همه احساسم می نویسم و می دانم با همه احساس پاکتان همراهیم می  کنید ٬ پس بار دیگر نیز یادآور می شوم ٬ امید نوشتنم از احساس مقدسی ست که هدیه شما اهالی سرزمین آفرینش به قلب کوچکم است .

شب های دوم و سوم آبان بد عهدی کردم و داستانی نگفتم ٬ این بدقولی را به حساب سفر کوتاه دوست بارانی تان به زنده رود بگذارید .

امشب برای شروع ٬ قسمت هایی از کتاب حق را انتخاب کردم ٬ تکه هایی زیبا از کلام آفریدگار ی که لحظه لحظه آفرینش اش مهربانترین مهربانی هاست  ٬امیدوارم بخوانید و خشنود شوید و امیدوار . . .

" هرچه در زمین و آسمان است ٬ همه به تسبیح و ستایش خدای یکتایی که مقتدر و حکیم است مشغولند .  آن خدایی که آسمان ها و زمین همه ملک اوست . او خلق را زنده می گرداند و باز می میراند ٬ اوست که در عالم بر همه چیز تواناست ٬ اول و آخر هستی و پیدا و نهان وجود همه اوست ٬ و او. به همه اور عالم داناست ٬ اوست خدایی که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید آنگاه به تدبیر عرش پرداخت ٬ و او هرچه در زمین فرو رود و هرچه برآید و آنچه از آسمان نازل شود و آنچه بالا رود همه را می داند ٬ و هرکجا باشید او با شماست و به هرچه کنید ا به خوبی آگاه است ٬ آسمان ها و زمین همه ملک اوست و رجوع تمام امور عالم به سوی اوست ٬ شب را در پرده زرین روز پنهان کند و روز را در خیمه ی سیاه شب پنهان دارد ٬ و به اسرار دل های خلق هم او آگاه است . . . " ( سوره مبارک حدید )

و اما ٬ برای این شب داستانی از خانم عرفان نظرآهاری انتخاب کردم ٬ امیدوارم دوست داشته باشید :

پيش از آنكه انسان پا بر زمين بگذارد ، خدا تكه اي خورشيد و پاره اي ابر به او داد و فرمود : آي اي انسان زندگي كن و بدان كه در آزمون زندگي اين ابر و اين خورشيد فراوان به كارت مي آيد. انسان نفهميد كه خدا چه مي گويد پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدري باز كند .

خداوند گفت اين ابر و اين خورشيد ابزار كفر و ايمان توست . زمين من آكنده از حق و باطل است ، اما اگر حق را ديدي خورشيدت را به دركش ، تا آشكارش كني آنگاه مؤمن خواهي بود . اما اگر حق را بپوشاني ، نامت در زمره كافران خواهد آمد . انسان گفت من جز براي روشنگري به زمين نمي روم و مي دانم اين ابر هيچگاه به كارم نخواهد امد .

انسان به دنيا آمد ، اما هرگاه حق را پيش روي خود ديد ، چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد . حق تلخ بود ، حق دشوار بود و ناگوار ، حق سخت و سنگين بود ، انسان حق را تاب نياورد .پس هربار كه با حقي رويارو شد آن را پوشاند تا زيستنش را آسان كند .

فرشته ها مي گريستند و مي گفتند : حق را نپوشان ، حق را نپوشان ، اين كفر است . اما انسان هزاران سال بود كه صداي هيچ فرشته اي را نمي شنيد .

انسان كفران كرد و كفر ورزيد و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند . انسان به نزد خدا بازخواهد گشت اما روز واپسين او يوم الحسره نام دارد . و خدا خواهد گفت : قسم به زمان كه زيان كردي ، حق نام ديگر من بود

ممنون از اینکه این شب نیز همراهم شدید ٬ امیدوارم همراه خوبی برای شما بوده باشم ٬ باز در پایان کار از همه دوستان تشکر می کنم .

از آرش آسمانی به خاطر نوشته های منحصر به فرد و زیبایی که سرشار از احساس پاکش است .

