تبليغاتX
اینجا سرزمین آفرینش است

سلام به همه دوست های خوبم

از تک تک شما ممنون به خاطر همراهی که با من داشتید و به خاطر دعاهای مقدسی که در حق مادرم داشتید .

بعد از اینکه کمی آسوده تر بشوم ٬ حتمی از تجربیاتی که در این دو هفته کسب کردم خواهم نوشت .

در مورد مادرم خبر تازه اینکه ٬ داروی ivig تا این حد تاثیر گذاشت که بیماری را متوقف کرد و به برکت دعای دوستان ٬ پیشروی بیماری متوقف شد .

دیروز دکتر نادری " پلاسما فریز " تجویز کردند که ۲۰ روز طول می کشد ٬ طی پلاسما فریز ٬ با دستگاه ویژه ای خون از بدن مادرم گرفته می شود و پلاسمای آن جدا می شود و پلاسمای جدید اضافه و دوباره به بدن بر می گردد ٬ ما امیدواریم طی این مراحل مادرم بتواند به حرکت بیافتد ٬ خدا را شکر تنفس مادرم امروز راحت تر بود و به اکسیژن نیاز پیدا نکرد .

دوستان درد دل و خاطره های زیادی دارم که می خواهم برای شما بنویسم ٬ فقط یه چیز رو الان بگم ٬ قدر سلامتی که خدا به شما داده را بدونید ٬ و همیشه آفریدگار رو شکر کنید .

به خاطر همه چیز ممنونم ٬ برای مادرم دعا کنید ٬ همین امروز دعا کنید .

در پایان دوست داشتم بگم ٬ با همه این سختی ها ٬ من احساس می کنم خدا ما رو در آغوش خودش گرفته و مراقب ما هست و این بزرگترین نعمت و آرامش است .

با آرزوی بهترین روزها و شب ها برای همه شما دوست های خوبم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:11  توسط وفا | 

سلام دوستان خوبم

وفا هستم ٬ درسته ٬ اینجا سرزمین آفرینش است ٬ اما راستش من از سرزمین آفرینش برای شما نمی نویسم ٬ من از یه کافی نت کوچولو به نام شقایق ( چهار راه بهبودی ) نزدیک بیمارستان مادرم می نویسم .

اینجا تهران است ٬خیابان آذربایجان ٬ بیمارستان شعرهای حیدر بابا

راستش من شنبه شب آمدم تهران ٬ از اون روز دلم می خواد یه جایی پیدا کنم که گریه کنم ٬ اما نمی شه ٬ آخه توی این شهر که نمی شه گریه کرد .

اینقدر دلم می خواست توی باغمون بودم ٬ یا روی کوه سرخه و گریه می کردم ٬ اما اینجا توی این شهر هیچ پناهی ندارم برای گریه

من از پنجره کوچک اتاق بیرون رو نگاه می کنم و حمئ خدا رو می گم و از او رحمت ما خواهم .

الان که اینجا هستم ٬ مادرم به زور از من خواست از بیمارستان خارج بشم و برم استراحت ٬ اینجا فامیل زیاد دارم ٬ عمو ها و عمه ها و دایی ها اینجا هستند ٬ اما من هیچ جایی رو بهتر از سرزمین آفرینش برای استراحت و آرامش پیدا نکردم .

اول از همه از هرمزد ممنون ٬ به هرمزد زنگ زدم و گفتم برام بنویسه و شما برام دعا کنید ٬ نمی دونم چه جور دعایی ٬ هر دعایی که بلد هستید ٬ از کوتاه می خوام بره حرم حضرت معصومه ٬ از اونایی که مشهد هستن می خواهم برن حرم اما رضا و از آرش خواستم بره سر بقعه بزرگ شبستری و برام شمع روشن کنه و توی دفترش بنویسه که اگه مامان شفا پیدا کنه ٬ من میام زیارتش .

یه کم از ماجرا رو براتون تعریف کنم ٬ مامان روز دوم حج دچار ضعف شده بوده و از روز سوم کم کم بدنش از نوک پا شروع به بی حسی می کنه ٬ طوری که مادرم در عرض ۷۲ ساعت تا قفسه سینه بدنش بی احساس می شه ( دلم نمیاد بگم فلج می شه ) بعد اونجا توی عربستان هرچی درخواست می کنن که ببرنش بیمارستان ٬ سعودی ها اجازه نمی دن و مادر به اجبار تحت نظر یه دکتر عادی در هلال احمر ایران قرار می گیره ٬ اسم بیماری مامان " گلین باره " است ٬ توی این بیماره همه بدن از پایین شروع به فلج شدن می کنه و این قضیه کل بدن رو می گیره و در صوردت رسیدگی به موقع ٬ بیماری از نوک پا به سمت بالا کم کم برطرف می شه ٬ خلاصه اینکه در عربستان به مادرم رسیدگی نمی کنند و بیمارش رشد می کنه و سرانجام هفته قبل با اولین پرواز روز جمعه به ایران برگشت و در تهران در بینمارستان بستری شده ( مادر من خیلی مظیومه و اصلا دوست نداره کسی رو ناراحت کنه ٬ دو روز پس از بستری شدنش در تهران ٬ من تازه از بیماریش خبردار شدم ٬ اونم از طریق فرودگاه و بیمه البرز ٬ در تمام مدتی که عربستان بود ٬ من زنگ می زدم و می پرسیدم : خوش می گذره ؟ اونم برای اینکه من رو ناراحت نکنه با همه بی جونیش و با اینکه روی تخت بیمارستان بوده ٬ به دروغ می گفت خیلی خوش می گذره و مشغول مراسم هستیم .

