تبليغاتX
اینجا سرزمین آفرینش است - سلام , برای مادرم دعا کنید , دعا کنید , دعا کنید

سلام دوستان خوبم

وفا هستم ٬ درسته ٬ اینجا سرزمین آفرینش است ٬ اما راستش من از سرزمین آفرینش برای شما نمی نویسم ٬ من از یه کافی نت کوچولو به نام شقایق ( چهار راه بهبودی ) نزدیک بیمارستان مادرم می نویسم .

اینجا تهران است ٬خیابان آذربایجان ٬ بیمارستان شعرهای حیدر بابا

راستش من شنبه شب آمدم تهران ٬ از اون روز دلم می خواد یه جایی پیدا کنم که گریه کنم ٬ اما نمی شه ٬ آخه توی این شهر که نمی شه گریه کرد .

اینقدر دلم می خواست توی باغمون بودم ٬ یا روی کوه سرخه و گریه می کردم ٬ اما اینجا توی این شهر هیچ پناهی ندارم برای گریه

من از پنجره کوچک اتاق بیرون رو نگاه می کنم و حمئ خدا رو می گم و از او رحمت ما خواهم .

الان که اینجا هستم ٬ مادرم به زور از من خواست از بیمارستان خارج بشم و برم استراحت ٬ اینجا فامیل زیاد دارم ٬ عمو ها و عمه ها و دایی ها اینجا هستند ٬ اما من هیچ جایی رو بهتر از سرزمین آفرینش برای استراحت و آرامش پیدا نکردم .

اول از همه از هرمزد ممنون ٬ به هرمزد زنگ زدم و گفتم برام بنویسه و شما برام دعا کنید ٬ نمی دونم چه جور دعایی ٬ هر دعایی که بلد هستید ٬ از کوتاه می خوام بره حرم حضرت معصومه ٬ از اونایی که مشهد هستن می خواهم برن حرم اما رضا و از آرش خواستم بره سر بقعه بزرگ شبستری و برام شمع روشن کنه و توی دفترش بنویسه که اگه مامان شفا پیدا کنه ٬ من میام زیارتش .

یه کم از ماجرا رو براتون تعریف کنم ٬ مامان روز دوم حج دچار ضعف شده بوده و از روز سوم کم کم بدنش از نوک پا شروع به بی حسی می کنه ٬ طوری که مادرم در عرض ۷۲ ساعت تا قفسه سینه بدنش بی احساس می شه ( دلم نمیاد بگم فلج می شه ) بعد اونجا توی عربستان هرچی درخواست می کنن که ببرنش بیمارستان ٬ سعودی ها اجازه نمی دن و مادر به اجبار تحت نظر یه دکتر عادی در هلال احمر ایران قرار می گیره ٬ اسم بیماری مامان " گلین باره " است ٬ توی این بیماره همه بدن از پایین شروع به فلج شدن می کنه و این قضیه کل بدن رو می گیره و در صوردت رسیدگی به موقع ٬ بیماری از نوک پا به سمت بالا کم کم برطرف می شه ٬ خلاصه اینکه در عربستان به مادرم رسیدگی نمی کنند و بیمارش رشد می کنه و سرانجام هفته قبل با اولین پرواز روز جمعه به ایران برگشت و در تهران در بینمارستان بستری شده ( مادر من خیلی مظیومه و اصلا دوست نداره کسی رو ناراحت کنه ٬ دو روز پس از بستری شدنش در تهران ٬ من تازه از بیماریش خبردار شدم ٬ اونم از طریق فرودگاه و بیمه البرز ٬ در تمام مدتی که عربستان بود ٬ من زنگ می زدم و می پرسیدم : خوش می گذره ؟ اونم برای اینکه من رو ناراحت نکنه با همه بی جونیش و با اینکه روی تخت بیمارستان بوده ٬ به دروغ می گفت خیلی خوش می گذره و مشغول مراسم هستیم .

الات که من اینجا هستم ٬ مادرم از روی تخت بودن کلافه شده ٬ مادرم فقط دست هاش رو تکون می ده و حتی نمی تونه یه ثانیه بشینه و همش باید خوابیده باشه ٬ دلم پیش اونه ٬ اما نمی تونم برم بیمارستان ٬ براش دعا کنید ٬ از همه شما خواهش می کنم ٬ اگه وفا رو دوست دارید با هر روشی که می دونید دعا کنید ٬ دوستتون دارم ٬ برای مادرم دعا کنید ٬ این همه تلخ گفتم ٬ یه خبر خوب هم اینکه دیشب تونست کمی پاهاش رو تکون بده ٬ خواهش می کنم براش از خدا آرامش و امید و شفا بخواهید .

نمی دونم چی باید اینجا بگم ٬ فقط اینکه از همه دوست های خوبم ممنونم ٬ از هرمز و باقی دست های خوبم ٬ برای مادر وفا دعا کنید ٬ دعا کنید و با یگانه آفریدگار مهربانی ها صحبت کنید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 20:40  توسط وفا | 
 
سال های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه می کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد . سیب ها هرکدام یک کلبه بود ٬ کلمه های خدا . مردم کلمه های خدا را می گرفتند . و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند . درخت اما می دانست ٬ خدا هم