از دوست آشنایی که اینک دیگر بزرگترین آشنای سرزمین آفرینش است .

از آقای ابراهیمی که برایم نوشتند ٬ آقای ابراهیمی من هم سالهاست این شعر را زمزمه می کنم ٬ افسوس که این مزرعه را آب گرفته ٬ دهقان مصیبت زده را خواب گرفته . . .

ممنون از هستی نورانی ام که همچون طلوعی بر صفحات سرزمین آفرینش می تابد ٬ اوج مهربانی اش را می تابد ٬ زیبا گفتی هستی عزیز ٬ سپاس .

از رسول مهربانم به خاطر شعر زیبایش ممنون ٬ رسول عزیزم با وجود آسمان زیبای کویر مگر جایی برای دلتنگی می ماند ؟ بارش مهر آفریدگار همان آسمان پرستاره شب های کویر است .

از نیما هم سپاس که یادش همیشه در خاطرم خواهد بود ٬ احساس زیبایی که یادآور بهترین طعم آفرینشم است .

بهترین ها را برای اهالی آسمانی سرزمین آفرینش آرزو می کنم ٬ روزگارتان به سخاوت ابرهای بارانی آبان

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 3:1  توسط وفا | 

اینجا سرزمین آفرینش من است و این شب ٬ شب آغاز مقدمه ای کوتاه برای آفرینشم ٬ اولین شب آبان ٬ شب بارانی آبان .

اینجا ٬ سرزمین مادری من است ٬ امشب ٬ در شروع ماه باران ٬ خداوند ابرهای سخاوتمندش را در آسمان سرزمین مادری ام گرد هم آورد تا بهترین هدیه اش را در شب آغاز آفرینش ٬ در شبی از شب های ماه مقدس نثار سینه ی تشنه ام کند .

و سیب سرخی که هنوز عطر بهشت را می دهد در دستانم چه زیبا می رقصد ٬ در این شب آرامش این سیب هم هدیه ایست بهشتی از آفرینش سراسر مهر آفریدگار .

" آیا مرغ هوا را نمی نگرند که بالای سرشان پرگشوده و گاه بی حرکت و گاه با حرکت بال پرواز می کند ؟ کسی جز خدای مهربان آن را در فضا نگاه نمی دارد که او به احوال همه موجودات کاملا آگاه است " ( سوره ملک )

 کافی ست برای لحظه ای به کلام آفریدگار بنگریم ٬ او که آفرینشش سراسر مهر است می فرماید " به احوال همه موجودات آگاه است " اگر لحظه ای به این مسأله شک می کنید ٬ تنها برای لحظه ای به احوال مرغ هوا نظر کنبد که چگونه آفریدگارش مورد عنایتش دارد .

قبل از اینکه قرار صحبت دیگری کنم ٬ یک تشکر بابت پست هایی که دوستان گذاشته بودند ٬ واقعا انرژی نوشتنم شما هستید و یک نقد نسبت به پست آخر از طرف دوست خوبم که با عنوان " یک ایرانی " نوشته بود . لازم می دانم برای بار دیگر تأکید کنم که بزرگترین انگیزه من برای زندگی ٬ اعتلای نام میهنم است ٬ در وطن پرستی ام هیچ شکی نکنید که بارها در گوشه کنار به وطن پرستی افراطی محکوم شده ام ٬ پس دوست ایرانی من ٬ اگر از آیات قرآن برایتان می نویسم ٬ محکوم به عرب مسلک بودنم  نکنید ٬ این قرآن کتابی ست که همه می دانیم آفرینشی بزرگ است ٬ بسیار بزرگتر از آنکه نیازی باشد فرد کوچکی چون من از بزرگی و اعجازش دفاع کنم .

اگر اینجا از قرآن می گویم ٬ برای قلب های رنجدیده مان است ٬ برای قلب من و برای قلب تو ٬ این کلام آفریدگار است که گاه با بیانی متفاوت و اسطوره ای در اوستای مقدس آمده و گاه با بیانی داستان وار و هشداردهنده در قرآن و گاه با تعالیم سراسر مهر بودا بیان می شود .