الات که من اینجا هستم ٬ مادرم از روی تخت بودن کلافه شده ٬ مادرم فقط دست هاش رو تکون می ده و حتی نمی تونه یه ثانیه بشینه و همش باید خوابیده باشه ٬ دلم پیش اونه ٬ اما نمی تونم برم بیمارستان ٬ براش دعا کنید ٬ از همه شما خواهش می کنم ٬ اگه وفا رو دوست دارید با هر روشی که می دونید دعا کنید ٬ دوستتون دارم ٬ برای مادرم دعا کنید ٬ این همه تلخ گفتم ٬ یه خبر خوب هم اینکه دیشب تونست کمی پاهاش رو تکون بده ٬ خواهش می کنم براش از خدا آرامش و امید و شفا بخواهید .

نمی دونم چی باید اینجا بگم ٬ فقط اینکه از همه دوست های خوبم ممنونم ٬ از هرمز و باقی دست های خوبم ٬ برای مادر وفا دعا کنید ٬ دعا کنید و با یگانه آفریدگار مهربانی ها صحبت کنید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 20:40  توسط وفا | 
 

سلام دوستان

من هرمزد هستم . متاسفانه خبر خوبی ندارم . وفا به من زنگ زد و چون خودش به کامپیوتر دسترسی نداشت از من خواست تا بجاش بیام و این پست رو بنویسم .

متاسفانه مادر وفا دچار نوعی بیماری نسبتا سخت شدند و الان در یکی از بیمارستان های تهران بستری هستند . البته خود وفا به من گفته زیاد نگران کننده نیست اما از من خواست تا اینجا از شما دوستان عزیزمون بخواهم تا همه  برای سلامتی ایشون دعا کنیم .

من هم از شما دوستان خواهش می کنم برای سلامتی مادر وفا دعا کنید .

متشکرم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 1:35  توسط وفا | 

سلام ٬ امیدوارم حال همه دوست های مهربونم خوب باشه ٬ اینبار آمدم اینجا تا برای مدت دو هفته از شما مرخصی بگیرم .

برای خودم خیلی سخته ٬ اما آمدم تا دو هفته مرخصی بگیرم برای امتحان ها ٬ ببینم شما ها که دوست ندارید ساختمون هایی که قراره من بسازم همشون با اولین زلزله بریزه پایین  .

الان نزدیک به دو هفته از بیکاری و فرجه امتحان های من می گذره ٬ اما هنوز دو ساعت هم درس نخوندم ٬ و از اونجا که این ترم باید واحدهای مهمی رو پاس کنم ٬ با اجازه همه دوستان تا پایان دی ماه پست جدید نمی نویسم اما تصمیم دارم هر روز به کافی نت برم و به شماها سر بزنم .

الان که دارم میرم ٬ ولی وقتی برمی گردم کلی چیزهای جالب براتون میارم ٬ می دونید اگه امتحان ها خوب بشه و حال و حوصله برایمان باقی بماند ٬ تصمیم به یک سری کارهای عمده گرفتم .

من هم برای همه شما آرزوی موفقیت و سلامتی و کامیابی می کنم .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1:10  توسط وفا | 

 

در آستانه مسجدالحرامی ، اینک ، کعبه در برابرت !

 

یک صحن وسیع ، و در وسط ، یک مکعب خالی و دیگر هیچ !

 

ناگهان بر خود می لرزی با حیرت ، در شگفتی !

 

این جا ... هیچ کس نیست ، این جا ... هیچ چیز نیست ... حتی چیزی برای تماشا !

 

 ناگهان می فهمی که چه خوب !

 

چه خوب که هیچ کس نیست ، هیچ چیز نیست ، هیچ پدیده ای احساست را به خود نمی گیر د ، احساس می کنی که کعبه یک بام است ، بام پرواز ، احساست ناگهان کعبه را رها می کند و در فضا پر می گشاید  و آنگاه مطلق را احساس می کنی !

 

ابدیت را حس می کنی و کم کم می فهمی که تو به زیارت نیامده ای ، تو حج کرده ای ، اینجا سر منزل تو نیست ٬  کعبه  آن سنگ نشانی است که ره گم نشود ، این تنها یک علامت بود ، یک فِلِش ، فقط به تو جهت را می نمود ، تو حج کرده ای ، آهنگ کرده ای ، آهنگ مطلق به حرکت ، به سوی ابدیت ، حرکت ابدی ، رو به او ، نه تنها کعبه !

 

کعبه آخر راه نیست ، آغاز راه است . . .

