![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 3:10 توسط وفا |
|
|
آرش از کوه دماوند وطن را نگریست و صدا زد کورش ٬ مام میهن تنهاست ٬ نکند بار دگر رنج سکندر بیند .
و آن روز که آرش وجود جسم پاکش را در کمان می نهاد تا فدای خاک میهن کند می دانست که این خاک هرگز بی آرش نخواهد ماند
آرش یک نماد است ٬ نماد عشق به میهن و خاک و سرزمین
عشق به سرزمینی که برای مردمانش فراتر از یک نام و یا یک خطه جغرافیایی ست .
تیر آرش بر مرز ایران زمین فرو نشست و هزاران سال است که شیرمردان و شیرزنان این خاک برای پاسداری از حریم میهن و حرمت نهادن بر نام آرش کوشیدند و مبارزه کردند و در مقابل دشمنان همیشگی این خاک و بیگانه پرستان دشمن تر از دشمن ٬ از مام میهن دفاع کردند .
ایرانیان نشان دادند که تیر آرش هیچ گاه از حرکت بازنخواهد ایستاد .
و امروز آرش از فراز بلندای سپیدار کوه ایران به ما می نگرد ٬ امروز آرش ایران را به دستان ما سپرده است
و بار دگر ما را فرا می خواند : " مام میهن تنهاست ٬ نکند بار دگر رنج سکندر بیند "
قبلا در معرفی خودم توضیح داده بودم که یه روزنامه نگارم و یه نویسنده کوچولو که از رنج روزگار و از درد میهن و مذهب می نویسد .
از شهریور ماه امسال تصمیم گرفتم که علاوه بر میهن برای خودم و آنانی که شبیه من هستند بنویسم ٬ به این منظور " سرزمین آفرینش " رو راه انداختم و دوست های خوبی مثل شما رو پیدا کردم ٬ تا دی ماه هم به کارهای اینجا می رسیدم و هم به کارهای سایت خبریم ٬ اما از دی ماه که شارژ سایت خبریم تمام شد تصمیم گرفتم دیگر تمدید نکنم ٬ زیرا تصمیم داشتم به کار فرهنگی بپردازم .
از نظر من مشکل اصلی ما در ایران مشکل فرهنگ است ٬ تا زمانی که وضعیت فرهنگ و آگاهی مردم ما اینطور است ٬ هر حکومتی بر ایران حاکم باشد وضع ایران بهتر از این نخواهد بود . برای همین تصمیم داشتم کار فرهنگی کنم .
اما امروز بسیار نگرانم
نگران میهن ٬ میهن من نباید در دامن جنگ آشوب باشد ٬ میهن من نباید در حلقه ی تحریم جدا از همه دنیا باشد ٬ اینجا مهد تمدن بشریست ٬ پس چه به روز ما آمده که اینگونه گوشه گیرمان کرده اند
امروز فرصت تنگ تر از آن است که از فرهنگ مردمانمان سخن بگویم .
امروز مردانی میهن را و حتی خاکش را نشان کردند ٬ به بهای زورگویی شان حاضرند خاک میهن را تاراج کنند .
امروز این بیگانه پرستان ٬ میهنمان را به سوی ویرانی می برند ٬ همانطور که دینمان را به سوی نابودی می کشند .
اینان جز خار و سبک کردن میهن آرزوی در دل ندارند همانگونه که دینمان را سبک کردند .
اینان قدرت فهم آیات آسمانی خدا و پیامبرش را نداشتند پس خدا و پیامبر را برای خود کوچک کردند زیرا اینان خدای بزرگ نمی شناسند ٬ عبادت هایشان همین است ٬ روحشان همین اندازه است و نه بزرگ تر از این .
امروز برای میهن نگرانم .
نابودی منابع طبیعی و محیط زیست ( جنگل گلستان - سد لار و سایر مناظق حفاظت شده میهن )
نابودی آثارز تاریخی ( تنگه تاریخی بلاغی و محوطه پاسارگاد ٬ نقش رستم ٬ مقبره کورش ٬ کعبه زرتش و . . . )
نابودی مذهب با ترویج خرافه گری و افکار پوسیده ضد دین
کشاندن ایران به سمت جنگی بی هدف و یا تحریمی نابودکننده
. . .
مام میهن تنهاست
بهتر از همه می دونید که نزدیک ۲ ماه پیش بی فکری و بی مسئولیتی ستمگران حاکم بر ایران منجر به از دست دادن مادرم شد ٬ مادرم را از من گرفتند ٬ دستم کوتاه بود و نشد کاری برای مادر کنم .
اما تصمیم دارم برای مدتی خودم را و آفرینش و افکار شخصی ام را کنار بگذارم .
این بار باید برای میهن نوشت ٬ تا قبل از آنکه اسکندرها بیایند . و به راستی میراث اسکندرها جز ویرانی و آتش نیست .
آیا همراهم می شوید ؟ آیا به ندای آرش پاسخ می گویید ؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:3 توسط وفا |
|
|
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم. بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند. هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران. ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم. تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش. ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند. و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد. ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان. و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد. ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید. ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد. اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند. به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟ ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند. من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت... عرفان نظرآهاری |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:24 توسط وفا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا سرزمین آفرینش من است .
سرزمین آفرینش , برای همه کسانی که باران را به خاطر صداقت و پاکی قطره هایش دوست دارند . و اینها دست نوشته هایی ست از عقاید , افکار , آرمان ها , آرزوها و گاهی نیز دلتنگی هایم . |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |