تبليغاتX
اینجا سرزمین آفرینش است

null

سکانس اول : اینجا اراک است ٬ یک هفته قبل از انتخابات شورای شهر ٬ همه شهر در هیجان انتخاب افرادی کارآمد برای شورای سوم .

سکانس دوم : جمع آوری گسترده بیلبورد های تبلیغاتی ائتلاف یاران خاتمی از سطح شهر در روزهای پایانی تبلیغات .

سکانس سوم : تبلیغات رودرو و گروهی اصلاح طلب ها ( همچون دوران انسان های اولیه )

سکانس چهارم : شب انتخابات و ارسال نزدیک به ۳۰۰ پیام کوتاه توسط گوشی همراه برای دوستان و آشنایان و اعلام لیست نهایی ائتلاف یاران خاتمی .

سکانس پنجم : یک دوش آب خنک ٬ وضو ٬ تلاوت کتاب حق (قرآن) ٬ پوشیدن کت و شلوار و زدن خوشبوترین عطرها و همراه داشتن شناسنامه و آیت الکرسی و دعای نور و حضور در حوزه اخذ رای خیابان نیسانیان ( روبروی کلیسا ) ٬ تلاوت آیت الکرسی و توسل به آفریدگار ٬ به نام خدا . خانم فریبا آباقری ( سردبیر هفته نامه عطر یاس ) - مهندس محمد مصطفوی ( رئیس نظام مهندسی استان ) - دکتر شهرام حریر فروش ( رئیس سابق بیمارستان ولیعصر ) - مهندس مسعود صفری - آقای علی حسین محمدی - آقای مهدی میقانی ـ دکتر محسن غفاری - دکتر علی رجایی - مهندس محمد دوست حسینی .

سکانس ششم : روز انتخابات و حضور نسبی مردم پای صندوق ها و به عرصه آمدن شماری از آرای خاموش .

سکانس هفتم : روز انتخابات و تخلفات گسترده یوسفی تبار ( از حامیان دولت ) و توزیع تراکت تبلیغاتی طرفداران دولت در حوزه اخذ رای .

سکانس هشتم : یک روز بعد از انتخابات ٬ ساعت ده صبح ٬ تماس با مسئول ناظر ستاد ائتلاف در صندوق ها ( مهندس نادری آمار رسمی آرای اراک را اینگونه اعلام می کند : خانم فریبا آباقری ٬ آقای مهندس محمد مصطفوی ٬ آقای دکتر شهرام حریر فروش ٬ آقای دکتر محسن غفاری ٬ آقای قائم مقامی و . . . که همگی از گزینه های اصلی ائتلاف یاران خاتمی بودند . )

سکانس نهم : اعلام رسمی نتایج شمارش دو سوم آرای شورای شهر اراک توسط اکثر منابع خبری : ائتلاف اصلاح طلبان در اراک توانست به 4 کرسی شورای شهر دست پیدا کند. با توجه به شمارش آرای دو سوم صندوق‌ها در شهر اراك خانم فريبا آباقري نامزد مورد حمايت ائتلاف اصلاح‌طلبان (ياران خاتمي) با فاصله زياد در صدر فهرست منتخبان قرار دارد. بنابراين گزارش در ميان 9 نفر اول 4 نفر از فهرست اصلاح‌طلبان 2 نفر اصولگرايان و 3 نامزد مستقل حضور دارند كه به اصلاح‌طلبان نزديكترند.
( وب سایت خبری امروز - شهر فردا - پایگاه ائتلاف )

تركيب آرا در شهرهای کرمان، کرمانشاه، بوشهر، اراک، ایلام و مشهد

4 اصلاح طلب در شورای شهر اراک

پیروزی یاران خاتمی در شورای شهر اراک

سکانس دهم : اخبار ساعت ۱۲ ظهر رادیو اراک : سکوت معنا دار رسانه به اصطلاح ملی و عدم اعلام نتایج انتخابات شوراها .

سکانس یازدهم : اخبار ساعت ۱۶:۴۵ شبکه آفتاب ( تلویزیون اراک ) و سکوت تامل برانگیز رسانه ملی و عدم اعلام نتایج آانتخابات شوراها .

سکانس دوازدهم : اخبار ساعت ۲۰:۴۵ شبکه آفتاب ( تلویزیون اراک ) و سکوت معنادار و ترس آور رسانه ملی و عدم اعلام نتایج آرای شمارش شده مردم اراک .

سکانس سیزدهم : تماس یک دوست و اعلام نتایج عجیب و غزیبی از انتخابات شوراهای اراک .

سکانس چهاردهم : تماس با مهندس نادری و اظهار تاسف از آماری کاملا نادرستی که از فرمانداری بیرون آمده ( تمامی ۵ کاندیدای انتخاب شده اصلاح طلبان از لیست نهایی حذف شدند و چهره های اصولگرا جای انها را گرفتند )

سکانس پانزدهم : آقای کروبی در انتخابات ریاست جمهوری گفته بودند که ” من نفر دوم بودم ٬ زمانی که برای ۲ ساعت خوابیدم و بیدار شدم متوجه شدم که نفر سوم شدم ٬ این خواب اصحاب کهف بود ” حال دوست دارم بپرسم : آقای دکتر حریر فروش ٬ آقای مهندس مصطفوی ٬ آقای دکتر غفاری ٬ منتخبان مردم اراک برای شوراها ٬ شما که نخوابیده بودید . پس چه طور شده که عوامل دولت گستاخی را بدان جا رسانده اند که در عین بیداری و در روز روشن ٬ آرای مسلم مردم را اینگونه وارونه منتشر می کنند . وای بر دولتی که اینگونه از اعتماد ملت سو استفاده کند .

سکانس شانزدهم : خسته از یک ماه تلاش مقدس ٬ که دولت اینگونه نتیجه اش را پای مال کرد ٬ من و سیستمم و تنها پایگاهم برای درد دل با همه مردمان دنیا ( روزنو ) در کنج اتاقی که بیرون پنجره هایش برف می بارد و به یاد اخوان ثالث که می گفت ” هوا بس ناجوانمردانه سرد است ”

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

سردبیر سرزمین آفرینش - اراک - آذرماه ۸۵

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 23:41  توسط وفا | 

سلام ٬ قصد داشتم تا شب مقدس یلدا مطلبی ننویسم ٬ اما حادثه ای پیش آمد که قلب مان را اندوه بار کرد . مادر " احسان " درگذشت و این اندوهی بود بر قلب همه کسانی که او را می شناختند و حتی من که او را نمی شناسم .

احسان جان ٬ همدردی من و همه اهالی این سرزمین را از بپذیر و بدان که از صمیم قلب دوستت داریم . نوشته زیر را هم از مهربان نویسنده داستان های آسمان و زمین انتخاب کردم و تقدیم می کنم به تو و خانواده بزرگوارت . برای روح بزرگ مادرت دعا می کنم و برایش آیاتی از کتاب حق را خواهم خواند .

 

"  آن اکسیر مقدس  " 

طعمش‌ تلخ‌ بود. تلخي‌اش‌ را دوست‌ نداشتيم. نمي‌دانستيم‌ كه‌ دواست. دواي‌ تلخ‌ترين‌ دردها. نمي‌دانستيم‌ معجون‌ است. معجونِ‌ انسان‌ شدن.گمش‌ كرديم. شيطان‌ از دستمان‌ دزديد. بي‌طاقت‌ شديم‌ و ناآرام. دهانمان‌ بوي‌ شكايت‌ گرفت‌ و گلايه...‌

و تازه‌ فهميديم‌ نام‌ آن‌ اكسير مقدس، نام‌ آنچه‌ از دستش‌ داديم، «صبر» بود.

ديگر عزم‌ آهني‌ و طاقت‌ فولادي‌ نداريم، ديگر پاي‌ ماندن‌ و شانه‌ سنگي‌ نداريم. انگار ما را از شيشه‌ و مه‌ ساخته‌اند. براي‌ شكستن‌مان‌ توفان‌ لازم‌ نيست. ما با هر نسيمي‌ هزار تكه‌ مي‌شويم. ترك‌ مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌ و شيطان‌ همين‌ را مي‌خواست.
خدايا، ما را ببخش، اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست. ما ديگر ايوب‌ نيستيم.
از اينجا تا تو هزار راه‌ فاصله‌ است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌ از آنكه‌ راه‌ بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌ و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ ناموافق‌ مي‌گريزيم.
شانه‌هايمان‌ درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌ كوچكمان‌ را نمي‌توانيم‌ بر دوش‌ كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌ آوار مي‌شويم، توي‌ سينه‌ ما جا براي‌ هيچ‌ غمي‌ نيست.
خدايا، ما را ببخش. اين‌ تعريف‌ انسان‌ نيست، ما ديگر ايوب‌ نيستيم.

خدايا اما به‌ ما برگردان، آن‌ معجون‌ تلخ، آن‌ اكسير مقدس، آن‌ صبر قشنگ‌ را .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 23:9  توسط وفا | 

درود بر باران مهربان آبان ٬بر برف پاییزی آذر و باد سرد دی . و سلامی سرشار از رنگ های گرم فصل رنگارنگ تقدیم به مردمان نیک سرشت سرزمین آفرینش .

از باران آبان گذشتیم و برف آذر نیز بارید ٬ صدای سرمای بادهای دی نیز در گوش شهر پیچیده و چه زیباست آرایش رنگین درخت های پاییزی . 

لباس سفیدی که بر دامان طبیعت نشست ٬ سفری شد رویایی یه سرزمین کودکی هایم ٬ به دوران خروش بچگی و هیجان شیطنت ها ٬ به یاد آدم برفی ها و هویج های قد و نیم قد روی صورت هایشان ٬ و به یاد شال هایی که بر گردنشان یخ می زد و جاروهایی که دم عید به دستشان می دادیم تا حیاط را جارو کنند . یادش به خیر در روزهای آخر که خورشید فروردین جانی گرفته بود ٬ آدم برفی ها حتی خودشان را هم جارو کرده بودند ٬ گرمای بخاری که از آب شدنشان برمی خاست را هنوز روی گونه هایم حس می کنم ٬ چه تلخ بود رفتنشان ٬ اما سختی اش فراموش شد زمانی که قصه رفتنشان را شنیدم ٬ زمانی که که فهمیدم آنها بخار می شوند و می روند در آسمان و نه ماه انتظار می کشند تا دوباره از ابرها متولد شوند و با دستان کودکی شکل بگیرند و در آخر حیاط خانه ها را برای نوروز جارو کنند و دوباره به آغوش مادرشان آسمان بازگردند .

همه این نشانه ها زیباست ٬ برف ٬ باران ٬ خورشید ٬ رود ٬ جنگل ٬ کوه ٬ گل ٬ نور ٬ زمان ٬ خاک ٬ . . .

همه زیباست ٬ همه انعکاسی ست از زیبایی ٬ انعکاسی از زیبایی آفریدگار ٬ از زیبایی حقیقی ٬ از زیبایی آفرینش .

بی هدف نوشتم و پراکنده ٬ نوشته هایم تنها حاصل شوقی بود که از بارش برف آسمانی در دلم پدید آمده بود ٬ دوست داشتم این شوق را میان همه مان تقسیم کنم و جایی جز سرزمین آفرینش برای این مهمانی نیافتم .

امیدوارم مردمان مهربان این سرزمین به خاطر وقفه ای که در نوشته ها و روال سرزمین آفرینش پیش آمد پوزش من را پذیرفته باشند هر چند آن ها نیز جزئی از این آفرینش بود اما دو پست آخر را برای راحتی جدا کردم و در کتاب تنهایی ( آفرینش ۲ ) قرار دادم . بالاخره سرنوشت وبلاگ های مجازی هم مشخص شد و همه او نها رو مرتب کردم و  راه افتادند . هم " نظر اندیشی " و هم " آیات آفرینش " و " کتاب تنهایی " و " چاپارخانه " . وقفه پیش آمده به خاطر مطرح شدن برخی از مسائل عاطفی بود که در پست های آخر سعی کردن تا حدودی خط فکری خودم را در این زمینه نشان دهم .

من هم مثل اون داستان اولی ٬ چند وقت بود که دنبال قطعه گم شده خودم می گشتم ٬ بعد که خسته شدم ٬ مثل قطعه گم شده صبر کردم تا یکی بیاد که من قطعه گم شدش باشم ٬ اما ماجراهای پیش آمده در این چند مدت غیبتم ٬ اندیشه ام را به این سو کشاند که دایره ای باشم کامل و با دایره یا دایره هایی قل بخورم و آواز بخوانم . برای این منظور یک ستون افقی متحرک به انتهای وبلاگ اضافه کردم " خدا دانه کوچک را توی دستش گرفت و گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ٬ بزرگتر از آن چه فکر می کنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی . رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ٬ دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی " .

فکر کنم خیلی پرحرفی کردم ٬ قصد داشتم در مورد چند تا مطلب صحبت کنم که مهمترین اونها " دیدگاه قرآن درباره همجنسگرایی و ماجرای قوم لوط " بود که به خاطر اهمیت بیش از حد ٬ این موضوع را به پست بعدی واگذار می کنم . ماجرای مهم دیگری که باید از اون صحبت کرد " زکات مال و کمک به فقرا " است ٬ قبل از اینکه خودم چیزی بگویم نظر شما را به آیاتی از کتاب حق جلب می کنم :

" نیکوکاری بدان نیست که روی به جانب مشرق یا مغرب کنید ٬ لیکن نیکوکار کسی است که به خدای دو عالم و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران ایمان آورد و دارایی خود را در راه دوستی خدا به خویشان و فقرا و رهگذران و گدایان دهد ٬ هم در آزاد کردن بندگان خدا صرف کند و هم نمار به پا دارد و زکات مال به مستحق برساند و با هرکه عهد بسته به موقع وفا کند و در کارزار و سختی ها صبور و شکیبا باشد و به وقت رنج و تعصب صبر پیشه کند ٬ کسانی که بدین اوصافند ٬ آنها به حقیقت راستگویان و پرهیزکاران عالم اند "

حقیقت امر ٬ آنچه که مرا وادار به این نوشتار کرد مساله " خمس مال " بود ٬ به دلیل اینکه به زمان حج نزدیک می شویم دوست داشتم در این مورد صحبت کنم . یک دور دیگر متن کلام خدا را بخوانید . آیا جایی از این آیات اسمی از کلمه " کمک به آخوند " یا  " کمک به سید " پیدا می کنید ؟

می دونید ٬ هر سال در زمان حج ٬ روحانیون گرامی برای سرکیسه کردن ملت آماده می شن و با مطرح کردن قضیه خمس ٬ مال حجاج را گرفته و طبق قانونی که از اسلام تخیلی خودشان گرفته اند ٬ نیمی از آن مال را به روحانیت می دهند به عنوان حق امام و نیمی را به سید می دهند .

حال من یک سوال دارم . در کل قران حتی نامی از حضرت علی برده نشده ٬ پس چطور می تواند نامی از اولاد یا نوادگان او برده شده باشد و بیان شده باشد که نیم پول خمس مردم برای سید است . سوال دیگر اینکه ٬ همه تاریخ را خوب جستجو کنید ٬ ببینید آیا قبل از صفویه روحانیتی وجود داشته که قرار باشد نیمی از خمس از آن او باشد ؟ خیر روحانیت ساخته و پرداخته دربار های صفوی ست تا بتوانند ایران را به اتحاد برسانند و بر مردم حکومت کنند .

من دوست ندارم در این سرزمین بحث سیاسی کنم ٬ اما لازم بود اینها را بگویم ٬ زیرا آفریدگار در همین کتاب حقیقت بارها به این نکته اشاره کرده " ادله لازم برای اهل فکر و اندیشه افریدیم ٬ باشد تا بیاندشند و راه رستگار ی را طی کنند " . پس ما خود باید بیاندیشیم ٬ اگر می خواهید خمس مال را بدهید ٬ کسی مانع نمی شود ٬ اما نه به حوزویان و سید ها ٬ خمس مال تان را به مردم فقیر ایران بدهید ٬ به کودکانی که خرج درمان سرطان و یا دیالیز خود را ندارند ٬ به پدرانی که شب ها دیروقت به خانه می آیند تا شرم خود را از دید کودکشان پنهان کنند ٬ به مردمان نیازمند نه به علما .

یک آیه دیگر نیز انتخاب کردم و این بحث را به پایان می رسونم :

" پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و سپس شکر نعمت من به جای آرید و کفر نعمت مکنید ٬ ای اهل ایمان در پیشرفت کار خود صبر و قاومت پیشه نید و به ذکر خدا و نماز توصل جویید که خدا یاور بردباران است "

موضوع بعدی که می خواستم به آن اشاره کنم ٬ فردا ۱۶ آذر سالگرد شهادت سه آذر اهورایی (  شریعت رضوی ٬ احمد قندچی ٬ مصطفی بزرگ نیا ) است ٬ که به نام روز دانشجو شهرت یافته ٬ در باب آن روز گوشه هایی از اتفاقاتآذز ماه سال ۱۳۳۲ را بازگو می کنم ٬ رشادتی که سند افتخاری ست برای هر ایرانی .

" بعد از کودتای ۲۸ امرداد سال ۱۳۳۲ ٬ در حین برگزاری دادگاه محاکمه دکتر مصدق ٬ درگیری و تظاهرات های دانشجویی در اعتراض به ساقط کردن دولت مردمی او در گوشه و کنار ایران ادامه داشت ٬ در دادگاه نظامی سرتیپ آزموده با سخنانی بیهوده و مشتی هرزه گویی از هیچ تلاشی برای بدنام کردن مصدق کوتاهی نمی کرد .

در آن روزها که بیانات سرتیپ آزموده از طریق روزنامه ها منتشر می شد ٬ مردم کوچه و بازار ٬ دانشجویان دانشگاه و دانش اموزان دبیرستان ها ٬ بازاریان و اعضای هنوز دستگیر نشده طرفدار دکتر مصدق هر روز در تهران و تبریز و شیراز و اصفهان و شهرهای دیگر ایران به هواداری از دکتر مصدق تظاهرات می کردند و آزادی فوری و بدون قید و شرط او را می خواستند و دولت شاه و زاهدی وحشیانه آنها را سرکوب می کردند . در همان دوران سیاه و غم بار بود کهدر سوم آذر ٬ دنیس رایت ٬ کاردار موقت سفارت انگلیس ٬ با چهارده نفر از همکاران خود به تهران آمد .

در چهاردهم همان ماه بود که سپهبد زاهدی برقراری روابط سیاسی بین ایران و انگلیس را اعلام کرده بود . 

در شانزدهم همان ماه بود که نظامی ها بار دیگر پس از محاصره دانشگاه وارد آن شدند ٬ دانشجویان معترض به سفر نیکسون و محاکمه مصدق را تا پله ها و راهرو ها و کلاس ها تعقیب کردند ٬ به گلوله بستند و جسد هایشان را در میان بخارهای خونینی که بر اثر ترکیدن شوفاژ کلاس ها برخاسته بود ٬ رها کردند و رفتند .

در هفدهم همان ماه بود که فرماندار ی نظامی تعدادی از روزنامه هایی را که شرح ماجرای دانشگاه را گزارش کرده بودند توقیف کرد .

در هجدهم همان ماه بود که ریچارد نیکسون رییس جمهور آمریکا برای مذاکره پیرامون نفت به ایران آمد و بار دیگر تظاهرات اعتراضی مردم به رهبری دانشجویان به خاک و خون کشیده شد .

در بیست و سوم همان ماه بود که دولت با استقرار تانک ها و زره پوش ها و گماشتن سربازان مسلح در هر گوشه و میدان ٬ تهران را به صورت شهری در حال جنگ دراورد .

در سی ام همان ماه بود که دادگاه نظامی دکتر مصدق را به سه سال حبس انفرادی محکوم کرد  .

و در همان آذر ماه خونبار بود که نیما یوشیج در انزوای یوش خود در تنها شهر سال ۱۳۳۲ خود سرود :

منم از هرکه در این ساعت غارت زده تر / همه چیز از کف من رفته به در / دل فولادم مانده در راه .

دل فولادم را بی شکی انداخته است / دست ان قوم بد اندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون و ز زخم .

آری این بود سرنوشت آذر سال ۱۳۳۲ و اینک ۵۳ سال از آن آذر می گذرد ٬ یاد همه بزرگ مردان و زنان آن دوران به نیکی و روح بزرگشان شاد .

امروز سخن به درازا کشید ٬ دوست داشتم از خیلی چیزهای دیگر بنویسم ٬ اما فرصتی باقی نمانده ٬ پس برای انتها داستان  " من آن خاکم که عاشق می شود " از نوشته های مادرمهربان قصه گوی آسمان و زمین ٬ تقدیم می کنم به شما نیک مردمان این دیار .

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.


اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...


اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد.

در پایان همچون همیشه از همه شما دوستان خوبم متشکرم که همیشه همراهیم می کنید ٬ همچون همیشه می گویم امید و انرژی نوشتنم شمایید ٬ از آرش آرای عزیزم ٬هستی ٬ آرش آسمانی ٬ نیما ٬ مهدی ٬ هرمز ٬ رسول ٬ روزبه ٬ دوست آشنا ٬ دوست ایرانی ٬ آلفونسو ٬ ٬ پدر آريوس ٬ پوریا ٬ کیوان ٬ مجتبی و مهردا افشار عزیزم .

با آرزوی زیباترین روزها و آرام ترین شب ها ٬ تا شب پر خاطره یلدا ٬ بدرود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 0:30  توسط وفا | 

داستان های " در جستجوی قطعه گم شده " و " آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ " به منظور کم کردن حجم وبلاگ اصلی و نیز حفظ خط مسیر سرزمین آفرینش به وبلاگ " کتاب تنهایی " به آدرس زیر منتقل شد . لازم به ذکر است که تمامی نظرات شما دوستان نیز برای فهم بهتر مطالب به آنجا منتقل شده است . اما دلم نیامد کامنت های زیبای شما را از اینجا پاک کنم . باز هم سپاسگذارم .

" در جستجوی قطعه گم شده " و " آشنایی قطعه گم شده با دایره بزرگ "

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 23:42  توسط وفا | 

با سلام ٬ گزیده کوتاه از داستان شهریار کوچولو که پیش از این در این وبلاگ منتشر شده بود به منظور کم کردن حجم وبلاگ اصلی و نیز حفظ خط مسیر سرزمین آفرینش به وبلاگ " کتاب تنهایی " به آدرس زیر منتقل شد . لازم به ذکر است که تمامی نظرات شما دوستان نیز برای فهم بهتر مطالب به آنجا منتقل شده است . اما دلم نیامد کامنت های زیبای شما را از اینجا پاک کنم . باز هم سپاسگذارم .

گزیده ای از داستان شهریار کوچولو 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 13:9  توسط وفا | 

اینجا سرزمین آفرینش است و من سلامی دوباره را بی صبرانه انتظار می کشیدم ٬ سلامی و سپاسی ویژه برای مهربان ترین دوستانم ٬ برای شما که سخاوتمندانه ٬ دوست داشتن را هدیه می کنید و مهربانانه ٬ امید را منتشر می گردانید ٬ سلامی دوباره برای بارانی ترین آسمان های دنیا ٬ که آسمان رویایی قلب های پرنورتان است .

بارانی که امروز آسمان این شهر را آبی تر از همیشه کرد ٬ آنچنان شوق سپاس در من آفرید که بار دیگر سرمای پاییز را فراموش کردم ٬ امروز نیز زیر این باران قدم زدم ٬ قدم زدم و به بودن این ابر و آسمان و آفرینش فکر کردم . به چگونه آمدنمان و به رفتن و چگونه زیستن و آنچه از ما می ماند .

حقیقت این است که چند زمانی ست فکرم به نوزادان شیرینی مشغول است که در آغوش پدر و مادر ها دلربایی می کنند ٬ به لبخندشان و به نگاهشان و به امیدی که در چشمان زیبای آنها موج می زند . به آینده شان و آرزو هایشان که یقینا با اندیشه امروز ما بسیار متفاوت خواهد بود .

نسل ها می آیند و می روند و فرهنگ ها تغییر می کنند و دیدگاه ها نیز . درست یا نادرستش را نمی دانم ٬ اما دیدگاه ها تغییر می کنند ٬ امیدوارم هیچ نوزادی در طبیعت ٬ همچون ما بازیچه بی قافیه بودن این بیت از شعر  زیبای آفرینش نگردد ٬ اما یقین دارم حتی اگر آفرینش آنها نیز بیتی بی قافیه گردد ٬ باز  زندگی برای انها آرام تر و مهربان تر خواهد بود ٬ یقین دارم دوست داشتن ها برایشان اینقدر سخت و دور نخواهد بود ٬ امید دارم به فردا و فرداهای پس از آن ٬ امید به آنکه دوست داشتن اولین کلام آفرینش هر آفریده ای باشد .

باران عشق امروز ٬ ترانه هایی را بارید که هر روز فرشته ها در گوش مان زمزمه می کنند  ٬ ترانه ی باران امروز ٬ ترانه همیشگی بود ٬ ترانه ای که زمان چشم به جهان گشودن در گوشمان نجوا می شود و زمان بازگشتن نیز بر جسم بی جانمان می خوانند ٬ خدا بزرگ است ٬ خدا بلند مرتبه است ٬ آفریدگار بی همتاست ٬ خالق یگانه است ٬ بگو جز او هیچ خدایی نیست ٬ بگو جز او هیچ خدایی نیست . . .

باران امروز ٬ از دیروز عاشق ترم کرد ٬ عشق ترانه ای ست که زمزمه اش می تواند عرش آسمان را به لرزه درآورد ٬ باران عشق از باران آسمان نیز بارانی تر است و باران عشق جز قطره های اشک عاشق نیست ٬ حتی اگر روزی آسمان دیگر نبارد ٬ من خود خواهم بارید ٬ انقدر می بارم تا دل تنگ اسمان به حالم بگرید و بار دیگر قطره های بی گناهش را بر گونه هایم بنشاند .

برای این روز ٬ چند مطلب در نظر گرفته ام ٬ مطابق همیشه کلامی از کتاب حقیقت مقدمه ای ست بر سرزمین آفرینش ٬ پس از آن داستانی از مهربان مادر داستان های آسمان ها و زمین برای شما آماده کردم ٬ فعلا سخن گفتن را شروع کنیم تا پیش آید آنچه باید .

و اما سخنی از کتاب حقیقت ( آیات ۲ و ۳ سوره مبارک رعد ) :

" خداست آن ذات پاکی که آسمان ها را چنان که می نگرید بی ستون برافراشت ٬ آنگاه با کمال قدرت عرش را در خلقت بیاراست و خورشید و ماه را مسخر خود ساخت که هرکدام در وقت خاص و مدار معیین به گردش آیند ٬ امر عالم را با نظامی محکم و آیات قدرت را با دلایلی مفصل منظم ساخت ٬ باشد که شما بندگان به ملاقات پروردگار خود یقین کنید "

" و اوست خدایی که بساط زمین را بگسترد و در آن کوه ها برافراشت و نهر ها جاری ساخت و از درختان هرگونه میوه پدید آورد و در زمین همه چیز را جفت بیافرید و شب تار را به روز روشن بپوشانید ٬ همانا در این امور متفکران را دلایل روشنی بر قدرت آفریدگار است "

و اینک داستان زیبای " سوگند به اسب و زیتون و ماه " از مادر مهربان داستان های آسمان و زمین ٬ تقدیم به دل های پر نوز شما :

خداوند گفت: «سوگند به‌ اسبان‌ دونده‌اي‌ كه‌ نفس‌نفس‌ مي‌زنند.سوگند به‌ اسباني‌ كه‌ به‌ سُم‌ از سنگ‌ آتش‌ مي‌جهانند.»اسبان‌ شنيدند و چنين‌ شد كه‌ بي‌تاب‌ شدند و چنين‌ شد كه‌ دويدند، چنان‌ كه‌ از سنگ‌ آتش‌.اسبان‌ تا هميشه‌ خواهند دويد از اشتياق‌ آن‌ كه‌ خدا نامشان‌ را برده‌ است.خداوند گفت: «سوگند به‌ انجير و سوگند به‌ زيتون.» و زيتون‌ و انجير شنيدند و چنين‌ شد كه‌ رسم‌ روييدن‌ پا گرفت‌ و سبزي‌ آغاز شد.