 

برگرفته از کتاب حج " دکتر علی شریعتی "

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 1:21  توسط وفا | 

 -توئي تو ! آخر باز آمدي!
باز آمدي! باز آمدي..اي توئي که من گم کرده بودم !..براي چه ترک من گفتي؟
براي آنکه وظيفه ام را که تو ترکش گفته اي به انجام برسانم
چه وظيفه اي؟
پيکار.
چه نيازي به پيکار داري؟مگر تو فرمان رواي همه چيز نيستي؟

 من فرمان روا نيستم
مگر تو همه ي آنچه هست نيستي؟
 من همه ي آنچه هست نيستم.من زندگي ام که با نيستي در پيکارم.نيستي نيستم.
 آتشم که در دل شب مي سوزد.شب نيستم.نبرد جاويدان هستم.و هيچ سرنوشت جاويدي بر فراز نبرد در پرواز نيست.
 من اراده ي آزادم که جاويدان نبرد مي کند .با من نبرد کن و بسوز!
 شکست خورده ام.ديگر به هيچ کاري نمي آيم.-آرش
 - شکست خورده اي؟همه چيز در نظرت از دست رفته مي نمايد؟ديگران فيروز خواهند شد.به خود مينديش.به سپاه خود بينديش.
 - تنها هستم.جز خود کسي ندارم .سپاهي نيز ندارم
- تنها نيستي.از آن خود هم نيستي.تو يکي از آواهاي مني .يکي از بازوان مني.
 براي من سخن بگوي و شمشير بزن ولي اگر هم که بازو شکسته و صدا بريده باشد من بر سر پا هستم.با آواها و بازوهاي ديگري جز از آن تو نبرد مي کنم
هم اگر شکست بخوري باز در شمار سپاهي هستي که هرگز شکسته نمي شود.اين را به ياد بسپار که حتي در مرگ خويش پيروز خواهي بود
 - خداوندا بسي رنج مي کشم
  گمان مي کني که من خود رنج نمي کشم؟
 قرن ها و قرن هاست که مرگ به دنبال من است و نيستي در کمين من.تنها به ضرب پيروزي است که راهي براي خود باز مي کنم.رودخانه ي زندگي از خون من سرخ رنگ است
 - پيکار..هميشه بايد پيکار کرد؟
 - هميشه پيکار بايد کرد .خدا خود نيز پيکار مي کند

 خدا جهان گشاست.شيري است که مي درد.نيستي خدا را در چنگ مي فشارد و خدا او را بر زمين مي زند
 ضربات نبرد هماهنگي نهائي را به بار مي آورد.اين هماهنگي براي گوش هاي فاني تو ساخته نشده است.همين قدر کافي است که بداني وجود دارد.وظيفه ات را در صفا و آرامش به انجام رسان ..و بگذار تا خدايان کار خود کنند
 - ديگر نيرو و توان دارم.
 - براي آنانکه نيرومندند سرود بخوان
 -آوازم شکسته است.

-دعا کن.
 - قلبم آلوده است.
 - قلبت را بر کن.قلب مرا برگير

 - خدايا ، خود را فراموش کردن ، جان مرده ي خود را به دور انداختن ، چيزي نيست.ولي آيا مي توانم مرده هاي خود را دور بريزم.آيا مي توانم کساني را که دوست داشته ام از ياد ببرم؟
 - ترک آنان کن ، که با روح مرده ات مرده اند.و تو با روح زنده ي من آنان را زنده بازخواهي يافت
 - اي که مرا به خود رها کردي ، آيا باز ترک من خواهي گفت؟
 - باز به خود رها خواهمت کرد.شک مکن.اين بر تو است که ديگر دست از من باز نداري
 - ولي ، اگر که زندگيم خاموش شود!
 - زندگي هاي ديگري برفروز
 - اگر که مرگ در من باشد؟
 - جاي ديگري زندگي هست.برو درهاي خود را به روي آن باز کن.اي ديوانه که در خانه ي ويران خويش در به روي خود مي بندي! از خود بيرون آ.منزل هاي ديگري باز هست
 -اي زندگي ، زندگي ! دانستم..من تو را در خود مي جستم.جانم در هم مي شکند.از روزن زخم هايم هوا به درون مي دود ، نفس مي کشم ، تو را اي زندگي باز مي يابم!..
 - من هم تو را باز مي يابم..چيزي نگو گوش کن.

من در گذشته بودم ، و امروز هم هستم و فردا و فرداها نیز خواهم بود.چه در خانه ی خود ، چه در خانه ی دوست، چه در وطن سرسبز و چه در چمنزارهای بیگانه

مبادا لحظه اي فکر کنيد که ديگر نخواهم بود که حتي جان خود من از اين انديشه ي تلخ آتش مي گيرد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:38  توسط وفا | 

سلام ٬ به دعوت دوست خوبم روزبه ٬ تصمیم گرفتم امروز یه پنجگانه از هزارگانه رازهای زندگی وفا رو فاش کنم .

