تبليغاتX
اینجا سرزمین آفرینش است

به نام یزدان می ستایم و به یاری می خوانم دادار آفریدگار از همه چیز آگاه ٬ کردگار جهان ٬ خداوندان خداوند ٬ شهریاران شهریار ٬ آفریدگار و نگهدار آفریدگان ٬ روزی دهنده ی توانای نیروی ازلی ٬ بخشاینده بخشایشگر مهربان ٬ پروردگار توانا و دانا و پاک ٬ شهریار دادگر نیستی ناپذیر را . ( گزیده ای از خورشید نیایش از اوستای مقدس )

اینجا سرزمین پارسیان است ٬ سرزمین عشق و امید و آرزو ٬ سرزمین آرش کمانگیر ٬ سرزمین البرز کوه . . .

" جشن سپندارمزد " یا " جشن اسفندگان " یکی از فرخنده جشن هایی ست که از نیاکان ما به جا مانده است . این جشن با هدف بزرگداشت سپنته آرمیتی یا سپندارمزد است ٬ سپنته آرمیتی به معنای باروری ٬ مهر و محبت و نماد عشق است .

همه ایرانی ها از کوچک و بزرگ درباره ولنتاین می دانند ٬ می دانند ولنتاین نام کشیشی بوده که در مقابل قانون منع ازدواج ایستاده و در نتیجه این ایستادگی توسط امپراتور روم کشته شده ٬ و از آن زمان ( دوران فرمانروایی کلودیوس دوم ) تا به امروز ٬ او نمادی شده است برای عشق و متاسفانه این نماد به ایران ما هم رسیده و چند سالی است که حوالی ۱۴ فوریه ٬ بازار شکلات و عروسک و گل شلوغ می شود و همه صحبت از هدیه ولنتاین می کنند .

این در حالی است که خود ما ٬ فدائیان زیادی در راه عشق داشته ایم ٬ از فرهاد و شیرین و بیژن و منیژه تا آرش افسانه ای مان .

آرش کمانگیر که نماد عشق و مهر است برای ایران ٬ آرشی که جانش را فدای سرزمین مادری اش کرد و این بزرگترین نماد عشق است .

و امروز ما می دانیم که آرش همچنان از فراز البرز به ما می نگرد ٬ به شادی ها ٬ امیدها و زندگی مان .

جشن اسفندگان در گذشته در روز ۵ اسفند ( اسفند روز ماه اسفند ) برگزار می شده ٬ اما به دلیل تغییراتی که در تقویم به وجود آمده ٬ تاریخ صحیح این جشن در تقویم جدید ۲۹ بهمن است ٬ یعنی درست ۴ روز بعد از والنتاین . همچون هر سال از همه دوستان دعوت می کنم که نگاهی بیاندازند به آیین نیاکان مان ٬ به زیبایی های " سپندارمزد " به روز عشق و باروری و شادی ٬ و پیشاپیش این جشن را به همه تبریک می گویم .

در پایان ٬ این روز به تنها عشق حقیقی زندگی ام ٬ به بانوی آرزوها و امیدهایم ٬ به مادر بزرگوارم تقدیم می کنم ٬ گرچه جسم خاکی اش دیگر در کنارم نیست ٬ اما هنوز هوای خانه ام از عطر نفس هایش پر است .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 1:27  توسط وفا | 

نوشته ای برای نور ٬ که ساعت چهار بعداز ظهر یازدهم بهمن چترش را باز کرد ٬ رخت دنیا را کند و آرام آرام به آغوش خدا رفت که اشک های شوقش خیابان ها را می شست .

همه اونهایی که سعید رو می شناسند ٬ می دونند که توی زندگیش فقط یه نقطه ضعف داره

وابستگی بیش از حد به مادرش

من یک سال اصفهان زندگی کردم ٬ وقتی از اراک حرکت می کردم ٬ توی اتوبوس به مامان زنگ می زدم ٬ وقتی می رسیدم زنگ می زدم ٬ شب ها هر جایی بودم ٬ خودم رو برای ساعت ۱۰ می رسوندم خونه و منتظر تلفن مامان بودم تا زنگ بزنه و من ببوسمش و بتونم یه شب دیگه زنده بمونم .

وابستگی من به مامان در حدی بود که شب ها که به او شب به خیر می گفتم دیگه دوست نداشتم با کسی حرف بزنم ٬ دوست داشتم صدای اون هر شب ٬ آخرین صدایی باشه که توی گوشمه

وابستگی های من به مامان خیلی زیاد بود ٬ از بچگی ٬ مامانم برای من همه چیز بود ٬ دنیاس من ٬ زندگی من ٬ خدای من و . . .

یادم نمی ره ٬ هر وقت خونه عمه می رفتیم ٬ بچه ها اصرار می کردند که امشب اینجا بمون ٬ اما من نمی تونستم ٬ من باید نزدیک مامان باشم .

مسافرت ها ٬ معمولا پسر عمه هام اصرار داشتند که بیا توی ماشین ما ٬ اما من می ترسیدم ماشینم رو عوض کنم و یه وقت اتفاقی برای ماشین مامان بیافته

راستش ٬ آمادگی این رو ندارم که بیبشتر از این درباره وابستگیم توضیح بدم ٬ فقط در همین حد بدونید که بزرگترین ترس زندگی وفا ٬ از دست دادن مادرش بوده ٬ قنوت های نماز من همیشه اولین دعا این بود که " خدایا پدر و مادرم رو سالم و زنده نگه دار "

حالا دوست دارم یه ماجرا رو برای شما بنویسم ٬ اگر از رنج هایی که در این دو ماه بر ما وارد شد بنویسم از شاهنامه هم طولانی تر می شود ٬ اما ماجرا را در چند سکانس می نویسم :

۱ - شش ماه به رفتن مادرم به مکه باقی بود که برای بار دیگر سرطان مادربزرگم عود کرد ٬ این بار سرطان معده او تبدیل به سرطان استخوان شده و هیچ درمانی برای آن وجود ندارد به جز شیمی درمانی های قوی که در اولین مرحله مادربزرگم رو از پا می اندازد . این بیماری تا یک ماه مانده به مکه رفتن ادامه داشت و دکتر های اراک و تهران نمی توانستنند کاری کنند ٬ سرانجام با مادر عازم سفری یک روزه به اصفهان شدیم ٬ با مشاوره با چند پزشک توانستیم درمانی را شروع کنیم که پیشرفت بیماری را کند می کند ٬ مادر بزرگ حالش بهتر شد و من به مادر گفتم " حالا که خدا کمکمون کرد باید به سفرت بری " آخه مامان قصد داشت از مکه رفتن انصراف بدهد . بالاخره مادر را راضی کردم که برود و قول دادم که مراقب مادربزرگم باشم .

۲ - واکسن آنفلانزا هیچ جا پیدا نمی شد ٬ یک هفته مانده به رفتنشون مادرم سرما خورد ٬ ۴ روز مانده به رفتن ٬ پدرم واکسن را پیدا کرد ٬ مادرم قصد زدن واکسن را نداشت اما به اصرار پدر رفتند و هردو واکسن را زدند .

۳ - شب رفتن به مکه بود که از کانون آمدم ٬ وقتی آمدم در راهرو رو باز کنم ٬ احساس تلخی داشتم ٬ حس کردم که فردا این موقع دیگه مادرم خونه نیست ٬ دلم گرفت ٬ آمدم تو و به مامان سلام دادم و رفتم توی اطاقم ٬ لبخند مسیح جرج مایکل رو گذداشتم و رفتم زیر پتو و گریه کردن رو شروع کردم .

۴ - شب رفتن مامان هست ٬ طفلی هنوز داشت کار خونه انجام می داد ٬ همه کارهای خونه را انجام داده بود ٬ به شوخی می گفتم که " مامان تو همه کارها رو به صورت لوح فشرده انجام دادی " اون شب نیم ساعتی فیلم گرفتم و مصاحبه کردم و شوخی کردم .

۵ - ساعت نزدیک به ۱ ظهر و اینجا ترمینال اراک است ٬ من در میان ازدحام جمعیت مامان رو گم کردم ٬ زده بودم زیر گریه ٬ نزدیک به ۲۰ اتوبوس بود و دور همه اونها پر جمعیت ٬ من نمی دونستم چیکار کنم ٬ فقط حس غریبی می گفت که دیگه هیچ وقت مادرم رو نمی بینم ٬ گریه می کردم و با وحشت جمعیت رو نگاه می کردم ٬ درست مثل بچه ی ۳ ساله ای که مادرش رو در شلوغی گم کنه ٬ ناگهان یکی از پسر عمه هام دستم رو کشید و در حالی که گریه می کردم من رو برد پیش اتوبوس ٬ اما مامان اینها دیگه داشتند راه می افتادند ٬ کلی گریه کردم و بالاخره رفتم بالا ئ تونستم برای آخرن بار مامان رو بغل کنم . آمدیم پایین و به محض رسیدن به خونه زنگ زدم به مامان و به اون گفتم که دلم براش تنگ شده ٬ باز هم لبخد مسیح جرج مایکل رو گوش دادم و گریه کردم .

۶ - مامان اینها رسیده بودند ٬ خیالم راحت بود ٬ مامان راحت با ما صحبت می کرد ٬ من از اینکه صدای مادرم رو می شنیدم ٬ خیالم راحت بود ٬ بعد از مدتی دیگه جواب اس ام اس ها رو نمی داد ٬ من فکر می کردم نمی بینه ٬ وای بر من ٬ نمی دونستم که مامان داره چه عذابی رو تحمل می کنه ٬ نمی دونستم که مامان کاملا فلج شده ٬ نمی دونستم که انگشت های نازنینش بی حس شده ٬ نمی دونستم که دست هاش دیگه توان نگه داشتن گوشی رو هم نداره ٬ من خوشحال بودم از شنیدن صداش ٬ تا اینکه بیماری بالا آمده بود و ریه های مامان رو هم گرفته بود ٬ صدای مامان عوض شده بود ٬ اما او همچنان برای اینکه مت ناراحت نشم ٬ می گفت خوبم و مشغول زیارت ٬ می گفت فقط کمی صدام گرفته ٬ نمی دونستم که اون دو هفته چه مصیبت هایی که به مامان نگذشته .

۷ - تولد آرش تمام شد و آمدم خونه ٬ شب خوبی بود و به من خوش گذشته بود ٬ دیدم خواهرم کمی گرفته است و گفت که فردا می خواهذ برای کار همسرش بروند تهران ٬ من هم شب نشستم و برای مامان یه تیکه از کتاب شریعتی رو در وبلاگ گذاشتم " تقدیم به پدر و مادرم که از من دورند اما احساس مقدسشان در وجودم جاریست " . فردا صبح خواهرم اینها رفتند و شبانه برگشتند و من هنوز نمی دونستم که مامان رو دیشب آوردن ایران .

۸ - دو روز گذشته بود و من عصر از کانون آمدم و کلی هاریبو خریده بودم که شب با خواهرم بخورم ٬ پیام های پیامگیر رو گوش می دادم و هاریبو می خوردم ٬ یکی از پیام ها گفت " قیاس وند هستم ٬ نمایندگی بیمه البرز در فرودگاه " و شماره موبایلش رو گذاشته بود ٬ تماس گرفتم و دیواری از غم ناگهان خراب شد سرم ٬ فوری زنگ زدم و

- مامان تو تهرانی !!!!!

- نه

- چرا مامان ٬ دروغ بسه ٬ تو تهرانی

- مامان گفت آره ٬ اما چیزیم نیست و فقط کمرم گرفته

گفت فقط کمرم گرفته در حالی که فلج شدن همه بدنش رو گرفته بوده ٬ اون زمان حتی صورتش هم فلج شده بوده ٬ حتی لب ها و چشم ها . . .

۹ - فردا صبح ساعت ۵ با خواهرم و دامادمون بلیط گرفتیم ٬ تا ۵ بیدار موندم ٬ دعا کردم ٬ گریه کردم و التماس کردم خدا رو ٬ به خدا گفتم " خدایا من از همه دنیا همین یه دلخوشی رو دارم ٬ این رو از من نگیر "

۱۰ - ایستگاه مترو نواب پیاده شدیم ٬ اینجا خیابان آذربایجان است ٬ روبروی بیمارستان شهریار ایستاددیم ٬ سه دسته نرگس خریدم و رفتیم بالا . همه سعی ام رو کردم و جلوی خودم رو گرفتم و لبخند زدم به جای گریه .

۱۱ - از پانزده دی ماه تا یازده بهمن تهران بودن ٬ رنج و نبرد و صبوری را چشیدیم ٬ بر ما فاجعه می گذشت ٬ از بیمارستان نفرین شده شهریار ٬ از خیابان بی هویت آذربایجان تا ازدحام مرگ بار صادقیه ٬ از خاطرات بلوار میرداماد تا برف سخت آن شب در فرمانیه ٬ همه و همه ٬ از راه پله های بیمارستان نفرین شده شهریار تا راه پله های قدیمی ساختمان پلاسما فریز ٬ از دکتر نادری و دکتر جعفرزاده که هر کدام کوتاهی های وجشت ناکی کردند ٬ تا سرپرستار احمق شب آخر " پور غفار " از نگهبان های بیمارستان که هر شب رشوه می گرفتند تا من بتونم ۲ ساعت بیشتر پیش مامانم بمونم ٬ تا همه تلخی ها ٬ همه اینها یک طرف و در سوی دیگر ٬ رنج های مادرم .

مادرم در مکه به بابا گفته بود " شاهپور ٬ من اگه مردم ٬ اعضای بدنم سالمه ٬ دلم می خواد به آدم هایی که نیاز دارن داده بشه " می دونید از چی دلم می سوزه ؟ از اینکه حتی یک عضو سالم برای بدنش باقی نموند ٬ بر اثر کوتاهی ها و کم کاری ها ٬ نمام اعضای بدن از بین رفت ٬ از ریه و کلیه و کبد تا قلب .

آمار مرگ و میر بیماری " گیلن باره " در حدود صفر درصد است ٬ اما به شرطی که در هفته اول درمان شروع شود . اما مادر من از میانمان رفت زیرا :

۱ -  جمهوری اسلامی ایران اینقدر بی اعتبار و بی ارزش است که کشور سعودی زائر ایرانی را در بیمارستان سعودی نمی پذیرد .

۲ - جمهوری اسلامی ایران به اندازه ای بی مسئولیت هست که یک دستگاه ام آر آی به همراه زوار نمی فرستد ولی به اندازه کافی به فلسطین و عراق و لبنان و افغانستان و طالبان و . . . کمک می کند .

۳ - هلال احمر جمهوری اسلامی یعنی کشک

۴- دکتر کاروان یعنی آشپز

۴- حج و زیارت جمهوری اسلامی اینقدر بی مسئولیت است که این بیمار را به ایران نفرستاد تا بیماری او به ریه هایش برسد .

۵- دکتر جعفرزاده و دکتر نادری در کمال حماقت درمان متضادی را انجام دادند

۶- کادر پرستاری نتوانست جلوی عفونت و زخم بستر و . . . را بگیرد .

۷ - بیمارستان نفرین شده شهریار و پزشکان آن زمان بستری شدن در آی سی یو را دیر تشخیص دادند

و هزار دلیل علمی دیگر که من نمی دونم . مامان فقط یه سفارش داشت ٬ به من گفت : سعید جان من که اینطور شدم و معلوم نیست که آخر عاقبتم چه طور بشه اما نگذار کس دیگری اینطوری بشه .