و چنين‌ شد كه‌ دانه‌ شكفتن‌ آموخت‌ و خاك‌ روياندن‌.و چنين‌ شد كه‌ انجير جوانه‌ زد و زيتون‌ ميوه‌ داد.
خداوند گفت: «سوگند به‌ آفتاب‌ و روشني‌اش. سوگند به‌ ماه‌ چون‌ از پي‌ آن‌ برآيد. سوگند به‌ روز چون‌ گيتي‌ را روشن‌ كند و سوگند به‌ شب‌ چون‌ فروپوشد و سوگند به‌ آسمان‌ و سوگند به‌ زمين.»
آنها شنيدند و چنين‌ شد كه‌ آفتاب‌ بالا آمد و ماه‌ از پي‌اش. و چنين‌ شد كه‌ روز روشن‌ شد و شب‌ فروپوشيد. و چنين‌ شد كه‌ آسمان‌ بالا بلند شد و زمين‌ فروتن.
و انسان‌ بود و مي‌ديد كه‌ خداوند به‌ اسب‌ و به‌ انجير قسم‌ مي‌خورد، به‌ ماه‌ و به‌ خورشيد و به‌ هر چيز بزرگ‌ و هر چيز كوچك.
و آن‌گاه‌ دانست‌ كه‌ جهان‌ معبدي‌ مقدس‌ است‌ و هر چه‌ در آن‌ است‌ متبرك‌ و مبارك.
پس‌ انسان‌ مؤ‌منانه‌ رو به‌ خدا ايستاد و تقديس‌ كرد اسب‌ و زيتون‌ و ماه‌ را، آفتاب‌ و انجير و آسمان‌ را...

امیدوارم این بار همراه خوبی برای شما بوده باشم .

راستی ٬ نوشته بودم اینجا سرزمین آفرینش است ٬ نوشته بودم از عقاید ٬ آرمان ها ٬ آرزو ها و گاهی دلتنگی ها می نویسم ٬ خوب امروز هم یه ترانه ی ساده و معمولی با زبانی عامیانه از یغما گلرویی خوندم ٬ که کمی بوی دلتنگی می داد ٬ اما دوست داشتم بنویسم ٬ مگه اینجا سرزمین آفرینش نیست ؟ پس حتی برای دلتنگی ها هم جا به اندازه کافی هست .

 این ترانه رو برای اون ها می نویسم که گوشه ای از قلبم رو هدیه گرفتند اما یادشون رفته هدیه رو می شه با یه لبخند پاسخ داد ٬ ترانه ای ساده از دلتنگی روزمرگی های عاشقی تقدیم به مردمان ساده دل سرزمین آفرینش : 

دل ما حرف حساب حالیش نبود      جمع و ضرب ٬ حساب کتاب حالیش نبود

تو یه چش به هم زدن گر می گرفت       عشق بی رنج و عذاب حالیش نبود

دنبال سراب چشمات می دوید         نرسیدن به سراب حالیش نبود

حرف ها خودش رو رک و راس می زد       حرف زدن پشت نقاب حالیش نبود

توی خواب زندگی می کرد همیشه        الکی بودن خواب حالیش نبود

حالا هی بش می گم : دیدی نموند ؟       دیدی اون شعرای ناب حالیش نبود ؟

اما دل تو سینه مرده ٬ ساکته !          اون از اولم جواب ٬ حالیش نبود

ممنون ٬ از همراهی شما ٬ قبل از اینکه از دوستان تشکر کنم ٬ می خواستم در مورد تغیرات اندکی که در این سرزمین ایجاد کردم بنویسم ٬ در گوشه سمت چپ ٬ در لینک های این سرزمین با چند وبلاگ جدید آشنا می شویم که با نام آفرینش معرفی شدند ٬ در حقیقت خیلی وقت بود که به فکر راه اندازی این وبلاگ های موازی بودم .

در وبلاگ " کتاب تنهایی " قصد دارم شرحی از روزگار بنویسم ٬ گزیده ای از آنچه بر خودم و شما گذشته ٬ از خاطرات تلخ و شیرین خودم و شما .

در وبلاگ " نظر اندیشی " قصد دارم به استفاده از برخی نظرات زیبای شما بپردازم ٬ حقیقتا برخی از نظرات نیاز به یک بحث و تبادل نظر جداگانه دارند .

در وبلاگ " آیات آفرینش " قصد دارم نوشته های کتاب حقیقت را جمع آوری کنم ٬ بدون هیچ توضیحی ٬ آنجا تنها گزیده ای از کلام های حقیقت خواهد بود .

در وبلاگ " چاپارخانه " گزیده ای از اخبار روز و برخی مسائل مهم را منتشر کنم .

می دانم که سنگ بزرگ نشانه نزدن است و بهتر بود اول گام به گام این سرزمین را توسعه دهم ٬ اما احساس می کنم ایجاد هرچه سریعتر این محیط ها می تواند نظم بیشتری به این سرزمین بدهد  امان از زیاده خواهی ٬ امیدوارم فرصت شود تا به همه این فعالیت ها برسم .

در پایان تنها می ماند سخن گفتن از دوستان و پاسخی هر چند کوتاه بر نظرات و همراهی های مهربانانه شان .

آرش آرای عزیزم ممنون ٬ طعم بودنت و شیرینی نفس مهربونت برای همیشه در خاطرم خواهد ماند .