۱ - وفا عاشق خاک ایرانه ٬ وفا یک مصدقی تمام عیاره ٬ وفا یه طور حرفه ای روزنامه بازه و یه سایت به نام ( روز...)  داره که بنا بر دلایل امنیتی باقی اسمش رو نمی گم ٬ وفا فکر می کنه نویسنده بزرگیه ٬ یا اینکه حداقل امیدواره یه روز یه نویسنده بزرگ باشه ٬ در پایان اینکه وفا مطمئن هست که یک روز رئیس جمهور ایران می شه و از الان خودش رو منجی ایران می دونه .

۲ - وفا نوا و آواهای هنرمندان زیر رو خیلی دوست داره : ۱ - همایون شجریان  ۲ - استاد کیهان کلهر  ۳ - سیاوش قمیشی  ۴ - هومن جاوید  ۵  - رامین بهنا  ۶ - بابک امینی  ۷ - بابک ریاحی پور  ۸ - فرزام رحیمی  ۹ - جرج مایکل  ۱۰ - لورنا  ۱۱ - فرمان فتحعلیان  ۱۲ - کاوه یغمایی  ۱۳ - داود آزاد  ۱۴ - لیبرت  . از همه این ها که بگذریم ٬ وفا عاشق نوای روحانی اذان موذن زاده اردبیلی ست .

۳ - وفا توی یه موسسه کنکور خیلی خیلی معروف کار می کنه ٬ وفا شغل رسمیش " مشاور کنکوره " چیزی که هیچ ربطی به رشته تحصیلیش نداره ٬ آخه وفا ترم پنجم یه رشته مهندسی درس می خونه ( از اون مهندسی ها که با بتون و میلگرد و کارگر افغانی سرکار دارن )

۴ - وفا توی مهمونی ها همیشه یه لباس رسمی تنش می کنه ٬ وفا همیشه کفشاش واکس زده است و لباس هاش مرتبه  ( گوش شیطون کر جدیدا خیلی هم خوش تیپ شده ) ٬ جدی می شینه ٬ اهل خوردن هیچ نوع نوشیدنی نیست و خلاف ترین نوشیدنی عمرش " نوشابه میراندا " ست . وفا ورق بلد نیست بازی کنه و دوست هم نداره یاد بگیره ٬ وفا از جنگولک بازی بدش می یاد ٬ بیشتر زمان مهمونی وفا با ادم های مهم مهمونی می گذره ( لابد می پرسید من چقدر نارسیسم که این ها رو نوشتم ٬ آره درسته ٬ من خود شیفته ام اما باور کنید قضیه مهمونی به این خودشیفتگی من ربط نداره ٬ باور کنید توی همه مراسم و مهمونی ها ٬ شکل گیری اصلی اونها حول عنصر وجودی منه ٬ بی اغراق گفتم این رو )

۵ - وفا سه سال عاشق بود ٬ عاشق یه پسر به نام آرش ٬ وفا برای داشتن این آرش همه کار کرد ٬ اما نمی دونست این آرش نمی تونه این دوست داشتن رو بفهمه ٬ آخه طفلک این آرشه اصلا براش عشق یه پسر به یه پسر معنا نداشت ٬ وفا برای این که پیش این آرش باشه ٬ یک سال همه خونه و زندگیش رو جمع کرد و گذاشت روی کولش و رفت به یه شهر دیگه ٬ اما الان وفا دیگه یادگرفته که نباید عاشق آرشه باشه ٬ وفا الان مدت هاست عشق نداره ٬ به جاش وفا دوست های خوبی داره که می خواد اونها رو به این بازی دعوت کنه ٬ دوست هایی مثل : هرمزد  ٬ الکیپیادس ٬ رسول  ٬ آرش  و هستی عزیزم . ( چند تا دوست خوب دیگه هم دارم که دعوتشون می کنم اگرچه قبلا دوست های دیگه هم اونها رو دعوت کردن : کوتاه  و پوریا  و کیوان و دوست آشنا )

از روزبه عزیزم ممنون که من و دوست هام  رو به این بازی دعوت کرد .

در پایان اینکه " آرش آسمانی " عزیزم برام نامه نوشته بود و حالش خوبه و به همه دوست ها سلام رسونده ٬ از همین جا ازش تشکر می کنم که از نگرانی درآورد ما رو .

راستی بهزاد خان سوتفاهم همیشه پیش میاد ٬ آرز دوستی ما خیلی بیشتر از این حرف هاست ٬ مگه نه رفیق ؟

همچون همیشه برای همه دوستان خوبم آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم .

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 1:57  توسط وفا | 

به نام یگانه آفریدگار مهربان آسمانها و زمین ٬ یگانه خالق بخشنده ٬ آنکه زیباست و زیبایی را دوست دارد

امروز پنجشنبه است ٬ دوست آسمانی ام آرش امروز قرار بود یه نبرد مهم در پیش داشته باشه ٬ از همه خواسته بود که یادآوری اش کنند که چه قدر دوستش دارند ٬ به گمانم به اندازه کافی فریاد زدیم که دوستش داریم ٬ برایش دعا می کنم و آرزو می کنم همیشه موفق و سلامت باشه ٬ قصد داشتم برای سالروز میلاد مسیح نوشته ای تقدیم کنم به همه شما و به خصوص آرش ٬ آرش که میلاد مسیح میلاد پیامبر مهربانی هایش است . در حال حاضر دوست دارم ترانه ی " همچون مسیح به یک کودک " را برای شما بنویسم ٬ این ترانه تقدیم به آرش آسمانی ام که بسیار دوستش دارم .