نکته دیگر در مورد دوست آسمانی بود که باران مهرش ٬ بزرگترین هدیه سینه تشنه ام در سرزمین آفرینش بود ٬ آرش آسمانی ٬ دوستی که حتی هنوز او را ندیدم اما صمیمانه دوستش دارم  ٬ اینک یقین دارم که او همان آرش افسانه ای ایستاده بر فراز البرز کوه است ٬ اما اینبار با کمانی دیگر ٬ با کمانی از جنس آسمان آبی اش ٬ اینک آرش باید برای یک بار دیگر نام وطن را در گستره مرزهای این سرزمین فریاد بزند ٬ فریادی از جنس احساسش ٬ فریادی از جنش احساس پاکش .

آرش آسمانی  ٬ در پیمودن این راه سرزمین آفرینش من ٬ سرزمین مادری توست و کوه های سربه فلک کشیده اش ٬ چون البرزی تمام قامت پذیرای گام های استوارت است .

و خبر دیگر ٬ خبر خوشی است ٬ از این پس تا پایان ماه آبان ٬ هر روز یک داستان کوتاه تقدیم می کنم به همه اهالی این سرزمین ٬ به امید اینکه رنج هایتان به شیرینی بدل شود و دلتنگی هایتان به زیباترین دوست داشتن ها . سختی هایتان به شیرین ترین شیرینی ها .

صحبت از سختی شد ٬ یاد کلامی دیگر از کتاب حق افتادم . و خدا در سوره مبارک بلد می فرماید " و همانا ما انسان را در رنج و سختی آفریدیم " اگر قرار بود آفرینش ما سراسر راحتی باشد ٬ پس سرنوشت شخصیت انسانی چه می شد ؟ فراموش نکنید که طلا هم برای خالص شدن باید در کوره های مخصوص ٬ رنج و حرارت را تحمل کند ٬ پس سختی ها هم برای ما در حکم همان کوره است برای بالا بردن درجه خلوص و انسانیت مان نیاز به چشیدن طعم آن سختی هاست .

 داستانی که در این شب اول ماه آبان می نویسم را بسیار دوست دارم ٬ بارها و بارها هرجا فرصتی پیدا کردم این داستان را گفته و نوشته ام و باز هم می گویم ٬ عنوان داستان اینگونه است " همه امور بدانگونه که می نمایند نیستند " امیدوارم بخوانید و فکر کنید و پند بگیرید :

فرشته مسافر برای گذراندن شب ٬ در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند . این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند ٬ بلکه زیر زمین
سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند .

فرشته پیر در دیوار ززیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد . وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده است . او پاسخ داد : همه امور بدانگونه که می نمایند نیستند .

شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند ٬ بعد از خوردن غذایی مختصر ٬ زن و مرد فقیر رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند .

صبح روز بعد ٬ فرشته ها ٬ زن و مرد فقیر را گریان دیدند . گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگی شان بود ٬ در مزرعه مرده بود .

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید : چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیافتد ؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی ٬ اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی گاوشان هم بمیرد .

فرشته پیر پاسخ داد : وقتی در زیز زمین آن خانواده ثروتمند بودیم ٬ دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود . از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند ٬ شکاف را بستم و طلا ها را از دیدشانمخفی کردم .

دیشب وقتی در رخت خواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم . فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم . همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات ٬ خیلی دیر به این نکته پی می بریم .

در پایان این نوشتار ٬ همچون دفعات قبل از دوستان خوبم ٬ آرش آسمانی ٬ رسول ٬ هستی و دوست آشنایم بسیار ممنون که یاری رسانم بودند . و یک تشکر ویژه از نیما ٬ نیمای مهربانی که هدیه ی باران شب های آفرینش کتاب حق بود ٬ نیمایی که بهترین ها را برایش آرزو دارم .

بهترین شب ها و روزها تقدیم به همه اهالی سرزمین آفرینش

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 3:29  توسط وفا | 
 
سال های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه می کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد . سیب ها هرکدام یک کلبه بود ٬ کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند . و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ٬ خدا هم