دوست خوب من ٬ مهدی عزیز ٬ ممنون ٬ در مورد اینکه در پست قبلی گفته بودم " دوست داشتم جواب نه باشد " سخن بسیار است ٬ سعی کردم در اول این نوشتار توضیحی بر این نکته بدهم ٬ مهدی حقیقت این است که  ممکن بود ما نیز مسیر راحت تری داشته باشیم ٬ البته حق با توست . از اینکه ناخواسته طعم نا امیدی را یادآور شدم متاسفم ٬ در پایان پست قبلی هم نوشته بودم  " خدا هم حتما یک چیزی توی وجود ماها دیده که پازل سخت تری برامون در نظر گرفته " حق با توست ٬ مهدی عزیزم از اینکه برای لحظه ای از آفرینش سراسر مهرش دلخور شدم متاسفم ٬ ممنون که یاداوری کردی .

از هرمزد عزیزم هم ممنون ٬ راستی یه خبر خوب در مورد هرمزد ٬ وبلاگ هرمزد هم به راه افتاد و او هم به جمع نویسندگان این دنیای مجازی پیوست ٬ آدرس وبلاگ هرمزد را در لینک ها گذاشته ام با نام " رنج نامه " ٬ هرمزد عزیزم خوش آمدی ٬ موفق باشی .

افشین عزیزم ٬ سپاس به خاطر همه لطف بی دریغی که داشتی ٬ به سرزمین آفرینش خوش آمدی ٬ همیشه همراه ما بمان .

با لاخره سر و کله آقا کیوان هم این طرف ها پیدا شد ٬ کیوان ممنون که همراهی کردی ٬ موفق باشی .

از دوستم " عزیز " نیز سپاس که همراهی مان کرد ٬ اگرچه کمی هرمزد را رنجونده بود ٬ اما دوست عزیزم ٬ با ما بمون ٬ مهربانانه با ما در این سرزمین قدم بزن .

روزبه عزیزم ٬ ممنون به خاطر همه همراهی ها و دوستی هایت ٬ نظر قابل احترام و منطقی بود ٬ اما گمان می کنم فکر کردن به این مسائل می تونه کمی از ابهامات فکری ما رو حل کنه ٬ حقیقت جز این نیست که در فکر همه ما ابهامات زیادی در این مورد وجود داره ٬ اما با تو موافقم " امروز را نباید فراموش کرد "  اگرچه خودم هیچ گاه در این راه موفق نبودم و همیشه امروزم فدای دیروز و فردا ها شده ٬ ممنون روزبه جان .

سلام نیمای مهربونم ٬ پس کجاست وبلاگی که قول داده بودی ؟ ! بی صبرانه منتظر نوشته هایت هستم ٬ سرزمین آفرینش میلاد برادرش را به انتظار نشسته . ممنون به خاطر نوشته های سازنده و مفیدت .

سلام حامد عزیزم ٬ فکر کنم با روزبه هم عقیده باشی ٬ ممنون که همراهی می کنی ٬ دوست خوب آفرینشی ام .

سلام پوریا ی عزیز ٬ ممنون از همراهی ات ٬ باز هم سخن از " امروز " و بهره بردن از آنچه امروز داریم و هستیم بود . در اینکه مت اجاز نداریم ضعفی در خود حس کنیم هیچ شکی نست ٬ حداقل از این نظر باید کاملا قوی باشیم ٬ باید قوی باشیم آخه پازل ما یک کمی بیشتر سخته ٬ اما می دونم که می تونیم به راحتی حلش کنیم .

سلام هستی عزیزم ٬ ممنون از شعر زیبایت و سپاس به خاطر آیه های زیبایی که از کتاب حقیقت نوشته بودی ٬ موفق باشی .

از مهشید عزیز و دوست خوبم که نامشون رو متوجه نشدم ممنون .

از خانم ساقی مدیر محترم وبلاگ اورمزدان نیز سپاس ٬ از اینکه به سرزمین آفرینش قدم نهادید بسیار خوشحالم .

از رسول دوست داشتنی ام نیز همچون همیشه ممنون ٬ به خاطر شعر زیبایت و همراهی مهربانانه ات ممنون .

در پایان از دوست خوبم آرش آسمانی نیز ممنون ٬ "  آن شب تمام چراغ های دره خاموش شده بودند ٬ جز یک چراغ ٬ و آن چراغ شاعری بود ٬ نشسته بر بالین زخم دریده شعرش " موفق باشی آرش جان .

در پایان برای بار دیگر از همه شما اهالی مهربان سرزمین آفرینش سپاسگذارم به خاطر همراهی خاطره انگیزتان . بهترین روزها و شب ها تقدیم به بهترین دوستان حقیقت .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 1:18  توسط وفا | 
 
سال های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه می کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد . سیب ها هرکدام یک کلبه بود ٬ کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند . و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ٬ خدا هم