مهربانی در چشمانت

گمان می کنم گریه ام را شنیدی

و به رویم لبخند زدی همچون مسیح به یک کودک

آمرزیده شده ام ٬ می دانم

بهشت فرستاده شده و دزدیده شده است

به رویم لبخند زدی همچون مسیح به یک کودک

از این همه درد و رنج چه ها آموخته ام

هرگز دیگر چنین احساسی را به کسی یا چیزی نخواهم داشت

اما اکنون می دانم

زمانی که عشق را می یابی

زمانی که می دانی وجود دارد

آنگاه محبوبی که دلتنگش هستی

در آن شب های بسیار سرد به سویت می آید

هنگامی که دوستت دارند

هنگامی که می دانی چنین سعادتی داری

آنگاه که محبوب را نوازش کردی

وقتی امیدی پیش رو نیست ٬ آرامت می کند

اندوه چشمانم را

نه کسی دید و نه کسی سعی کرد آن را دریابد

اما تو به رویم لبخند زدی همچون مسیح به یک کودک

بدون عشق و سرد بودم

و تو روحم را با آخرین نفست نجات بخشیدی

به رویم لبخند زدی همچون مسیح به یک کودک

و از تمامی این اشک ها چه ها آموخته ام

تمامی آن سال ها منتظرت بوده ام

سپس درست زمانی که عشق آغاز شد ٬ او عشق تو را به دوردست ها برد

اما هنوز می گویم

آن کلماتی را که نتوانستی بگویی

برایت خواهم خواند

و عشقی را که ما باید بنا می کردیم

آن را برای هردومان خواهم ساخت

برای تک تک خاطرات

که بخشی از وجودم شده اند

تو همیشه عشق من خواهی بود

خب ٬ عشق به من ارزانی شد پس من می دانم که عشق چیست

و محبوبی که نوازش کردم همیشه کنار من است

آه ٬ معشوقی که هنوز دلتنگش هستم . . . همچون مسیح نسبت به کودکی بود

امیدوارم خواندن ترانه بالا همان حس خوشایندی را در شما به وجود آورده باشد که با شنیدن این ترانه در وجودم جریان پیدا می کند . ( این ترانه با صدای جرج مایکل ٬ افسانه ای می شود بی هماورد )

نکته دوم اینکه از مهدی عزیزم ممنونم به خاطر محبتی که همیشه نسبت به سرزمین آفرینش داره ٬ راستی در مورد پشت صحنه سرزمین آفرینش گفته بودی ! امروز برای مهدی عزیزم یه هدیه کوچولو گذاشتم اونجا .

نکته دیگر افتتاح وبلاگ دوست خوبم رسول است ٬ افتتاح سرزمین هم آوایی ها  را به رسول ٬ خودم و همه دوست های عزیزم تبریک می گم و از همینجا برادرخواندگی سرزمین هم آوایی و سرزمین آفرینش رو اعلام می کنم ٬ " باد ملایمی وزیدن گرفت آتش زبانه کشید انگار که بی تاب است امشب و خاک خود را بر آب زد و اینگونه جشن ما آغاز شد"  آدرس هم آوایی را هم در لینک ها قرار داده ام .

در پایان از آلن ٬ هستی ٬ نیما ٬ روزبه ٬ دوست آشنا ٬ مهدی ٬ هرمزد ٬ رسول ٬ آلفونسو ٬ شوق ٬ جلورک ٬ حامد ٬ آیدین و همه دوستان سپاسگذارم .

قصه ی من و غم تو ٬ غصه ی گل و تگرگ
ترس بی تو زنده بودن ٬ ترس لحظه های مرگ
ای برای با تو بودن ٬ بايد از بودن گذشتن
سر به بيداری گرفته ٬ ذهن خواب آلوده من

هميشه ميون قاب خالی درهای بسته
طرح اندام قشنگت ٬ پاک و رويايی نشسته
کاش می شد چشام ببينن
طرح اندام تو داره ٬ زنده می شه جون می گيره
پا توی اطاق می زاره

کاش می شد ٬ صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون
طرف دالون بگرده ٬ سر آفتابگردونامون
کاش می شد دوباره باغچه پر گل های تو باشه
غنچه سپيد مريم با نوازش تو واشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 2:46  توسط وفا | 

پدر و مادرم دیروز رفتند سفر حج ٬ به این دلیل دوست داشتم کمی از مراسمی که هم اینک در آن سرزمین جریان دارد بنویسم ٬ مادرم در ماه آخر از فرصت استفاده کرد و یک بار دیگر کتاب " حج " دکتر علی شریعتی را مطالعه کرد ٬ گاهی هم برای من از برخی اعمال و دلایل انها می گفت ٬ اما قول داده بعد از بازگشت برای من گزیده ای از مشاهداتش درباره اصل این مراسم و هدف از انجام آنها را به همراه چکیده ای از نوشته های دکتر علی شریعتی را بنویسد تا در اینجا منتشر کنم ٬ پس فعلا تنها به آیاتی از کتاب حقیقت و  داستانی کوتاه از داستان های زیبای آفرینش اکتفا می کنم .