۱۲ -  روز عاشورا مامان به آی سی یو رفت ٬ روز عاشورا رو مامان با لب تشنه گذراند ٬ نمی دونم چیزی در باره آخرین حج امام حسین می دونید یا نه ٬ اما گفتنش ضرر نداره ٬ آخرین بار که امام حسین به حج رفت ٬ مجبور شد برای مبارزه با یزید در روز عرفات ٬ حج رو نیمه کاره رها کنه ٬ و به سمت کربلا بره و در این راه سختی بسیار تحمل کرد و سرانجام عاشورا به شهادت رسید . مامان من هم در عرفات از حرکت افتاد و حج را نیمه کاره گذاشت و رنج های بسیار را تحمل کرد و سرانجام عاشورا ما رو تنها گذاشت و رفت .

۱۳ - بالای سر مامان هستم ٬ وقتی اسم خودم رو بردم درجه هوشیاری به زور روی ۴۳ رفت ٬ مامان با هزار سختی دستش رو برگردوند و از خدا چیزی برای من خواست ٬ چیزی خواست که باعث شده تا الان بتونم سرپا بیاستم .

۱۴- ساعت چهار بعد از ظهر بود که من و خواهرم و دایی و دختر داییم ٬ پشت شیشه اطاق ایزوله بودیم٬ دکتر نادری بالای سر مامان بود ٬ جلوی چشم خودم روح بزرگ مادرم به اسمون پرواز کرد .

۱۵- دیوانه وار از اتاق آی سی یو بیرون آمدم ٬ دنبال کوله پشتی ام می گشم ٬ همه فکر می کردند دیوانه شدم ٬ اما من فقط کوله پشتیم رو می خواستم ٬ کوله پشتی رو پیدا کردم ٬ گشتم ٬ پیداش کردم ٬ این کتابی بود که در تمام این مدت خوانده بودم ٬ اسمش کتاب آسمانی بود ٬ کتاب رو پرتاب کردم به گوشه ای ٬ در بیمارستان شهریار فقط یک صدا شنیده می شد " خدا قاتله " " کتابت رو آتیش می زنم " " خونه کثافتت رو خراب مب کنم "

۱۶- ساعت هفت عصر پشت در آی سی یو بودم و دکتر اعلام کرد که دیگه هیچ کاری نمی شه کرد ٬ رفتم توی اتاق ٬ این اولین بار بود که می تونستم برم توی اتاق ایزوله ٬ بغلش کردم و بوسیدمش و به اون گفتم که دوستش دارم ٬ به اون گفتم " آذرمیدخت ٬ دوست دارم " دو هفته بود دلم می خواست بوسش کنم اما چون سرما خورده بودم می ترسیدم بوسش کنم ٬ بالاخره بوسش کردم ٬ اگر چه . . .

۱۷ - حرکت آمبولانس از بزرگراه نواب ٬ من توی ماشین آرش نشستم ٬ بهشت زهرا تهران و دریافت مجوز ٬ مسیر تهران - اراک را در بیداری و خواب طی کردم ٬ میدان ورودی شهر اراک ایستادیم ٬ همه بودند ٬ همه آمده بودند به استقبال آذرمیدخت ٬ آذر می دخت از حج آمده بود .

۱۸ - باغ جنت ازاک ٬ و سردخانه تا فردا صبح که ساره و مریم قرار گذاشتند که همه کارها را خودشان انجام دهند .

۱۸ - صبح جمعه است ٬ اینجا باغ جنت است ٬ نمازی پر شکوه ٬ به شکوه پرواز آسمانی آذرمیدخت ٬ مراسم تشییع در وصف نمی گنجد و من در اول صف ٬ لا الله الا الله

۱۹ - آخرین آرزوی ساره این بود که بتونه مامانش رو خودش بشوره و تونست و آخرین آرزوی من این بود که بتونم کارهای دفن رو خوردم انجام بدم و تونستم ٬ من اون پایین هستم ٬ اینجا بوی عطر بهشت می یاد ٬ صبح با آرش همه گل های نرگس و مریم شهر را خریدیم ٬ مامان را با نرگس و مریم به خاک سپردم ٬ صورتش را بر خاک گذاشتم ٬ بوسیدمش و بار دیگر به او گفتم که برای همیشه دوستش دارم .

۲۰ - مسجد آقا صابر ٬ مسجد وزین شهر است ٬ مراسم با قرائت قرآن توسط علی آقا شهسواری شروع شد ٬ یه روزهایی بود که با علی در ستاد دکتر معین بودیم ٬ شب ها که از فعالیت های روز خسته شده بودیم ٬ دور هم جمع می دیم و علی برای ما مرغ سحر رو می خوند ٬ حالا علی با بهترین صوت برای مسجد مادرم آذرمیدخت قرآن می خواند . بعد از علی نوبت خودم بود ٬ خدایا شکرت که توانستم در مجلس مادرم خودم صحبت کنم ٬ نه مداح و روضه خوان ٬ در اول مجلس هم گفتم که مادر من یک روشنفکر بود ٬ او یه دبیر بود و پیرو مکتب شریعتی ٬ مراسم او باید در شئن خودش برگزار می شد .

۲۱ - مراسم شب هفت هم در مسجد سید ها برگزار شد که با قرائت قرآن شروع شد و با سخنرانی دکتر هادوی ( استاد فلسفه و منطق دانشگاه تهران ) پایان یافت ٬ سر خاک مقدسش هم استاد ربیعی ٬ موسیقی دان برجسته ٬ نی نواخت و مردمان گریستند به حال دلتنگیشان .

۲۲ - مادرم همیشه سیب دوست داشت ٬ داستان سیب را انتخاب کردم و در مراسم او خواندم ٬ اینجا نیز می نویسم :

درخت اسم خدا را زمزمه می کرد . . .

سال های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه می کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد . سیب ها هرکدام یک کلبه بود ٬ کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند . و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ٬ خدا هم . . .

درخت ٬ اسم خدا را به هر کس می رسید می بخشید . آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند . بچه ها اما بیشتر . و وقتی که سیب می خوردند ٬ خدا را مزمزه می کردند و دهانشان بوی خدا می گرفت .

درخت سیب زیادی خسته بود ٬ می خواست بمیرد ٬ اما اجازه خدا لازم بود ٬ درخت رو به خدا کرد و گفت : " همه ی عمر اسم شیرینت را بخشیدم ٬ اسمی که طعم زندگی را یاد آدم ها می داد . حس می کنم ماموریتم تمام شده ٬ بگذار زودتر به تو برسم "

خدا گفت : عزیز سبزم ٬ تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن . آخرین سیبت سهم کودکی ست که دندان هایش هنوز جوانه نزده . این آخرین هدیه را هم ببخش ٬ صبر کن تا لبخندش را ببینی .

و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند ٬ برای دیدن آخرین لبخند و وقتی که کودک آخرین سیب را از شاخه چید ٬ خدا لبخند زد و درخت آرام در آغوش خدا جان سپرد .

 در پایان از هرمزد ٬ کوتاه ٬ آریا ٬ آرش آسمانی ٬ امیر  ٬ کیوان ٬ رسول ٬ آرشام ٬ میلاد ٬ امیر مهدی ٬ بابک ٬ ماهان ٬ رها ٬ تنها ٬ آرام ٬ نیما ٬ رازکهنه ٬ آلفونسو ٬ هستی ٬ آرش ٬ مهدی ٬ افشین ٬ مهرداد ٬ شروین ٬ تک ٬ خموشانه ٬آیدین ٬ هم قبیله ٬ واراند ٬ آدم آهنی ٬ حمید ٬ پدرام ٬ جستجوگر ٬ خانه هنر ٬ رضا حیدری ٬ گلوری ٬ حامد و دنی و همه دوستانم که در این مدت تنهایم نگذاشتند ٬ متشکرم .

مامان ٬ به یادت سرخوشیم تا این خواب نیز پایان گیرد . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:56  توسط وفا | 
 
سال های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه می کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد . سیب ها هرکدام یک کلبه بود ٬ کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند . و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ٬ خدا هم