به خاطر بیاورید هنگاهمی را که ابراهیم به پدرش گفت : آیا بت هایی را معبودان خود انتخاب می کنی ؟ من ٬ تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری می بینم .

و این چنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا به آنها استدلال کند و اهل یقین گردد .

هنگامی که تاریکی شب او را پوشانید ٬ ستاره ای مشاهده کرد ٬ گفت : " این خدای من است " اما هنگامی که غروب کرد گفت : غروب کنندگان را دوست ندارم " 

و هنگامی که ماه را دید که سینه افق را می شکافد ٬ گفت : " این خدای من است " ٬ اما هنگامی که آن هم غروب کرد گفت : " اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند ٬ مسلما از گروه گمراهان خواهم بود "

و هنگامی که خورشید را دید ٬ گفت : " این خدای من است ٬ این که از همه بزرگتر است " اما هنگامی که غروب کرد گفت : " ای قوم ٬ من از شریک هایی که شما برای خدا می سازید بیزارم "

من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمان ها و زمین را آفریده ٬ من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم .

چگونه من از بت های شما بترسم ؟ ! در حالی که شما از این نمی ترسید که برای خدا همتایی قرار داده اید که هیچ گونه دلیلی در باره آن برای شما نازل نکرده است .

( آیات ۷۴ تا ۸۱ سوره انعام )

و اینک داستانی از نوشته های خانم نظر آهاری انتخاب کردم که تقدیم می کنم به روح بزرگ دوستان مهربانم  .

"  آن بت ٬ ابراهیم می خواست  " 

بت بزرگ گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را بر آورده.
زیرا شادمان نمی شد ازپیشکش هایی که به پایش می ریختند وقربانی هایی که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که ازآن جدایش کرده بودند و بیزار ازآن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند وستایش اش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد.
زیرا می دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا.همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند و او برای خدا.

او بتی بود که بزرگی نمی خواست.عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست.
او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهیم می خواست. شکستن و فرو ریختن می خواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
و آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست، بلند تر از هر روز.
زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم ابراهیم.
_ خدایا خدایا خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟
چگونه بتی می تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا ابراهیمی بفرست ، خدایا ابراهیمی...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد.
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.

مردمان گفتند این بت نبود ، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده . پس نامش را از یاد بردند و تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد.
و دیگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوزهم صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستایش مردمان رهید. صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید.

برای شما بهترین روزها و شب ها را آرزو می کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 0:52  توسط وفا | 

مهر را می ستاییم که سرزمین های ایرانی را خانمان خوش و سرشار از سازش و آرامش بخشد .

بشود که او ما را به یاری آید .

بشود که او ما را گشایش بخشد .

بشود که او ما را دستگیری کند .

بشود که او ما را دلسوز باشد .

بشود که او چاره کار ما را به ما بنماید .

بشود که او ما را پیروزی بخشد .

بشود که او مارا بهروزی دهد .

بشود که او ما را دادرس باشد .

آن نیرومند هماره پیروز نافریفتنی که در سراسر جهان استومند سزاوار ستایش و نیایش است .

آن ایزد نیرومند توانا ٬ آن نیرومندترین آفریدگان ٬ آن مهر را می ستاییم .

ای مهر !

ترا با نمازی که در آن ٬ نام تو بر زبان آید ٬ با نیایشی درخور زمان می ستایم .

به نیایش ما گوش فراده .

ستایش ما را بپذیر .

خواهش ما را برآور .

ای تواناتر !

به پایداری پیمانی که بسته شد ٬ مارا کامیابی بخش . آنچه را که از تو خواستاریم به ما ارزانی دار :

توانگری ٬ پیروزی ٬ خرمی ٬ بهروزی ٬ دادگری ٬ نیک نامی ٬ آسایش روان ٬ توان شناخت ٬ دانش مینوی ٬ پیروزی اهوره آفریده ٬ برتری پیروزمندی که از بهترین نیکی ها باشد .

( گزیده ای از بندهای ۴ ٬ ۵ ٬ ۶ ٬ ۳۱ ٬ ۳۲ ٬ ۳۳ از مهر یشت اوستای مقدس )

در طولانی ترین شب سال ٬ زیر آسمان پر ستاره یلدا  ٬ از سرزمین آفرینش ٬ درودی تقدیم به وجود اهورایی همه شما مهربانترین دوستانم .

این شب بی آنکه نیاز باشد سخنی از بزرگی اش گفت ٬ تنها به واسطه بودنش مقدس است ٬ شبی که نمادی ست از نظم آفرینش و چگونگی گردش روز و شب و درایت حاکم بر آنها برای آسایش آفریدگان . اهورایی بودن یلدا از آسمان پرستاره و زمین سپید پوشش پیداست .

برای این شب تصمیم دارم علاوه بر گزیده مهریشت اوستا که در بالا تقدیم شما شد نکاتی چند از تاریخچه این شب به همراه دو داستان کوتاه از مادر مهربان داستان های آسمان و زمین هدیه کنم به قلب های پرنورتان .

شب یلدا یا شب میلاد میترا، خدای نور گرامی باد

ایرانیان قبل از ظهور زرتشت عقیده داشتند که در چنین شبی "میترا" یا "مهر"  کنار یک نهر آب از دل تخته ‌سنگی متولد شد، خدای شکست ‌ناپذیر خورشید، مهر و دوستی، محبت، نور و عدالت.

میترا گاو سپید مقدسی دارد که همه جا مونس و همراه او است. یک روز خدای خورشید کلاغى را نزد میترا می‌فرستد و به او فرمان ميدهد که گاو خود را قربانی کن. میترا با اکراه گاو خود را می‌کشد و از خون اين گاو، دنیا و هر چه در آن است بوجود می‌آید.

پس از این قربانی، میترا سوار بر كشتى خدای خورشید، بر فراز اقیانوس‌ها  پرواز ميكند، به آسمان‌ها برده می‌شود و از آن پس به‌عنوان میانجی بین آفریدگار و آفریدگان وساطت می‌کند (معنای اصلی میترا نیز "واسطه" یا "میانجی" است).

ایرانیان باستان پیش از ظهور زرتشت، میترا را می‌پرستیدند و هر سال در بزرگداشت میلاد او جشن‌هایی برگزار می‌کردند.

ظهور زرتشت و گرویدن شاهان هخامنشی به آیین زرتشت، كم كم  پرستش میترا (میترائیسم) با دين جدید آميخته شد.اما آیین میترا  به‌طور کامل از بین نرفت.

شاهان ایرانی سلسله هخامنشی از داریوش (۵۲۲ تا ۴۸۶ ق.م) به بعد، با اينكه پیرو زرتشت بودند، با عقاید کهن مذهبی که هنوز بسیاری از مردم و اشراف آنها را اجرا ميكردند مخالفتى نداشتند، و به همین دليل ، بسیاری از ايرانيان عقاید میترائیسم را حفظ كردند و يا آنرا در آیین زرتشت ادغام کردند.

 میترا خدای خورشید و نور، با اهورامزدا خدای روشنایی تداعی شد، و در مبارزه با اهریمن خدای تاریکی قرار گرفت.

به دليل مبارزه هميشگى روشنائى با تاریکی، بزرگترین نبرد در چنین شبی رخ می‌دهد، كه بالاخره روشنایی پیروز می‌‌شود و از آن به بعد روز و روشنى درازتر و شب و تاريكى کوتاه ‌تر می‌شوند،

نور و گرما هر روز بيشتر و سرما و ظلمت رو به کاهش، و نیکی بر بدی، و اهورامزدا بر اهریمن،  پيروزمیشوند.

 ایرانیان آتش و حرارت را مظهر اهورامزدا  می‌دانستند، در شب يلدا  بیرون از منازل آتش روشن می‌کردند وداخل خانه ها، زیر حرارت کرسی کنار هم به شب ‌زنده ‌داری و شادى می‌پرداختند، تا از این راه، در جنگ با تاريكى، "خورشید" را، يارى کرده باشند.

 آجیل و فندق و هندوانه و حلوا و... می‌خوردند‌، و پایان سردی و آغاز گرمی را جشن مى گرفتند.

درخت سرو یا "سرو یلدا"  به‌عنوان سمبول استقامت و پایداری در برابر سرما و تاریکی، در معابد میترا وجود داشت و در چنین شبی جوانان، در پارچه‌ای ابریشمی آرزوئى ميكردندد و آنرا بر شاخه‌های سرو می‌آویختند و در پای درخت هدایایی تقدیم میترا می‌کردند، به این امید که آرزوهای‌شان برآورده شود... ومراسمى ديگر . .

برای کسب اطلاعات بیشتر می توانید به وبلاگ کتاب تنهایی ( پشت صحنه سرزمین آفرینش ) مراجعه نمایید .

امیدوارم از مطالعه دانسته های بالا لذت برده باشید ٬ گوشه گوشه از این سرزمین پر است از اسطوره ها و افسانه های مقدسی که هرکدام هزاران داستان در نهاد خود دارند و این رزم پابرجایی آداب دیرینه آریایی ماست . این شب برای شما دو داستان انتخاب کردم از مادر داستان های آسمان و زمین ۲ تقدیم به می کنم به دل های نیکو سرشتتان .

" یلدا نام یک فرشته است "

يلدا نام‌ فرشته‌اي‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشي‌ از شب‌ و دامني‌ از ستاره. يلدا نرم‌نرمك‌ با مهر آمده‌ بود. با اولين‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ رداي‌ سياهش‌ را قدري‌ بيشتر بر سر آسمان‌ مي‌كشد تا آدم‌ها زير گنبد كبود آرام‌تر بخوابند. يلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حياط‌ خلوت‌ خدا راه‌ مي‌رفت‌ و لابه‌لاي‌ خواب‌هاي‌ زمين‌ لالايي‌اش‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. گيسوانش‌ در باد مي‌وزيد و شب‌ به‌ بوي‌ او آغشته‌ مي‌شد.

يلدا شبي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ كه‌ مي‌داني، همان‌ عشق‌ است. يلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ كرد تا شيطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود يلدا بارور شد.
فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: «يلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشيد. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشيد مي‌بخشد و شبي‌ كه‌ آخرين‌ قطره‌ را ببخشد، ديگر زنده‌ نخواهد ماند.»
فرشته‌ها گفتند: فردا كه‌ خورشيد به‌ دنيا بيايد، يلدا خواهد مُرد.
يلدا هميشه‌ همين‌ كار را مي‌كند؛ مي‌ميرد و به‌ دنيا مي‌آورد. يلدا آفرينش‌ را تكرار مي‌كند.
راستي، فردا كه‌ خورشيد را ديدي، به‌ ياد بياور كه‌ او دختر يلداست‌ و يلدا نام‌ همان‌ فرشته‌اي‌ است‌ كه‌ روزي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت.

" قالی بزرگی ست ٬ زندگی "


 هر هزار سال‌ يك‌ بار فرشته‌ها قالي‌ جهان‌ را در هفت‌ آسمان‌ مي‌تكانند، تا گرد و خاك‌ هزار ساله‌اش‌ بريزد و هر بار با خود مي‌گويند: اين‌ نيست‌ قالي‌اي‌ كه‌ قرار بود انسان‌ ببافد، اين‌ فرش‌ فاجعه‌ است ...

با زمينه‌ سرخ‌ خون‌ و حاشيه‌هاي‌ كبود معصيت، با طرح‌هاي‌ گناه‌ و نقش‌ برجسته‌هاي‌ ستم.
فرشته‌ها گريه‌ مي‌كنند و قالي‌ آدم‌ را مي‌تكانند و دوباره‌ با اندوه‌ بر زمين‌ پهنش‌ مي‌كنند.
رنگ‌ در رنگ، گره‌ در گره، نقش‌ در نقش. قالي‌ بزرگي‌ است‌ زندگي‌ كه‌ تو مي‌بافي‌ و من‌ مي‌بافم‌ و او مي‌بافد. همه‌ بافنده‌ايم. مي‌بافيم‌ و نقش‌ مي‌زنيم، مي‌بافيم‌ و رج‌ به‌ رج‌ بالا مي‌بريم، مي‌بافيم‌ و مي‌گستريم.
دار اين‌ جهان‌ را خدا برپا كرد. و خدا بود كه‌ فرمود: ببافيد، و آدم‌ نخستين‌ گره‌ را بر پود زندگي‌ زد.
و هر كه‌ آمد، گره‌اي‌ تازه‌ زد و رنگي‌ ريخت‌ و طرحي‌ بافت. و چنين‌ شد كه‌ قالي‌ آدمي‌ رنگ‌رنگ‌ شد. آميزه‌اي‌ از زيبا و نازيبا. سايه‌ روشني‌ از گناه‌ و صواب.
گره‌ تو هم‌ بر اين‌ قالي‌ خواهد ماند. طرح‌ و نقشت‌ نيز. و هزارها سال‌ بعد، آدميان‌ بر فرشي‌ خواهند زيست‌ كه‌ گوشه‌اي‌ از آن‌ را تو بافته‌اي.
كاش‌ گوشه‌اي‌ را كه‌ سهم‌ توست، زيباتر ببافي.

امیدوارم از خواندن داستان های زیبای بالا لذت برده باشید ٬ داستان های شب یلدا بود که هدیه ای بود برای شما دوستان خوبم ( هر دو داستان از نوشته های خانم عرفان نظر آهاری بود )

از اینکه امشب در کنار هم بودیم بسیار مسرورم و می دانم روزی همین با هم بودن ها و دلبستگی ها ٬ می شود داستان شب نشینی شب های یلدایمان .

در پایان همچون همیشه از دوستان بسیار خوبم مهدی ٬ نیما ٬ هرمزد ٬ آرش آسمانی ٬ روزبه ٬ امیر ٬ هادی ٬ پوریا ٬ هستی ٬ رسول ٬ راما ٬ رضا ٬ باران ٬ شیخ حق گو ٬ آلفونسو ٬ آيدين ٬ آرش آرا ٬ وحید ٬ اکبر ٬ آرشام پارسی  سپاسگذارم به خاطر همراهی صمیمانه تان ٬ انرژی نوشتنم را از همراهی شما  می گیرم ٬ از اینکه هستید و اینگونه مهربانانه بر من می وزید سپاس .

شب ها و روزهایی زیبا ٬ آرام و پرخاطره داشته باشید ٬ تا دیداری دیگر به دستان پرمهر آفریدگار می سپارمتان .

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 1:42  توسط وفا | 
 
سال های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه می کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد . سیب ها هرکدام یک کلبه بود ٬ کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند . و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ٬ خدا هم